رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۱۰۱ }🌷
چند دقیقه بعد...
همه دور هم نشسته بودن و داشتن به خاطرات بچگی تهیونگ و تها میخندیدن...
واقعا خانوادهی شادی بودن.
همین خندهها و صمیمیتشون باعث میشد چندتا لبخند کوچیک روی لب تهیونگ بشینه.
چند بار توی اون مدت یواشکی نگاهش کردم.
خوشحال به نظر میرسید...
دیگه اون حالت سرد و جدی چند روز پیش رو نداشت.
و دیدنش توی این حالت، یه حس خوب عجیب بهم میداد.
— حالا بذارید من بگم وقتی تهیونگ عاشق شده ب...
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای مادر بزرگ بلند شد...
— کافیه... همتون برید، به جز ات.
همه با شنیدن حرفش بدون بحث از جاشون بلند شدن.
گویا که از این ماجرا خبر دارند...
× نکنه تهیونگ راست گفته باشه و واقعا بخواد ازم سوال بپرسه؟
من حرفش رو شوخی گرفته بودم...
با حرص توی دلم به خودم لعنت فرستادم و نگاهم رو سمت تهیونگ بردم.
داشت از روی مبل بلند میشد.
استرس کل بدنم رو گرفته بود.
اگه کنارم میموند شاید کمتر دستپاچه میشدم.
ولی همین که خواست بره، دستم ناخودآگاه رفت سمت مچ دستش.
از جام بلند شدم و نزدیک گوشش آروم گفتم:
× تهیونگ... تو نرو.
برگشت سمتم.
اون پوزخند همیشگیش روی صورتش بود.
هیچی نگفت.
فقط دستم رو گرفت و دوباره منو کنار خودش روی مبل نشوند.
بعد رو به مادربزرگش گفت:
- خوب مادربزرگ... سوالاتتون رو بپرسید.
مادربزرگش با یه لبخند مرموز سر تکون داد.
انگار کلی سوال از قبل آماده کرده بود.
— ات...
× بله؟
— تا حالا با تهیونگ رابطه داشتی؟
چشمهام گرد شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
چی باید میگفتم؟
اصلا چرا این سوال رو اینقدر راحت پرسید؟
نگاهم رفت سمت تهیونگ.
اما اون خیلی عادی نشسته بود.
انگار نه انگار که من اینجا دارم از استرس میمیرم.
کمی به سمتش خم شدم و آروم گفتم:
× تهیونگ خواهش میکنم تو جواب بده... من نمیدونم چی بگم.
با آرامش جواب داد:
- در عوضش باید بیای اتاقم.
× نه!
- پس خودت جواب بده.
هنوز داشتم باهاش بحث میکردم که صدای مادربزرگش بلند شد:
— چی شده عزیزم؟ دارید با تهیونگ حساب میکنید چند بار رابطه داشتید؟!
با تعجب بهش نگاه کردم.
این زن چرا انقدر راحت درباره همه چیز حرف میزد؟!
صورتم از خجالت داغ شده بود.
× ته... خیلی خب میام اتاقت... فقط تو جواب بده.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
- خوبه.
دوباره هردومون سمت مادربزرگ برگشتیم.
اون منتظر جواب بود.
تهیونگ خیلی راحت گفت:
- آره، داشتیم.
× چییی؟!
با شوک برگشتم سمتش.
ولی اون حتی پلک هم نزد.
خیلی ریلکس بود.
انگار یه سوال معمولی ازش پرسیده بودن.
مادربزرگش هم بدون هیچ واکنشی سوال بعدی رو پرسید:
— خوب سوال بعدی... ات، از پسرم توی رابطه راضی هستی؟
این دیگه آخرش بود.
یعنی واقعا هیچکس اینجا خجالت نمیکشید؟
چرا مادربزرگ تهیونگ باید این چیزا رو بدونه؟
خدایااا...
تهیونگ با خونسردی گفت:
- آره، عالیم... فکر کنم جواب ات هم همینه، نه؟
بعد نگاهم کرد.
من هیچ جوابی نداشتم.
ولی وقتی ابروش رو بالا انداخت فهمیدم باید تایید کنم.
× ا... آره.
مادربزرگ لبخند زد.
— خوبه. کلی سوال دیگه دارم ازت ات، ولی الان وقت خوابه. شماها هم حتما خستهاید.
بعد از جاش بلند شد و سمت اتاق رفت.
— شبتون بخیر جونها.
× شب بخیر...
---
🌷ادامه دارد...✨
چند دقیقه بعد...
همه دور هم نشسته بودن و داشتن به خاطرات بچگی تهیونگ و تها میخندیدن...
واقعا خانوادهی شادی بودن.
همین خندهها و صمیمیتشون باعث میشد چندتا لبخند کوچیک روی لب تهیونگ بشینه.
چند بار توی اون مدت یواشکی نگاهش کردم.
خوشحال به نظر میرسید...
دیگه اون حالت سرد و جدی چند روز پیش رو نداشت.
و دیدنش توی این حالت، یه حس خوب عجیب بهم میداد.
— حالا بذارید من بگم وقتی تهیونگ عاشق شده ب...
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای مادر بزرگ بلند شد...
— کافیه... همتون برید، به جز ات.
همه با شنیدن حرفش بدون بحث از جاشون بلند شدن.
گویا که از این ماجرا خبر دارند...
× نکنه تهیونگ راست گفته باشه و واقعا بخواد ازم سوال بپرسه؟
من حرفش رو شوخی گرفته بودم...
با حرص توی دلم به خودم لعنت فرستادم و نگاهم رو سمت تهیونگ بردم.
داشت از روی مبل بلند میشد.
استرس کل بدنم رو گرفته بود.
اگه کنارم میموند شاید کمتر دستپاچه میشدم.
ولی همین که خواست بره، دستم ناخودآگاه رفت سمت مچ دستش.
از جام بلند شدم و نزدیک گوشش آروم گفتم:
× تهیونگ... تو نرو.
برگشت سمتم.
اون پوزخند همیشگیش روی صورتش بود.
هیچی نگفت.
فقط دستم رو گرفت و دوباره منو کنار خودش روی مبل نشوند.
بعد رو به مادربزرگش گفت:
- خوب مادربزرگ... سوالاتتون رو بپرسید.
مادربزرگش با یه لبخند مرموز سر تکون داد.
انگار کلی سوال از قبل آماده کرده بود.
— ات...
× بله؟
— تا حالا با تهیونگ رابطه داشتی؟
چشمهام گرد شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
چی باید میگفتم؟
اصلا چرا این سوال رو اینقدر راحت پرسید؟
نگاهم رفت سمت تهیونگ.
اما اون خیلی عادی نشسته بود.
انگار نه انگار که من اینجا دارم از استرس میمیرم.
کمی به سمتش خم شدم و آروم گفتم:
× تهیونگ خواهش میکنم تو جواب بده... من نمیدونم چی بگم.
با آرامش جواب داد:
- در عوضش باید بیای اتاقم.
× نه!
- پس خودت جواب بده.
هنوز داشتم باهاش بحث میکردم که صدای مادربزرگش بلند شد:
— چی شده عزیزم؟ دارید با تهیونگ حساب میکنید چند بار رابطه داشتید؟!
با تعجب بهش نگاه کردم.
این زن چرا انقدر راحت درباره همه چیز حرف میزد؟!
صورتم از خجالت داغ شده بود.
× ته... خیلی خب میام اتاقت... فقط تو جواب بده.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
- خوبه.
دوباره هردومون سمت مادربزرگ برگشتیم.
اون منتظر جواب بود.
تهیونگ خیلی راحت گفت:
- آره، داشتیم.
× چییی؟!
با شوک برگشتم سمتش.
ولی اون حتی پلک هم نزد.
خیلی ریلکس بود.
انگار یه سوال معمولی ازش پرسیده بودن.
مادربزرگش هم بدون هیچ واکنشی سوال بعدی رو پرسید:
— خوب سوال بعدی... ات، از پسرم توی رابطه راضی هستی؟
این دیگه آخرش بود.
یعنی واقعا هیچکس اینجا خجالت نمیکشید؟
چرا مادربزرگ تهیونگ باید این چیزا رو بدونه؟
خدایااا...
تهیونگ با خونسردی گفت:
- آره، عالیم... فکر کنم جواب ات هم همینه، نه؟
بعد نگاهم کرد.
من هیچ جوابی نداشتم.
ولی وقتی ابروش رو بالا انداخت فهمیدم باید تایید کنم.
× ا... آره.
مادربزرگ لبخند زد.
— خوبه. کلی سوال دیگه دارم ازت ات، ولی الان وقت خوابه. شماها هم حتما خستهاید.
بعد از جاش بلند شد و سمت اتاق رفت.
— شبتون بخیر جونها.
× شب بخیر...
---
🌷ادامه دارد...✨
- ۳.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط