در دنیای سلطنت
P³²
پسرک روی زانوهایش نشسته بود تازه سرگیجه اش خوب شده بود بزور بلند شده و روبه روی مادرش ایستاد
مادربزرگش بدون رحمی دوباره آن ترکه را روی بازویش نشاند و بلند کرد و دوباره روی بازوی پسرک بخت برگشته نشاند همانطور که پسرک را میزد زیر لب به او ناسزا میگفت
.
.
.
.
.
پسرک دیگر نای ایستادن نداشت بیش از ۲۰ ضربه بر بدنش خورده بود.
خوش شانسی که گیر آورده بود این بود که زره اش، جلوی درد ضربات را میگیرد و درد کمی احساس میکند و قرار نیست روی بدنش جای ترکه بماند اما با این حال از گشنگی دوماه ، کارکردن پی در پی در زندان، بدنش ضعیف شده بود و گرگش ترسیده بود و خودش هم مانند گرگش ترسیده بود، از حرف هایی که بر صورتش کوبیده شده بود از اینکه اورا فاحشه میخواندند، میترسید که اورا به فاحشه خانه بفرستند،
از همه بدتر میترسید که پدرش هم با مادربزرگش هم نظر باشد
او ترسیده بود.
مگر یک پسر که حتی بالغ نشده چقدر گنجایش درد کشیدن و ترس را داشت 《حالا قراره بدترش هم سر پسر معصومم بیاد یاه یاه😎😎 بچه ها نویسنده با خودش عهد کرده تا اشک های شمارو در نیاره ولتون نکنه》
نمیتوانست سرپا بایستد ،بدنش مثل بید میلرزید چرا کسی کمکش نمیکرد
چشمانش جز سیاهی چیزی نمیدید
داشت بی هوش میشد منتظر اصابت بدنش با زمین بود
اما دستانی دور کمرش حلقه شده و اورا نگه داشت
《حدس بزنین کیه🤪》
میخواست چشمانش را باز کند و چهره ی فرشته ی نجاتش را تماشا کند اما بدنش یاری نمیکرد .
صدای فرشته ی نجاتش می آمد
¿خدای من!شما ها اصلا میفهمین احساس یعنی چی ؟!
●جرعت نکن سرم داد بزنی ،در حدی نیستی که بخوام به حرفت گوش کنم
صدای بم و با جذبه ی مرد مانند لالایی برایش بود تا کاملا بی هوش شود
.
.
.
.
.
.
اطرافش پر از صدای های گنگی بود چشمانش را بزور باز کرد کمی دیدش تار بود چند باری پلک زد تا دیدش بهتر شد پدرش با صدای بلند داشت با دکتر صحبت میکرد ، پسر عمویش کنارش نشسته بود و چشمانش بسته بود و دعا میکرد، مادر بزرگ مهربانش سعی داشت پدرش را آرام کند ،عمو و زن عمویش در گوشه ای ایستاده بودند ظاهرا عمویش عصبی و آشفته بود
+کوک
پسرک با صدای آرامی پسر عمویش را صدا زد طوری که حتی خودش هم بزور صدایش را شنید .
جوابی دریافت نکرد .
+جونگ کوک
کمی بلند تر از دفعه قبل صدایش کرد اما صدایش همچنان آرام بود .
×به هوش اومد !!
پسر عمویش با خوشحالی و صدای بلندی اعلام کرد
پدرش با دو سمتش آمد
^^حالت خوبه؟ جاییت درد میکنه؟ بدنتو حس میکنی؟ سرت درد میکنه؟
+پدر آرام باشید ،من سالمم
پسرک با صدای آرامی حرف میزد
ادامه دارد............
لایک وکامنت یادتون نره عشقام 💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🔮❄️
پسرک روی زانوهایش نشسته بود تازه سرگیجه اش خوب شده بود بزور بلند شده و روبه روی مادرش ایستاد
مادربزرگش بدون رحمی دوباره آن ترکه را روی بازویش نشاند و بلند کرد و دوباره روی بازوی پسرک بخت برگشته نشاند همانطور که پسرک را میزد زیر لب به او ناسزا میگفت
.
.
.
.
.
پسرک دیگر نای ایستادن نداشت بیش از ۲۰ ضربه بر بدنش خورده بود.
خوش شانسی که گیر آورده بود این بود که زره اش، جلوی درد ضربات را میگیرد و درد کمی احساس میکند و قرار نیست روی بدنش جای ترکه بماند اما با این حال از گشنگی دوماه ، کارکردن پی در پی در زندان، بدنش ضعیف شده بود و گرگش ترسیده بود و خودش هم مانند گرگش ترسیده بود، از حرف هایی که بر صورتش کوبیده شده بود از اینکه اورا فاحشه میخواندند، میترسید که اورا به فاحشه خانه بفرستند،
از همه بدتر میترسید که پدرش هم با مادربزرگش هم نظر باشد
او ترسیده بود.
مگر یک پسر که حتی بالغ نشده چقدر گنجایش درد کشیدن و ترس را داشت 《حالا قراره بدترش هم سر پسر معصومم بیاد یاه یاه😎😎 بچه ها نویسنده با خودش عهد کرده تا اشک های شمارو در نیاره ولتون نکنه》
نمیتوانست سرپا بایستد ،بدنش مثل بید میلرزید چرا کسی کمکش نمیکرد
چشمانش جز سیاهی چیزی نمیدید
داشت بی هوش میشد منتظر اصابت بدنش با زمین بود
اما دستانی دور کمرش حلقه شده و اورا نگه داشت
《حدس بزنین کیه🤪》
میخواست چشمانش را باز کند و چهره ی فرشته ی نجاتش را تماشا کند اما بدنش یاری نمیکرد .
صدای فرشته ی نجاتش می آمد
¿خدای من!شما ها اصلا میفهمین احساس یعنی چی ؟!
●جرعت نکن سرم داد بزنی ،در حدی نیستی که بخوام به حرفت گوش کنم
صدای بم و با جذبه ی مرد مانند لالایی برایش بود تا کاملا بی هوش شود
.
.
.
.
.
.
اطرافش پر از صدای های گنگی بود چشمانش را بزور باز کرد کمی دیدش تار بود چند باری پلک زد تا دیدش بهتر شد پدرش با صدای بلند داشت با دکتر صحبت میکرد ، پسر عمویش کنارش نشسته بود و چشمانش بسته بود و دعا میکرد، مادر بزرگ مهربانش سعی داشت پدرش را آرام کند ،عمو و زن عمویش در گوشه ای ایستاده بودند ظاهرا عمویش عصبی و آشفته بود
+کوک
پسرک با صدای آرامی پسر عمویش را صدا زد طوری که حتی خودش هم بزور صدایش را شنید .
جوابی دریافت نکرد .
+جونگ کوک
کمی بلند تر از دفعه قبل صدایش کرد اما صدایش همچنان آرام بود .
×به هوش اومد !!
پسر عمویش با خوشحالی و صدای بلندی اعلام کرد
پدرش با دو سمتش آمد
^^حالت خوبه؟ جاییت درد میکنه؟ بدنتو حس میکنی؟ سرت درد میکنه؟
+پدر آرام باشید ،من سالمم
پسرک با صدای آرامی حرف میزد
ادامه دارد............
لایک وکامنت یادتون نره عشقام 💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🔮❄️
- ۶۸۵
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط