چند پارتی
چند پارتی...
We can't Fight💚
Part3
تهیونگ: دلم برات تنگ شده بود پاستیل کوچولو...
عه دیشب که تا صبح پیش دوستات بودی دلت برام تنگ نشده بود.
تهیونگ:معلومه که دلم برات تنگ شده بود پاستیل کوچولوم..
ولی من باهات قهرم...
تهیونگ: عه عشقم...
سرش رو کرد توی گردنم شروع کرد به بوس کردن و گاز گرفتن که اروم زدم روی سرش...
نکن زشته عه...توی جمع...
و اون لحظه اون جنبه سرد و خشکش کامل رفت و یه پسر بچه کیوت شد...
تهیونگ: چرا منو زدی..دردم گرفت...
همه دور اطرافمون میخندیدن چون یهو از یه آدم سرد و خشک برای من شده بود یه پسر بچه کیوت...سعی داشتم مقاومت کنم دستام رو اوردم بالا و گذاشتم روی صورتش که جیغی از کیوتیش زدم...
وای خدایاااااا....کیوت من...
تهیونگ لبخند پیروز مندانه ای زد و دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد...
تهیونگ: تو نمیتونی با من قهر بمونی پاستیل کوچولوم...
کیوت گفتم...تهیونگ تهیونگ بیا بریم میخوام لباس هامو نشونت بدم..
تهیونگ: بریم عزیزم...
از جام بلند شدم و کیوت دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت اتاق...
یونگی: دیدی با اون ببو گلابی حرف زدی...
ببین عشقم...
بعد به راهم ادامه دادم...رفتیم بالا و من دونه دونه لباس هامو با ذوق پوشیدم و به تهیونگ نشون دادم...تهیونگ هم با یه لبخند عاشقانه ای بهم نگاه میکرد و همه چیز رو تایید میکرد...مهمونی شب اول تموم شد...از اون جایی که من وسایلم رو آورده بودم اینجا و تهیونگ هم اینجا لباس داشت من موندم..
مامان: دخترم میری یا میمونی؟
من میمونم و تهیونگ هم چون من نمیتونم بدون اون بخوابم اینجا میخوابه...
مامان: باشه عزیزم...
تهیونگ: پس که نمیتونی بدون من بخوابی ها؟...
خوب آره عشقم...
پریدم بالا و پاهام رو دور کمرش حلقه کردم...
بریم عشقم...
تهیونگ بلند خندید و رفتیم توی اتاق من اون شب تا دیر وقت همش میخندیدیم...و در نهایت من عاشق شوهرمم
...
پایان...:)
We can't Fight💚
Part3
تهیونگ: دلم برات تنگ شده بود پاستیل کوچولو...
عه دیشب که تا صبح پیش دوستات بودی دلت برام تنگ نشده بود.
تهیونگ:معلومه که دلم برات تنگ شده بود پاستیل کوچولوم..
ولی من باهات قهرم...
تهیونگ: عه عشقم...
سرش رو کرد توی گردنم شروع کرد به بوس کردن و گاز گرفتن که اروم زدم روی سرش...
نکن زشته عه...توی جمع...
و اون لحظه اون جنبه سرد و خشکش کامل رفت و یه پسر بچه کیوت شد...
تهیونگ: چرا منو زدی..دردم گرفت...
همه دور اطرافمون میخندیدن چون یهو از یه آدم سرد و خشک برای من شده بود یه پسر بچه کیوت...سعی داشتم مقاومت کنم دستام رو اوردم بالا و گذاشتم روی صورتش که جیغی از کیوتیش زدم...
وای خدایاااااا....کیوت من...
تهیونگ لبخند پیروز مندانه ای زد و دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد...
تهیونگ: تو نمیتونی با من قهر بمونی پاستیل کوچولوم...
کیوت گفتم...تهیونگ تهیونگ بیا بریم میخوام لباس هامو نشونت بدم..
تهیونگ: بریم عزیزم...
از جام بلند شدم و کیوت دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت اتاق...
یونگی: دیدی با اون ببو گلابی حرف زدی...
ببین عشقم...
بعد به راهم ادامه دادم...رفتیم بالا و من دونه دونه لباس هامو با ذوق پوشیدم و به تهیونگ نشون دادم...تهیونگ هم با یه لبخند عاشقانه ای بهم نگاه میکرد و همه چیز رو تایید میکرد...مهمونی شب اول تموم شد...از اون جایی که من وسایلم رو آورده بودم اینجا و تهیونگ هم اینجا لباس داشت من موندم..
مامان: دخترم میری یا میمونی؟
من میمونم و تهیونگ هم چون من نمیتونم بدون اون بخوابم اینجا میخوابه...
مامان: باشه عزیزم...
تهیونگ: پس که نمیتونی بدون من بخوابی ها؟...
خوب آره عشقم...
پریدم بالا و پاهام رو دور کمرش حلقه کردم...
بریم عشقم...
تهیونگ بلند خندید و رفتیم توی اتاق من اون شب تا دیر وقت همش میخندیدیم...و در نهایت من عاشق شوهرمم
...
پایان...:)
- ۵.۸k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط