#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰: دختری که از طوفان نمیترسد
شب شده بود وقتی ماشین جلوی قصر توقف کرد.
سوآ هنوز از ماجرای کافه کلافه بود.
تمام مسیر سکوت کرده بودند.
جونگکوک رانندگی میکرد.
دستهایش روی فرمان آرام بود، اما سکوتش آنقدر سنگین بود که سوآ ترجیح داد چیزی نگوید.
ماشین متوقف شد.
جونگکوک پیاده شد.
سوآ هم در را باز کرد و بیرون آمد.
باد خنکی در حیاط قصر میپیچید.
سوآ زیر لب گفت:
— «بالاخره زنده برگشتیم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «دراماتیک نباش.»
— «تو باعثشی.»
آنها وارد قصر شدند.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که—
صدای خندهای بلند در سالن پیچید.
سوآ ایستاد.
جونگکوک هم همان لحظه مکث کرد.
آن صدا…
آشنا بود.
خیلی آشنا.
بعد صدایی پرانرژی گفت:
— «من فقط دو هفته نبودم، شماها قصر رو تبدیل کردید به موزه سکوت؟»
جونگکوک زیر لب گفت:
— «نه…»
سوآ با تعجب به او نگاه کرد.
— «چی؟»
اما قبل از اینکه جواب بدهد—
دختری با موهای بلند تیره از انتهای سالن ظاهر شد.
کت بلند مسافرتی پوشیده بود.
چمدان کوچکی پشت سرش کشیده میشد.
اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد…
لبخند بزرگ و زندهاش بود.
چشمهایش روی جونگکوک ثابت شد.
و ناگهان با هیجان گفت:
— «جونگکووووک!»
و قبل از اینکه او حتی واکنش نشان دهد—
مستقیم سمتش رفت و محکم بغلش کرد.
سوآ خشکش زد.
جونگکوک…
ولیعهد سرد و غیرقابلتحمل…
در آغوش آن دختر خندید.
واقعاً خندید.
— «سوهیون…»
دختر عقب رفت و با دقت نگاهش کرد.
— «وای خدا… هنوز همون اخم همیشگی.»
بعد با شیطنت گفت:
— «دلم براش تنگ شده بود.»
جونگکوک پوزخند زد.
— «تو سه هفته نبودی.»
— «برای من خیلیه.»
بعد نگاهش ناگهان به سوآ افتاد.
چند ثانیه او را برانداز کرد.
اما نه مثل بقیه آدمهای قصر.
نه با قضاوت.
نه با سردی.
فقط… کنجکاوی.
بعد لبخند زد.
گرم.
واقعی.
— «پس تو باید سوآ باشی.»
سوآ جا خورد.
— «بله؟»
سوهیون با هیجان چند قدم جلو آمد.
— «بالاخره دیدمت.»
سوآ گیج شد.
— «دیدی…؟»
سوهیون سر تکان داد.
— «پدرم دربارهت حرف میزد.»
بعد با شیطنت به جونگکوک نگاه کرد.
— «و البته برادرم هم، البته بیشتر به شکل غر زدن.»
جونگکوک آه کشید.
— «سوهیون.»
اما او بیتوجه ادامه داد.
— «من سوهیونم.»
دستش را جلو آورد.
— «خواهر بزرگتر این موجود بد اخلاق.»
سوآ ناخودآگاه خندید.
برای اولین بار از وقتی وارد قصر شده بود…
کسی اینقدر راحت حرف میزد.
دستش را داد.
— «سوآ.»
سوهیون دستش را محکم فشرد.
و با لبخند گفت:
— «فکر کنم قراره خیلی با هم کنار بیایم.»
بعد خیلی ناگهانی بازوی سوآ را گرفت.
— «اصلاً بیا بریم یه جایی بشینیم. من کلی سؤال دارم.»
سوآ گیج گفت:
— «الان؟»
— «آره الان.»
بعد رو به جونگکوک گفت:
— «میدزدمش.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «تو تازه رسیدی.»
— «دقیقاً.»
سوهیون لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «و اولین کاری که میکنم اینه که بفهمم چرا کل قصر درباره این دختر حرف میزنه.»
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
انتظار داشت مخالفت کند.
اما او فقط چند ثانیه به خواهرش نگاه کرد.
و برای اولین بار آن شب…
اخمش کمی نرم شد.
— «زیاد اذیتش نکن.»
سوهیون خندید.
— «برعکس.»
و با چشمکی به سوآ گفت:
— «احتمالاً از دست تو نجاتش میدم.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
75 لایک
کامنت«جواب سوال زیر رو بدین»
11 بازنشر
***
سوال؟
توی پارت بعد چه اتفاقی میفته؟
«همه جواب بدین خیلی دوست دارم نظراتتون رو بدونم»
پارت ۲۰: دختری که از طوفان نمیترسد
شب شده بود وقتی ماشین جلوی قصر توقف کرد.
سوآ هنوز از ماجرای کافه کلافه بود.
تمام مسیر سکوت کرده بودند.
جونگکوک رانندگی میکرد.
دستهایش روی فرمان آرام بود، اما سکوتش آنقدر سنگین بود که سوآ ترجیح داد چیزی نگوید.
ماشین متوقف شد.
جونگکوک پیاده شد.
سوآ هم در را باز کرد و بیرون آمد.
باد خنکی در حیاط قصر میپیچید.
سوآ زیر لب گفت:
— «بالاخره زنده برگشتیم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «دراماتیک نباش.»
— «تو باعثشی.»
آنها وارد قصر شدند.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که—
صدای خندهای بلند در سالن پیچید.
سوآ ایستاد.
جونگکوک هم همان لحظه مکث کرد.
آن صدا…
آشنا بود.
خیلی آشنا.
بعد صدایی پرانرژی گفت:
— «من فقط دو هفته نبودم، شماها قصر رو تبدیل کردید به موزه سکوت؟»
جونگکوک زیر لب گفت:
— «نه…»
سوآ با تعجب به او نگاه کرد.
— «چی؟»
اما قبل از اینکه جواب بدهد—
دختری با موهای بلند تیره از انتهای سالن ظاهر شد.
کت بلند مسافرتی پوشیده بود.
چمدان کوچکی پشت سرش کشیده میشد.
اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد…
لبخند بزرگ و زندهاش بود.
چشمهایش روی جونگکوک ثابت شد.
و ناگهان با هیجان گفت:
— «جونگکووووک!»
و قبل از اینکه او حتی واکنش نشان دهد—
مستقیم سمتش رفت و محکم بغلش کرد.
سوآ خشکش زد.
جونگکوک…
ولیعهد سرد و غیرقابلتحمل…
در آغوش آن دختر خندید.
واقعاً خندید.
— «سوهیون…»
دختر عقب رفت و با دقت نگاهش کرد.
— «وای خدا… هنوز همون اخم همیشگی.»
بعد با شیطنت گفت:
— «دلم براش تنگ شده بود.»
جونگکوک پوزخند زد.
— «تو سه هفته نبودی.»
— «برای من خیلیه.»
بعد نگاهش ناگهان به سوآ افتاد.
چند ثانیه او را برانداز کرد.
اما نه مثل بقیه آدمهای قصر.
نه با قضاوت.
نه با سردی.
فقط… کنجکاوی.
بعد لبخند زد.
گرم.
واقعی.
— «پس تو باید سوآ باشی.»
سوآ جا خورد.
— «بله؟»
سوهیون با هیجان چند قدم جلو آمد.
— «بالاخره دیدمت.»
سوآ گیج شد.
— «دیدی…؟»
سوهیون سر تکان داد.
— «پدرم دربارهت حرف میزد.»
بعد با شیطنت به جونگکوک نگاه کرد.
— «و البته برادرم هم، البته بیشتر به شکل غر زدن.»
جونگکوک آه کشید.
— «سوهیون.»
اما او بیتوجه ادامه داد.
— «من سوهیونم.»
دستش را جلو آورد.
— «خواهر بزرگتر این موجود بد اخلاق.»
سوآ ناخودآگاه خندید.
برای اولین بار از وقتی وارد قصر شده بود…
کسی اینقدر راحت حرف میزد.
دستش را داد.
— «سوآ.»
سوهیون دستش را محکم فشرد.
و با لبخند گفت:
— «فکر کنم قراره خیلی با هم کنار بیایم.»
بعد خیلی ناگهانی بازوی سوآ را گرفت.
— «اصلاً بیا بریم یه جایی بشینیم. من کلی سؤال دارم.»
سوآ گیج گفت:
— «الان؟»
— «آره الان.»
بعد رو به جونگکوک گفت:
— «میدزدمش.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «تو تازه رسیدی.»
— «دقیقاً.»
سوهیون لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «و اولین کاری که میکنم اینه که بفهمم چرا کل قصر درباره این دختر حرف میزنه.»
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
انتظار داشت مخالفت کند.
اما او فقط چند ثانیه به خواهرش نگاه کرد.
و برای اولین بار آن شب…
اخمش کمی نرم شد.
— «زیاد اذیتش نکن.»
سوهیون خندید.
— «برعکس.»
و با چشمکی به سوآ گفت:
— «احتمالاً از دست تو نجاتش میدم.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
75 لایک
کامنت«جواب سوال زیر رو بدین»
11 بازنشر
***
سوال؟
توی پارت بعد چه اتفاقی میفته؟
«همه جواب بدین خیلی دوست دارم نظراتتون رو بدونم»
- ۸.۰k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط