این مدت قراره بدترین حال خودم باشم خب اتفاقی داره میوفته
این مدت قراره بدترین حال خودم باشم. خب اتفاقی داره میوفته که من نمیدونم چطوری باهاش کنار بیام، به شما مربوط نیستا، ولی نمیدونم با کی درموردش حرف بزنم.
داداشم قراره بره و یه شهر دیگه زندگی کنه برای شغلش. و شاید بگید خب اینکه چیز بدی نیست، اما من توی این خونه تنها امیدی که داشتم داداشم بود، تنها چیزی که منو خوشحال نگه میداشت اون بود. نمیدونم قراره بدون وجود اون توی این خونه چطور زندگی بکنم، واقعا نمیدونم. دوست دارم که فقط خودمو توی کمد حبس کنم و گریه کنم، همینطوریم که دارم این متن رو مینویسم گریم میاد. باهاش حرف زدم گفت که هرماه میاد دیدنمون، اما نمیتونم قبول کنم که این کافیه، چون نیست. هم از لحاظ روحی، فکری و جسمی دیگه نمیکشم.
داداشم قراره بره و یه شهر دیگه زندگی کنه برای شغلش. و شاید بگید خب اینکه چیز بدی نیست، اما من توی این خونه تنها امیدی که داشتم داداشم بود، تنها چیزی که منو خوشحال نگه میداشت اون بود. نمیدونم قراره بدون وجود اون توی این خونه چطور زندگی بکنم، واقعا نمیدونم. دوست دارم که فقط خودمو توی کمد حبس کنم و گریه کنم، همینطوریم که دارم این متن رو مینویسم گریم میاد. باهاش حرف زدم گفت که هرماه میاد دیدنمون، اما نمیتونم قبول کنم که این کافیه، چون نیست. هم از لحاظ روحی، فکری و جسمی دیگه نمیکشم.
- ۱.۲k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط