عشق میان نور و تاریکی قسمت نهم
عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت نهم
«سمفونی باروت و ابریشم»
طعم اولین بوسه هنوز روی لبهای گلوریا نایت بود که جهان زیر و رو شد. تهیونگ با چابکیِ یک پلنگ، او را به سمت ماشین هل داد. لبخند آرامبخشش حالا جای خود را به خطی صاف و بیروح بر چهرهاش داده بود؛ چهرهای که گلوریا تا به حال ندیده بود: «صورتِ یک شکارچی».
«کمربندت رو ببند و سرت رو بیار پایین. هر اتفاقی افتاد، چشمات رو باز نکن!»
صدای تهیونگ دیگر آن طنین مخملی را نداشت؛ حالا مثل برخورد دو تکه فولاد، سرد و قاطع بود.
هنوز درِ ماشین کاملاً بسته نشده بود که صدای «تِق» کوتاهی سکوت کوهستان را شکست. شیشهی عقب ماشین با صدایی خفه خرد شد. گلوریا جیغی کشید و روی صندلی مچاله شد. تهیونگ بدون ذرهای تردید، پایش را روی پدال گاز فشرد. موتور قدرتمند ماشین با غرش وحشیانهای بیدار شد و لاستیکها، آسفالت سرد را با خشونت دریدند.
در آینهی بغل، نور چراغهای چهار خودروی شاسیبلند سیاه دیده میشد که مثل گرگهای گرسنه از دل تاریکی بیرون آمدند.
گلوریا در حالی که میلرزید، نالید: «تهیونگ... اونها کی هستن؟ دارن به ما شلیک میکنن؟»
تهیونگ در حالی که با یک دست فرمان را میچرخاند و با دست دیگر خشاب اسلحه را چک میکرد، نیمنگاهی به او انداخت. در چشمانش، آمیزهای از خشم مطلق و دردی عمیق بود. «متاسفم گلوریا... متاسفم که مجبور شدی این رویِ من رو ببینی.»
ماشینها به آنها نزدیکتر شدند. صدای رگبار مسلسلها، موسیقیِ متنِ وحشتناکی بود که در فضای اتاقک ماشین میپیچید. تهیونگ فرمان را به سمتی چرخاند که ماشین از لبهی تپه به سمت جادهی خاکی پایین سرازیر شد. ماشین تکانهای شدیدی میخورد.
ناگهان تهیونگ ترمز دستی را کشید. ماشین دور خودش چرخید و گرد و خاک عظیمی به پا کرد. او پنجره را پایین داد و در حالی که نیمی از بدنش را بیرون میبرد، شروع به شلیک کرد. دقت او مرگبار بود. لاستیک اولین ماشین مهاجم منفجر شد و خودرو معلقزنان به دره سقوط کرد.
اما گلوریا... او فقط به دستهای تهیونگ نگاه میکرد. دستهایی که تا چند دقیقه پیش با لطافت موهای او را نوازش کرده بودند، حالا با مهارتِ یک فرشتهی مرگ، جان میگرفتند. در آن لحظه، قلب گلوریا میانِ عشق و وحشت متلاشی شد.
وقتی ماشین دوباره به جاده اصلی بازگشت و فاصلهشان با مهاجمان زیاد شد، تهیونگ گوشیاش را برداشت و فقط یک جمله گفت: «همه رو پاکسازی کنید. هیچ ردپایی از کانگ باقی نمونه.»
سکوتِ سنگینی داخل ماشین حاکم شد. فقط صدای نفسهای تند گلوریا شنیده میشد. تهیونگ ماشین را در یک کوچهی فرعی و تاریک در حومهی شهر متوقف کرد. او به سمت گلوریا برگشت. لباسِ گلوریا خاکی شده بود و چند تار مو روی صورتش چسبیده بود.
تهیونگ دستش را جلو برد تا صورت او را لمس کند، اما گلوریا ناخودآگاه خودش را عقب کشید.
این حرکت، مثل خنجری در سینه تهیونگ نشست. او دستش را در میانهی راه متوقف کرد. لرزشی که در انگشتانش بود، این بار از سر عشق نبود؛ از سرِ ترسی بود که از دست دادنِ تنها دلیلِ زنده بودنش به جانش انداخته بود.
«ترسیدی؟» تهیونگ با صدایی که به زحمت شنیده میشد پرسید.
گلوریا سرش را بالا آورد. در چشمانش اشک حلقه زده بود. «تو... تو کی هستی تهیونگ؟ اون دستها... اون اسلحه... اون دستوری که دادی...»
تهیونگ سرش را روی فرمان گذاشت و چشمانش را بست. «من همون تاریکی هستم که سعی کردم ازت مخفی کنم، گلوریا. من اون هیولایی هستم که برای محافظت از گلِ رُزش، کلِ باغ رو به آتیش میکشه.»
او دوباره به سمت گلوریا برگشت، چشمانش براق شده بود. «دیدی؟ گفتم که من اون قهرمانِ داستانهای تو نیستم. من همونیم که نویسندهها همیشه به عنوان نقشِ منفی میکُشنش.»
گلوریا در میان گریه، دست لرزانش را جلو برد و یقه پیراهن خونی تهیونگ را گرفت. او را به سمت خود کشید و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند.
( کامنت : )
..
«سمفونی باروت و ابریشم»
طعم اولین بوسه هنوز روی لبهای گلوریا نایت بود که جهان زیر و رو شد. تهیونگ با چابکیِ یک پلنگ، او را به سمت ماشین هل داد. لبخند آرامبخشش حالا جای خود را به خطی صاف و بیروح بر چهرهاش داده بود؛ چهرهای که گلوریا تا به حال ندیده بود: «صورتِ یک شکارچی».
«کمربندت رو ببند و سرت رو بیار پایین. هر اتفاقی افتاد، چشمات رو باز نکن!»
صدای تهیونگ دیگر آن طنین مخملی را نداشت؛ حالا مثل برخورد دو تکه فولاد، سرد و قاطع بود.
هنوز درِ ماشین کاملاً بسته نشده بود که صدای «تِق» کوتاهی سکوت کوهستان را شکست. شیشهی عقب ماشین با صدایی خفه خرد شد. گلوریا جیغی کشید و روی صندلی مچاله شد. تهیونگ بدون ذرهای تردید، پایش را روی پدال گاز فشرد. موتور قدرتمند ماشین با غرش وحشیانهای بیدار شد و لاستیکها، آسفالت سرد را با خشونت دریدند.
در آینهی بغل، نور چراغهای چهار خودروی شاسیبلند سیاه دیده میشد که مثل گرگهای گرسنه از دل تاریکی بیرون آمدند.
گلوریا در حالی که میلرزید، نالید: «تهیونگ... اونها کی هستن؟ دارن به ما شلیک میکنن؟»
تهیونگ در حالی که با یک دست فرمان را میچرخاند و با دست دیگر خشاب اسلحه را چک میکرد، نیمنگاهی به او انداخت. در چشمانش، آمیزهای از خشم مطلق و دردی عمیق بود. «متاسفم گلوریا... متاسفم که مجبور شدی این رویِ من رو ببینی.»
ماشینها به آنها نزدیکتر شدند. صدای رگبار مسلسلها، موسیقیِ متنِ وحشتناکی بود که در فضای اتاقک ماشین میپیچید. تهیونگ فرمان را به سمتی چرخاند که ماشین از لبهی تپه به سمت جادهی خاکی پایین سرازیر شد. ماشین تکانهای شدیدی میخورد.
ناگهان تهیونگ ترمز دستی را کشید. ماشین دور خودش چرخید و گرد و خاک عظیمی به پا کرد. او پنجره را پایین داد و در حالی که نیمی از بدنش را بیرون میبرد، شروع به شلیک کرد. دقت او مرگبار بود. لاستیک اولین ماشین مهاجم منفجر شد و خودرو معلقزنان به دره سقوط کرد.
اما گلوریا... او فقط به دستهای تهیونگ نگاه میکرد. دستهایی که تا چند دقیقه پیش با لطافت موهای او را نوازش کرده بودند، حالا با مهارتِ یک فرشتهی مرگ، جان میگرفتند. در آن لحظه، قلب گلوریا میانِ عشق و وحشت متلاشی شد.
وقتی ماشین دوباره به جاده اصلی بازگشت و فاصلهشان با مهاجمان زیاد شد، تهیونگ گوشیاش را برداشت و فقط یک جمله گفت: «همه رو پاکسازی کنید. هیچ ردپایی از کانگ باقی نمونه.»
سکوتِ سنگینی داخل ماشین حاکم شد. فقط صدای نفسهای تند گلوریا شنیده میشد. تهیونگ ماشین را در یک کوچهی فرعی و تاریک در حومهی شهر متوقف کرد. او به سمت گلوریا برگشت. لباسِ گلوریا خاکی شده بود و چند تار مو روی صورتش چسبیده بود.
تهیونگ دستش را جلو برد تا صورت او را لمس کند، اما گلوریا ناخودآگاه خودش را عقب کشید.
این حرکت، مثل خنجری در سینه تهیونگ نشست. او دستش را در میانهی راه متوقف کرد. لرزشی که در انگشتانش بود، این بار از سر عشق نبود؛ از سرِ ترسی بود که از دست دادنِ تنها دلیلِ زنده بودنش به جانش انداخته بود.
«ترسیدی؟» تهیونگ با صدایی که به زحمت شنیده میشد پرسید.
گلوریا سرش را بالا آورد. در چشمانش اشک حلقه زده بود. «تو... تو کی هستی تهیونگ؟ اون دستها... اون اسلحه... اون دستوری که دادی...»
تهیونگ سرش را روی فرمان گذاشت و چشمانش را بست. «من همون تاریکی هستم که سعی کردم ازت مخفی کنم، گلوریا. من اون هیولایی هستم که برای محافظت از گلِ رُزش، کلِ باغ رو به آتیش میکشه.»
او دوباره به سمت گلوریا برگشت، چشمانش براق شده بود. «دیدی؟ گفتم که من اون قهرمانِ داستانهای تو نیستم. من همونیم که نویسندهها همیشه به عنوان نقشِ منفی میکُشنش.»
گلوریا در میان گریه، دست لرزانش را جلو برد و یقه پیراهن خونی تهیونگ را گرفت. او را به سمت خود کشید و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند.
( کامنت : )
..
- ۱۶۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط