{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب یکیو پیدا کردم که عاشقشم دختره ولی واقعا دوسش دارم و ت

خب یکیو پیدا کردم که عاشقشم دختره ولی واقعا دوسش دارم و تنها کسیه که بود و نبودش برام مهمه ولی اون چی؟...اونم اینجوریه؟
بزارین کامل براتون تعریف کنم...
اوایل سال تحصیلی وقتی تازه اومده بودم هفتم ی دختره تو هشتم بود خیلی شبیه من بود و سر همین بهمون گفتن همزاد...اوایل سال باهاش دوست نبودم و کاری باهاش نداشتم وی قبول نداشتم همزادمه چون خیلی خوشگل و خوش صدا و بااستعداد و خلاصش پرستیدنی بود خیلی و واقعا خیلی خوشگل بود ولی بعد اولین اردو ما باهم دوست شدیم و کم کم باهاش اوکی شدم و تو این یکی دوهفته کلا زنگای تفریح پیشش بودم و اون هفته ی اول اوکی بود و منم انقد دوسش داشتم و دارم که وقتی زنگ تفریح می‌خورد استرس میگرفتم و برای دیدنش ذوق داشتم ولی ی روز زنگ تفریح من هرچقد منتظرش موندم ندیدمش و بعد سر همین یکی از دوستام اومد بهم گفت بریم تو حیاط بشینیم جرعت حقیقت بازی کنیم و منم رفتم و فهمیدم اون تو حیاط بوده و با اینکه منو دید ولی نیومد پیشم و منم از اون روز به بعد هی فکر و خیال و فکر و خیال که نکنه دیگه دوسم نداره یا چی و این اتفاق ایگنور شدن ادامه پیدا کرد تا دیروز.
دیروز فقط وقتی قبل این که اولین کلاس شروع بشه دیدمش و باهاش حرف زدم ولی بعدش تو زنگ تفریح اول جلوی بوفه دیدمش اونم منو دید ولی نیومد پیشم و منم نرفتم پیشش چون احساس می‌کردم اگه پیشش باشم اذیتش میکنم و همونجا نشستم و ا ن منو دید ولی بازن کاری نکرد و منم کاری نکردم چون نمیخواستم برم پیشش و ناراحتش کنم...
زنگ دومم بهش سلام کردم ولی حتی جواب سلامم نداد و رفت پس منم ولش کردم
ولی زنگ سوم دیگه نتونستم و خواستم باهاش حرف بزنم ولی اصن هواسش بهم نبود و بالاخره یجا گیرش اوردم و بهش گفتم باهام قهری و اونم خیلی سرد گفت نه و بعد رفت با بقیه دوستاش نشت به حرف زدن
منم انقد عصبانی و ناراحت بودم که بالاخره از یکی از دوستام کمک گرفتم و بهش قضیه رو گفتم و با کمک اون دوستم باهاش حرف زدم و این بهونه و آورد که چون چندوقتی با من میگشته بقیه ناراحت شده بودن سر همین اینجوری کرده ولی خب حس میکنم وقتی داشتم باهاش حرف میزدم یجورایی معذب و ناراحت کورش و حس میکنم باعث شدم این حسو داشته باشه که بزور باید حواسش به من باشه
رفتی از مدرسه اومد بغلم کرد و منو از خیابون رد کرد ولی احساس میکنم بزور اینکارو انجام داده و الانم نمیدونم چجوری باید تو چشاش نگاه کنم و تا همین الانم مث سگ دلم براش تنگیده
این موضوع انقد روم فشار آورده بود که ی جلسه رفتن با مشاور مدرسه حرف زدم! الانم دارم میمیرم! ولی نمیخوام بهش پیام بدم چون باعث میشه فکر کنم مزاحمشم.
خب الان من چه گوهی بخورمممممممممممممم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
دیدگاه ها (۵)

رومئو نجاتم بدهhttps://wisgoon.com/evelin0

....

سلام بچه ها یه صحبتی باهاتون دارم اگر میشه لطفا لطفا کمکم کن...

دیروز به مادرم زنگ زدم.بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط