یه لایک کردن سخت نیست واقعا...حالا بیاین پایین
یه لایک کردن سخت نیست واقعا...حالا بیاین پایین
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
°°
در میان چهارچوبه اهنین پنجره ایستاده بود،پشت سرش خانه ای ساکت و ارام را به جای گذاشته بود،خانه ای که جز صدای گریه هایش در ان چیزی شنیده نمیشد و رو به رویش ساختمانهایی کوتاه و بلند در همسایگی خانه یشان قرار داشتند.زیر پاهایش به حیاط خلوت طبقه ی پایین ختم میشد،زیر زمین و اخرین طبقه از خانه ی سه طبقه ای که در ان ساکن بودند،اون در بالاترین نقطه قبل از پشت بام ایستاده بود،سکوی چسبیده به پنجره بسیار باریک بود و بزور نصفه ای از کفه پایش را روی ان جای داده بود،به نوبت او پای سمت راستش و بعد پای چپشرا از چهاچوب در بیرون کشید،ارام سرش را هم بیرون اورد و حال فقط دستانش محافظان جانش بودند،زیرپاهایش چو چاله ای سیاه و خالی میمانست که پریدن در ان عقل ناقص میخواهد.
"دختره شجاع مامان..."
با چشمانی اشک الود و لبخندی تلخ بر لبان پوست پوست و زخمیش کلمات را یکی پس از دیگری ادا میکرد،اشکهایش دیدش را تار کرده و هرلحظه به وحشتش میافزاندند،قبل از این حتی کوچکترین نشانه ای از غم در سیمایش نبود ولی حال میگریست،نمیدانست به حال خودش است و زندگیه رقت انگیزش یا ازترس جانش است.
"چیشده....حالا چرا فلج شدی،چی جلوتو گرفته که نپری؟..."
حال تن صدایش کمی میلرزید و مانند دیوانه ای با خوداز مرگ سخن میگفت،به موقعیتش که نگاهی میانداخت با خود میپنداشت که مرگ براو حق است و پروردگارش هم همین را میخواهد وگرنه چطور میتوان شرایطی برای مرگ بنده ای انقدر مهیا باشد؟
برای لحظه ای چیزی جلوی چشمانش راگرفت،با خود گفت که شاید دلیل برای زیستن پیدا شود ،هرچه باشدبه ان دل میبنددوخود را وقف ان خواهد کرد،حال دوباره سوسویی از نور امید درچشمان تاریکش دیده میشد.
دستانش را محکم کرد،چرخید و حال پشتش به سیاهی زیر پایش و ساختمانها همسایه بود،پایی را داخل گذاشت و خواست خود را داخل بکشد،اما بخت سیاهش بازهم گلوی اورا دریده،پایی که در داخل داشت جایی برای ساکن شدن نیافت و تعادلش را از او گرفت،خواست خود را داخل بکشدولی گردنش به سوی بالاییه پنجره برخوردی چنان محکم کرد که استخوانهایش را شکست و اورا پایین کشید،گردن شکسته تعادل خود را از دست داد و با تقلایی کوچک برای نگه داشتن خود دستش از طاق چهارچوب رها شد وبه سوی تاریکیه زیر پایش سقوط کرد؛ رو𐇽یا شᩘبانه
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
باشد که ابدی باشیم
خوشگلا بنظرتون رو هرچیزی که مینویسم یه اسمی بزارم؟نظرتون برام مهمه و اینکه بنظرتون بازم چیزای بلند بویسم؟یکی دیگه هست باید دو پارتی بزارمش بزارم میخونیدش؟
و یه نکته دیگه این اخریشه،به سروشمم یه
سری بزنید:
https://splus.ir/yuomen0
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
°°
در میان چهارچوبه اهنین پنجره ایستاده بود،پشت سرش خانه ای ساکت و ارام را به جای گذاشته بود،خانه ای که جز صدای گریه هایش در ان چیزی شنیده نمیشد و رو به رویش ساختمانهایی کوتاه و بلند در همسایگی خانه یشان قرار داشتند.زیر پاهایش به حیاط خلوت طبقه ی پایین ختم میشد،زیر زمین و اخرین طبقه از خانه ی سه طبقه ای که در ان ساکن بودند،اون در بالاترین نقطه قبل از پشت بام ایستاده بود،سکوی چسبیده به پنجره بسیار باریک بود و بزور نصفه ای از کفه پایش را روی ان جای داده بود،به نوبت او پای سمت راستش و بعد پای چپشرا از چهاچوب در بیرون کشید،ارام سرش را هم بیرون اورد و حال فقط دستانش محافظان جانش بودند،زیرپاهایش چو چاله ای سیاه و خالی میمانست که پریدن در ان عقل ناقص میخواهد.
"دختره شجاع مامان..."
با چشمانی اشک الود و لبخندی تلخ بر لبان پوست پوست و زخمیش کلمات را یکی پس از دیگری ادا میکرد،اشکهایش دیدش را تار کرده و هرلحظه به وحشتش میافزاندند،قبل از این حتی کوچکترین نشانه ای از غم در سیمایش نبود ولی حال میگریست،نمیدانست به حال خودش است و زندگیه رقت انگیزش یا ازترس جانش است.
"چیشده....حالا چرا فلج شدی،چی جلوتو گرفته که نپری؟..."
حال تن صدایش کمی میلرزید و مانند دیوانه ای با خوداز مرگ سخن میگفت،به موقعیتش که نگاهی میانداخت با خود میپنداشت که مرگ براو حق است و پروردگارش هم همین را میخواهد وگرنه چطور میتوان شرایطی برای مرگ بنده ای انقدر مهیا باشد؟
برای لحظه ای چیزی جلوی چشمانش راگرفت،با خود گفت که شاید دلیل برای زیستن پیدا شود ،هرچه باشدبه ان دل میبنددوخود را وقف ان خواهد کرد،حال دوباره سوسویی از نور امید درچشمان تاریکش دیده میشد.
دستانش را محکم کرد،چرخید و حال پشتش به سیاهی زیر پایش و ساختمانها همسایه بود،پایی را داخل گذاشت و خواست خود را داخل بکشد،اما بخت سیاهش بازهم گلوی اورا دریده،پایی که در داخل داشت جایی برای ساکن شدن نیافت و تعادلش را از او گرفت،خواست خود را داخل بکشدولی گردنش به سوی بالاییه پنجره برخوردی چنان محکم کرد که استخوانهایش را شکست و اورا پایین کشید،گردن شکسته تعادل خود را از دست داد و با تقلایی کوچک برای نگه داشتن خود دستش از طاق چهارچوب رها شد وبه سوی تاریکیه زیر پایش سقوط کرد؛ رو𐇽یا شᩘبانه
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
باشد که ابدی باشیم
خوشگلا بنظرتون رو هرچیزی که مینویسم یه اسمی بزارم؟نظرتون برام مهمه و اینکه بنظرتون بازم چیزای بلند بویسم؟یکی دیگه هست باید دو پارتی بزارمش بزارم میخونیدش؟
و یه نکته دیگه این اخریشه،به سروشمم یه
سری بزنید:
https://splus.ir/yuomen0
- ۲۴۹
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط