" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۸
ویو راوی
که یهو مینار به سرعت از جاش پرید
و گفت
÷ پاشو پاشو بریم لارا .........من حساب آرتور رو میزارم کف دستش
× من چرا بیام دیگه
÷ ابلهههه باید باهم بریم ......چرا امروز اینطوری شدی ؟
× ها ؟ ....... اهاااا ....اره ، اره الان اماده میشم
لارا سریع رفت و پیشبندش رو دراورد و به چوبرختی اویزون کرد و کیفش رو برداشت و به سمت نورا و مینار رفت
× خب بریم ، من دیگه امادهام
÷ بریم
+کجا میری ؟
÷ میرم خونه تا اماده شم به حساب آرتور برسم
+اهاااا
مینار به شونه نورا زد و گفت
÷ تو هم استراحت کن بعد بلند شو فعک کنم ببین چطوری حساب تهیونگ رو برسی
+باشه بابا ( خنده)
مینار و لارا بعد از اینکه از نورا خداحافظی کردن هر دو از مغازه خارج شدن و به خونه اشون برگشتن
نورا هم چند دقیقه ای همونجا نشست و چشماشو رو روی هم گذاشت تا بتونه این اتفاق رو هضم کنه ، که با ورود مشتری چشماش از هم باز شد و از جاش بلند و شد و به سمت پیشخوان رفت تا دوباره کارش رو شروع کنه
ساعت ها گذشت و کم کم هوا تاریک میشد ، با
گذشت ساعت تعداد مشتری ها کمتر میشد و مغازه خلوت تر
نورا آخرین پاکت شیرینی رو هم از روی ترازو برداشت و تحویل مشتری داد
+بفرمایید........نوش جونتون
مشتری = ممنونم
مشتری بعد از اینکه تشکر کرد از مغازه خارج شد و نورا بلاخره یه نفس راحت کشید و به سمت در رفت و تابلوی حاضر است رو برگردوند و برگشت پشت پیشخوان ، روی صندلی پشت پیشخوان نشست و به اطرافش نگاه کرد
+هعیی ......هنوز ساعت ۶ شده
همونطور که به اطرافش نگاه میکرد چشمش به دستمال گردنی که روی میز کنار ترازو بود خورد ، خودشو کمی کش داد تا دستمال گردن رو بگیره
+ الان من با تو چیکار کنم ها ؟ ......اخه چراااا باید تو برای من دردسر درست کنی ؟
چند دقیقه مدام با دستمال گردن تو دستش حرف میزد تا اینکه بلاخره از جاش بلند شد و مغازه رو تعطیل کرد و به خونه رفت
+من خوب میدونم با تو چیکار کنم وایسا دیگه
به محض اینکه به خونه رسید سریع یه دوش کوتاه گرفت و لباس راحتی پوشید ، بعد از حموم هم مستقیم رفت اشپزخونه تا شام رو اماده کنه
قابلمه ای که از قبل آماده کرده بود رو روی گاز گذاشت تا غذا گرم بشه ، هر چند دقیقه هم به ساعت نگاه میکرد و لحظه شماری میکرد که تهیونگ برسه
بلاخره بعد از ۲ ساعت غذا کامل اماده شده بود ، نورا هم برای اینکه سرگرم بشه ظرف های اضافی داخل سینک رو میشست که با شنیدن صدای چرخیدن کلید توی در سریع شیر اب رو بست و دستکش هاشو در اورد و دوید سمت مبل و خودشو پرت کرد روی مبل
تهیونگ وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست ، با نبود نورا جلوی در اخمی بین ابروهاش شکل گرفت که ...............................
فاتحهالصلوات برای تهیونگ دعا کنید 🤣
شرط
۱۰ لایک
۸ کامنت
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۸
ویو راوی
که یهو مینار به سرعت از جاش پرید
و گفت
÷ پاشو پاشو بریم لارا .........من حساب آرتور رو میزارم کف دستش
× من چرا بیام دیگه
÷ ابلهههه باید باهم بریم ......چرا امروز اینطوری شدی ؟
× ها ؟ ....... اهاااا ....اره ، اره الان اماده میشم
لارا سریع رفت و پیشبندش رو دراورد و به چوبرختی اویزون کرد و کیفش رو برداشت و به سمت نورا و مینار رفت
× خب بریم ، من دیگه امادهام
÷ بریم
+کجا میری ؟
÷ میرم خونه تا اماده شم به حساب آرتور برسم
+اهاااا
مینار به شونه نورا زد و گفت
÷ تو هم استراحت کن بعد بلند شو فعک کنم ببین چطوری حساب تهیونگ رو برسی
+باشه بابا ( خنده)
مینار و لارا بعد از اینکه از نورا خداحافظی کردن هر دو از مغازه خارج شدن و به خونه اشون برگشتن
نورا هم چند دقیقه ای همونجا نشست و چشماشو رو روی هم گذاشت تا بتونه این اتفاق رو هضم کنه ، که با ورود مشتری چشماش از هم باز شد و از جاش بلند و شد و به سمت پیشخوان رفت تا دوباره کارش رو شروع کنه
ساعت ها گذشت و کم کم هوا تاریک میشد ، با
گذشت ساعت تعداد مشتری ها کمتر میشد و مغازه خلوت تر
نورا آخرین پاکت شیرینی رو هم از روی ترازو برداشت و تحویل مشتری داد
+بفرمایید........نوش جونتون
مشتری = ممنونم
مشتری بعد از اینکه تشکر کرد از مغازه خارج شد و نورا بلاخره یه نفس راحت کشید و به سمت در رفت و تابلوی حاضر است رو برگردوند و برگشت پشت پیشخوان ، روی صندلی پشت پیشخوان نشست و به اطرافش نگاه کرد
+هعیی ......هنوز ساعت ۶ شده
همونطور که به اطرافش نگاه میکرد چشمش به دستمال گردنی که روی میز کنار ترازو بود خورد ، خودشو کمی کش داد تا دستمال گردن رو بگیره
+ الان من با تو چیکار کنم ها ؟ ......اخه چراااا باید تو برای من دردسر درست کنی ؟
چند دقیقه مدام با دستمال گردن تو دستش حرف میزد تا اینکه بلاخره از جاش بلند شد و مغازه رو تعطیل کرد و به خونه رفت
+من خوب میدونم با تو چیکار کنم وایسا دیگه
به محض اینکه به خونه رسید سریع یه دوش کوتاه گرفت و لباس راحتی پوشید ، بعد از حموم هم مستقیم رفت اشپزخونه تا شام رو اماده کنه
قابلمه ای که از قبل آماده کرده بود رو روی گاز گذاشت تا غذا گرم بشه ، هر چند دقیقه هم به ساعت نگاه میکرد و لحظه شماری میکرد که تهیونگ برسه
بلاخره بعد از ۲ ساعت غذا کامل اماده شده بود ، نورا هم برای اینکه سرگرم بشه ظرف های اضافی داخل سینک رو میشست که با شنیدن صدای چرخیدن کلید توی در سریع شیر اب رو بست و دستکش هاشو در اورد و دوید سمت مبل و خودشو پرت کرد روی مبل
تهیونگ وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست ، با نبود نورا جلوی در اخمی بین ابروهاش شکل گرفت که ...............................
فاتحهالصلوات برای تهیونگ دعا کنید 🤣
شرط
۱۰ لایک
۸ کامنت
- ۴۶۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط