{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشت اولین دیدار ما

وقتی وارد شدم وکتور دستشو محکم تر دورم حلقه کرد انگار یکی میخواست ازش ببرمتم وارد شدیم و با یه مرد و زن دیدیم و دیدم که اونا دارن با نفرت نگاهم میکردن من ترسیده بودم و وکتور بوسه ای به سرم زد و گفت بچه نترس فقط هرچی گفتن راستشو بگو رفتیم رو مبل نشستیم و شروع کردن به سوال پرسیدن
(& علامت مادر وکتور ـ عالامت پدرش . عالامت وکتور@ علامت وکتوریا)
&خب شما چطوری آشنا شدید
@ما.. ما ما اههه آها ما تو خیابون وقتی داشتم میرفتم سر کار آشنا شدیم
&خب وکتور دختره باک.ره بود؟
@چی ببببننظرم به شما مربوط نباشه با لکنت گفت
. اره مامان دیگه ول کن اینقدر این بچه رو سوال پیچ نکن
@یک دفعه یکی موهام رو کشید اون مادر وکتور بود و گفت که تو هر.زه چطوری مخ پسر منو زدی و اثابت سرم رو با یه چیزی حس کردم اشک هام شروع به ریختن کردن و هق هق گریه میکردم
. چه مرگته مامان من میرم از این خونه و دیگه پامو اینجا نمیزارم برآید استایل بغلش کردم و بردمش بیمارستان خیلی داشت خون ریزی میکرد اون بیهوش شده بود خیلی استرس داشتم نمی‌دونستم چکار کنم دکتر اومد بیرون و گفت هر سه سالم هستن چی چی سه دکتر گفت مگه نمیدونستید که دو تا بچه دارید تازه یک هفته میشه من نمی‌دونستم چکار کنم یعنی من دارم بچه دار میشم صدای گریه های ویکتوریا رو شنیدم رفتم داخل و صورت گریون ویکتوریا رو دیدم که داشت یه قرصی میخورد و تا منو دید زود قرص رو قایم کردن
@وکتور تو چرا اومدی داخل
. اون چی بود قایم کردی
@هیچی باور کن هیچی
. رفتم سمتش و پتو رو زدم کنار رو قرصه نوشته بود قرص اورژانسی سقط جنین نمی‌دونم چی شد زدم تو گوشش با داد گفتم که روانی شدی داری بچه های بزرگترین مافیا آمریکا رو میکشی که ناگهان دیدم از حال رفت زود داد زدم که دکتر ها بیان و دکتر و پرستار ها اومدن و منو انداختن بیرون از اتاق دکتر اومد بیرون و گفت آقا زن شما باردار هستن و اونم دو قلو اون چون سنش هم کمه افسردگی گرفته و اصلا حالش خوب نیست ولی شما با سی سال سن چه به دختر ۱۷ ساله تازه اون روحیش خوب نیست از شما یه سوال دارم
. بله
شما زدینش؟
.اره ولی واقعا از قصد نبود
پس واسه همین حالش بده شده اون خون آورده بالا اصلان حالش خوب نیست تازه افسردگی حاملگی هم گرفته این چه کاری بود کردین آقا(با داد) دیگه من نمیتونم کاریش کنم من بهش آرم بخش زدم دیگه خودتون ببریدش خونه
. انگار دنیا رو سرم خراب شده بود اون راست می‌گفت من نباید زن حامله رو میزدم رفتم تو اتاق دیدم سر تخت نشسته و یه چاقو هم تو دستشه رفتم سراغش و چاقو ازش گرفتم بهش گفتم داری چکار می‌کنی روانی
@ هه اصلا به تو چه تو دیگه واسه من مردی این بچه ها هم خودم کار میکنم بزرگ میکنم برو گمشو اونور
. اون بچه های منم هستن
@ ولی تو شکم من هستن برو اون ور دیگه نمیخوام ببینمت مردکه عوضی برو با همون زیر خواب های قشنگت
. نگاه مگه دست خودته بلندش کردم و سوار ماشینش کردم خودش رو میزد به در و دیوار می‌گفت طلاق میخواد منم فقط راندگی میکردم رسیدیم عمارت و بردمش تو اتاق و درو قفل کردم زنگ زدم به نیم اون دکتر شخصیم بود اومد خونه گفت چکار کردی بهش گفتم که دست رو زنم بلند کردم
نیک. تو کی زن گرفتی
.. به تو مربوط نیست برو کارتو کن
نیک . وقتی وارد شد شروع کرد به گریه کردن و گفت وکتور تو تو با خواهر من چکار کردی اون خواهر من بود که ۱۵ سال گم شده بود تو چکار کردی که اینطوری
.. چی نگاه واست توضیح میدم اون دو قلو حامله بود وقتی رفتیم بیمارستان فهمیدیم و اون تا فهمید خواست همون جا سقط کنه ولی من دست روش بلند کردم و زدمش و خون بالا آورد دکتر گفته افسردگی حاملگی گرفته
نیک . چی چی تو چطوری تونستی کسی که از خودت ۱۲ سال کوچیکه تر ازدواج کنی هان و تازه هم رو خواهر دست گل من دست بلند کردی من دیگه نمیزارم اینجا بمون وکتور
.. نه صبر کن نه لطفاً نبرش....
ـ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
حمایت تا نکنید پست نمیشه پارت جدید
دیدگاه ها (۵)

کاپ نسبت دوست رفیق. داداشی

پارت هفت اولین دیدار ما

جاوید نامان رفتن و پیر خرفت ها ماندن

پارت ۵.... اولین دیدار ما

اولین دیدار ما ... پارت۳ بچه ها فازتون چیه گزارش میکنید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط