{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★عنوان‌ : در جست و جوی امید★

★عنوان‌ : در جست و جوی امید★

"زمان زیادی گذشته اما من باز هم برگشتم چون به همین برگه ها و کلمات تعلق دارم<M.B>"

به قول عشق قدیمی ام صبر مرده و ما مجبور به تحمل هستیم اما مگر آدمی چقدر می‌تواند تحمل کند؟ اصلا مگر با تحمل چیزی درست می‌شود؟ مگر تحمل سختی ها و مشکلات را حل می‌کند؟ به همین خاطر بود که کل عمرم به دنبال امید بودم. فقط امید و امید و امید..
سرتاسر جهان را گشتم: در جنگل،در دریا،در خانه ها،در قبرستان ها،در طبیعت،در خشکی،در گرما،در سرما،در برف،در باران،در انسان های مختلف.
همه جا را گشتم ولی من فقط یک جا را فراموش کرده بودم. آن جا کودکی ام بود. آن جا خاطرات بودند. آن جا گذشته ی هر انسان بودند. همان گذشته ای که در آن آرزو میکردیم سریع تر به این سن برسیم اما اکنون حسرت و افسوس آن را میخوریم. آری،من خوشی و امید را در خاطرات مرده ام یافتم. در آدم های مورد علاقه ام که حالا ده متر زیر خاک هستند و چیزی جز اسکلت آنها باقی نمانده است. در دوستان از دست داده ام یافتم.
من همه جا را زیر و رو کرده بودم و حالا هم که امید را پیدا کردم آن را مرده و پوسیده در دستان خاک یافتم. حالا باید چه میکردم؟ به خود آمدم و خود را زندانی در همان امید مرده دیدم. همان جا بود که دوباره با آن چشم های درشت مشکی و بی گناه مواجه شدم. چشمانی که آن ها را فراموش کرده بودم. میدیدم که خوشحال و فارغ از دنیاست چون هنوز معنای زندگی را نیافته است،البته که او هنوز برای یافتن معنای زندگی بسیار جوان بود. او را می‌دیدم در حالی که در کنار خانواده اش می‌خندید و حتی نمی‌دانست کدام یک از آنها در آینده قرار است روح او را به قتل برسانند. آن دلقک های خندان چیزی جز یک مشت قاتل زنجیره ای نبودند. آنها هر طور که می‌خواستند و میلشان کشید با آن چشم ها رفتار کردند، اما آیا مگر آن کودک هم قلب نداشت؟ مگر او هم یک انسان عادی مثل آنها نبود؟ خیر! او همیشه متفاوت بود و به همین خاطر همیشه زجر می‌کشید. اما چیزی که مرا نابود می‌کند همان چشم های براق است. او حتی نمی‌دانست که این برق و درخشش زیبا روزی جایش را به بی روحی و بی حسی و درد مطلق خواهد داد. حتی نگاه کردن به آن جفت چشم هم می‌تواند مرا از پای در بیاورد. آری،من امید را در آن چشم ها یافته بودم. امید را درست در همان چشم هایی یافتم که حالا در گوشه ای از قبرستان قلبم مدت ها بود که بسته شده بودند. شادی را در همان خنده هایی شنیدم که حالا دیگر صدایی از آن نمی آمد و جایش را به یک سکوت ترسناک و سنگین داده بود. درست است. آن چشم ها و آن آدم ها،کل روح من بودند. کل امید من بودند. تمام چیزی بودند که میخواستم اما خیلی دیر شده بود. خیلی خیلی خیلی دیر!
خیلی دیر شده بود برای اینکه بتوانم دوباره آن امید را حس کنم اما نمی‌توانستم به گذشته برگردم. سفر در زمان فقط یک خیال محض بود. همان جا بود که آرزو کردم که ای کاش یک ماشین زمان مرا به آن دوران شاد می‌برد اما کاملا فراموش کرده بودم که من در حال زندگی کردن در دنیایی خسته کننده هستم که موجوداتی که در آن زندگی می‌کنند آرزو و رویا را مزخرف و غیر قابل باور میشمارند. اما چه میشد کرد؟
حتی با وجود واقع بینی نمی‌توانستم از دلتنگی و جست و جو هایم دست بکشم،پس فقط خوابیدم. خوابیدم و در آرزوهایم سفر کردم بدون اینکه هیچ یک از آدم های روی زمین بدانند و بشنوند. در رویاهایم قدم زدم. زیر نور مهتاب رقصیدم. در دشت های دور دویدم. با گل های کوچک ژیپسوفیلیا و رز سفید و بنفشه برای خودم تاج گل درست کردم. زیر نور آفتاب دراز کشیدم و در چمن ها قلتیدم. با یک بوم سفید ساده و انواع رنگ ها و یک قلموی قهوه ای منظره را نقاشی کردم. آری،این زندگی ای بود که من میخواستم. اما ناگهان مادرم مرا از آن رویای شیرین بیرون کشاند و همان موقع بود که آرزوی مرگ کردم. اما من تسلیم نشدم. دوباره خوابیدم. دوباره و دوباره و دوباره.. آنقدر در آن رویاها زندگی کردم و غرق شدم که دیگر یادم رفته بود دنیای دیگری هم به جز رویاهایم وجود دارد. من هم دقیقا همین را میخواستم،اینکه دیگر به آن دنیای به ظاهر حقیقی برنگردم چون برایم چیزی حقیقی تر از رویا بنظر نمی آمد. اما ناگهان دلم برای خانواده و دوستانم تنگ شد. خواستم برای لحظه ای هم که شده پیش آنها برگردم اما من دیگر بیدار نشدم و چشم هایم را باز نکردم و این پایان ماجرای آن دو چشم درخشان بود.

" writer : k.y.s "

(به درخواست لیامِ عزیز🎀)

*راستش من آنچنان در نویسندگی حرفه ای نیستم هنوز،فقط گهگاهی واسه خودم یکم خط خطی میکنم😅،خلاصه پوزش بابت کم و کسری ها
دیدگاه ها (۶)

شاهکاری از یون تریاکی لاسوک به همراه خانم ایکس!😃*گفته ازش اس...

"محفلِ خانوادهٔ مین"[ لیام؛آرسام،یونجی،اگه مامان پری و داداش...

مادر می گفت که بیش از چهل سال در طلب امام زمان صلوات الله ع...

مادر می گفت که بیش از چهل سال در طلب امام زمان صلوات الله ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط