علی خورده بود زمین بدجور و بیهوا وقتی افتاده بود تنها
علی خورده بود زمین. بدجور و بیهوا. وقتی افتاده بود، تنها بود. خیلی ترسیده بود. چند ساعت بعدش تلفن زدم به خواهرم که حال بچه را بپرسم. صدای گریه علی، سوهان کشید روی قلبم. نفهمیدم چهطور روسری و چادر سر کردم و خودم را رساندم پیشش. روی مبل دراز کشیده بود. پای آسیب دیده و باندپیچیشدهاش توی دست خواهرم بود. چشمهایش شده بود مثل دو تا چشمه پُرآب که هی آبِ شور از آنها میجوشید و سرریز میکرد بیرون.
من را که دید، بریده بریده گفت: «خاله بگم برات چی شد؟» گفتم: «فدات بشم من. بگو». تعریف کردن ماجرا که تمام شد، دستهایش را حلقه کرد دور گردنم: «خاله، پام خیلی درد میکنه». محکم چسباندمش به خودم. میخواستم با حرارتِ قلبم، سردیِ ترس و تنهایی را از روی جسم کوچک و لطیفش بردارم. خیسی صورتش از روسریام رد شد و گردنم را تر کرد. شروع کردم به تندتند حرف زدن. از درودیوار قصه بافتم. حرفهایم سروته نداشت. فقط میخواستم با کلمهها، سدی درست کنم جلوی دردی که داشت از چشمهایش چکه میکرد.
▫️ فیلم را بیشتر از سی بار دیدهام. تمامِ بیستونُه ثانیهاش را. پسرکِ فیلم، همسن علی است. دو تا چالهی چشمهایش، به جای آبِ شور، پُر از بُهت است. ترسی که تنهایی تجربه کرده، رنگ را از صورتش پاک کرده است. دستهای محکم حلقه شدهاش دور گردن را میشناسم. تندتند حرف زدنهای آن زن در گوشهای پسرک را هم. آن چند ثانیه را که امدادگر دارد لبه کلاه خودش را با وسواس روی سر بچه تنظیم میکند، زندگی کردهام. هربار فیلم را به عشقِ آن لبخندِ کمرنگی که روی صورت بچه نقش میبندد، باز پلی میکنم. با دیدن صحنه آخرِ خوابیدنش در آغوش امدادگر، دلم حسابی گرم میشود. آن زن، حتماً توانسته با کلمهها سدی درست کند جلوی غمی که از چشمهای بچه شُره میکرد.
✍🏻 فاطمه اختری
#روایت : دستهای حلقه شده
#جنگ_رمضان #همدلی_برای_ایران #برای_ایران #ایران_همدل #ایرانی_سرشار_از_امید #پرچم_ایران_بالاست #وطنم_ایران #هلال_احمر
من را که دید، بریده بریده گفت: «خاله بگم برات چی شد؟» گفتم: «فدات بشم من. بگو». تعریف کردن ماجرا که تمام شد، دستهایش را حلقه کرد دور گردنم: «خاله، پام خیلی درد میکنه». محکم چسباندمش به خودم. میخواستم با حرارتِ قلبم، سردیِ ترس و تنهایی را از روی جسم کوچک و لطیفش بردارم. خیسی صورتش از روسریام رد شد و گردنم را تر کرد. شروع کردم به تندتند حرف زدن. از درودیوار قصه بافتم. حرفهایم سروته نداشت. فقط میخواستم با کلمهها، سدی درست کنم جلوی دردی که داشت از چشمهایش چکه میکرد.
▫️ فیلم را بیشتر از سی بار دیدهام. تمامِ بیستونُه ثانیهاش را. پسرکِ فیلم، همسن علی است. دو تا چالهی چشمهایش، به جای آبِ شور، پُر از بُهت است. ترسی که تنهایی تجربه کرده، رنگ را از صورتش پاک کرده است. دستهای محکم حلقه شدهاش دور گردن را میشناسم. تندتند حرف زدنهای آن زن در گوشهای پسرک را هم. آن چند ثانیه را که امدادگر دارد لبه کلاه خودش را با وسواس روی سر بچه تنظیم میکند، زندگی کردهام. هربار فیلم را به عشقِ آن لبخندِ کمرنگی که روی صورت بچه نقش میبندد، باز پلی میکنم. با دیدن صحنه آخرِ خوابیدنش در آغوش امدادگر، دلم حسابی گرم میشود. آن زن، حتماً توانسته با کلمهها سدی درست کند جلوی غمی که از چشمهای بچه شُره میکرد.
✍🏻 فاطمه اختری
#روایت : دستهای حلقه شده
#جنگ_رمضان #همدلی_برای_ایران #برای_ایران #ایران_همدل #ایرانی_سرشار_از_امید #پرچم_ایران_بالاست #وطنم_ایران #هلال_احمر
- ۷.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط