این شعر را برای تو میگویم
این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم ، آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالائیست
در پای گهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی بهم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده به دردم را
انگشتهای نازک و سردم را ....
شعری از فروغ فرخزاد
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم ، آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالائیست
در پای گهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی بهم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده به دردم را
انگشتهای نازک و سردم را ....
شعری از فروغ فرخزاد
- ۹۵۳
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط