خون و مخمل
خون و مخمل
part =۲
– اولین دزدی
همون شب – خونهی امن در شمال سئول
عمارت قدیمی توی منطقهی پیونگچانگ. خیابونش خلوت بود. درختهای بلند دور تا دورش رو گرفته بودن.
جیمین: (به مین-سو) اینجا مال هوکه. امنه.
هوک: (ماشین رو پارک کرد) فقط امشب. فردا باید بریم.
یونا: (پیاده شد) وای! اینجا قشنگتر از خونهی خودمونه!
هوک: (در رو باز کرد) بیا تو. چیزی دست نزن.
یونا: (با خنده) دست میزنم به همه چی!
هوک: (آه کشید) خدایا...
داخل عمارت ساده بود. مبلمان چرمی، شومینه، یه میز بزرگ با نقشه روی دیوار.
جیمین: (یه لباس از اتاق کناری آورد) این مال توئه.
مین-سو: (نگاه کرد) لباس مجلسی؟ فکر کردم میریم یه جای ساده...
جیمین: مهمونی خانوادهی کیم ساده نیست. همشون پوشیدن. تو باید قاطی بشی.
یونا: (با ذوق) منم میخوام ببینم!
هوک: (کشیدش کنار) تو با من میمونی بیرون.
یونا: (اخم کرد) چرا؟
هوک: چون اسلحه دست گرفتن رو یادت بدم.
یونا: (خنده) آهان... قراره بهم شلیک کردن یاد بدی؟
هوک: (خشک) نه. زنده موندن.
---
💃 مهمونی خانوادهی کیم – سالن بزرگ
چراغهای کریستال، موسیقی آرام، لباسهای گرون، و بوی عطرهای فرانسوی.
مین-سو با لباس مشکی بلند وارد شد. قلبش تند میزد. نقاب کوچکی نصف صورتش رو پوشونده بود.
جیمین: (آهسته از پشت) نترس. من اینجام.
مین-سو: (بدون اینکه برگرده) کجایی؟
جیمین: پشت سرت. همیشه.
مین-سو نفس عمیق کشید. رفت سمت پلهها.
طبقه بالا. راهروی خلوت. دو تا نگهبان جلوی یه در چوبی.
نگهبان: (به کرهای) این بخش ممنوعه.
مین-سو: (با لبخند) آقای کیم گفت برم بالا یه چیز نشونم بده.
نگهبان: (شک کرد) مدرک؟
مین-سو: (کیفش رو باز کرد) اینو ببین.
دستش رو کرد توی کیف. چیزی نبود. ولی نگهبان خم شد که نگاه کنه. همون لحظه، جیمین از پشت اومد و با یه ضربه، نگهبان رو خوابوند. اون یکی رو هم خود مین-سو با اسپری فلفل توی چشم زد.
جیمین: (با تعجب) اسپری فلفل؟
مین-سو: (خندید) یونا بهم داد. گفت به درد میخوره.
جیمین: (لبخند کوچک) دختر خوبیه.
در رو باز کردن. ویترین شیشهای، نور آبی، و توی اون... الماس شب.
سیاه بود. نه سفید. سیاه مثل ته چاه. ولی نور میداد. یه نور سرد.
مین-سو: اینه؟
جیمین: آره. دست نزن. سنسور داره.
مین-سو: (به دستگاه کوچک نگاه کرد) چقدر وقت داریم؟
جیمین: ۳۰ ثانیه.
مین-سو دستگاه رو گذاشت روی ویترین. صفحه سبز شد. ۱۹۸۷.
جیمین: (اخم کرد) سال تولد مادرت.
مین-سو: (با بغض) میدونم.
ویترین باز شد. جیمین الماس رو برداشت. همون لحظه، آژیر بلند شد.
جیمین: دویدن!
دست مین-سو رو گرفت و دویدن سمت پلهها. نگهبانها اومدن بالا. تیراندازی شروع شد.
---
🏃♀️💨 فرار از کاخ کیم
هوک با ماشین جلوی در بود. یونا پشت پنجره، اسلحه دستش.
یونا: (جیغ زد) سوار شین!
پریدن تو. ماشین گاز داد. گلوله به شیشهی عقب خورد، ترک خورد، ولی نشکست.
یونا: (نفس نفس) آخ جون! زندهاید؟
مین-سو: (دستش میلرزید) تقریباً...
هوک: (به جیمین) زخمی شدی؟
جیمین: نه. (به مین-سو نگاه کرد) تو خوبی؟
مین-سو: (سرش رو تکون داد) آره... فقط...
جیمین: فقط چی؟
مین-سو: (به الماس توی دستش نگاه کرد) این مال مادرم بود. حالا برگشت.
جیمین: (آهسته) نه. این فقط اولش بود. دو تای دیگه مونده.
یونا: (از عقب) بعدی کجاست؟
هوک: بوسان. خانوادهی پارک.
مین-سو: (به جیمین) اونجا خطرناکتره؟
جیمین: (به جاده نگاه کرد) اونجا جای دیگهایه. اونجا خون واقعیه.
---
ادامه دارد......
part =۲
– اولین دزدی
همون شب – خونهی امن در شمال سئول
عمارت قدیمی توی منطقهی پیونگچانگ. خیابونش خلوت بود. درختهای بلند دور تا دورش رو گرفته بودن.
جیمین: (به مین-سو) اینجا مال هوکه. امنه.
هوک: (ماشین رو پارک کرد) فقط امشب. فردا باید بریم.
یونا: (پیاده شد) وای! اینجا قشنگتر از خونهی خودمونه!
هوک: (در رو باز کرد) بیا تو. چیزی دست نزن.
یونا: (با خنده) دست میزنم به همه چی!
هوک: (آه کشید) خدایا...
داخل عمارت ساده بود. مبلمان چرمی، شومینه، یه میز بزرگ با نقشه روی دیوار.
جیمین: (یه لباس از اتاق کناری آورد) این مال توئه.
مین-سو: (نگاه کرد) لباس مجلسی؟ فکر کردم میریم یه جای ساده...
جیمین: مهمونی خانوادهی کیم ساده نیست. همشون پوشیدن. تو باید قاطی بشی.
یونا: (با ذوق) منم میخوام ببینم!
هوک: (کشیدش کنار) تو با من میمونی بیرون.
یونا: (اخم کرد) چرا؟
هوک: چون اسلحه دست گرفتن رو یادت بدم.
یونا: (خنده) آهان... قراره بهم شلیک کردن یاد بدی؟
هوک: (خشک) نه. زنده موندن.
---
💃 مهمونی خانوادهی کیم – سالن بزرگ
چراغهای کریستال، موسیقی آرام، لباسهای گرون، و بوی عطرهای فرانسوی.
مین-سو با لباس مشکی بلند وارد شد. قلبش تند میزد. نقاب کوچکی نصف صورتش رو پوشونده بود.
جیمین: (آهسته از پشت) نترس. من اینجام.
مین-سو: (بدون اینکه برگرده) کجایی؟
جیمین: پشت سرت. همیشه.
مین-سو نفس عمیق کشید. رفت سمت پلهها.
طبقه بالا. راهروی خلوت. دو تا نگهبان جلوی یه در چوبی.
نگهبان: (به کرهای) این بخش ممنوعه.
مین-سو: (با لبخند) آقای کیم گفت برم بالا یه چیز نشونم بده.
نگهبان: (شک کرد) مدرک؟
مین-سو: (کیفش رو باز کرد) اینو ببین.
دستش رو کرد توی کیف. چیزی نبود. ولی نگهبان خم شد که نگاه کنه. همون لحظه، جیمین از پشت اومد و با یه ضربه، نگهبان رو خوابوند. اون یکی رو هم خود مین-سو با اسپری فلفل توی چشم زد.
جیمین: (با تعجب) اسپری فلفل؟
مین-سو: (خندید) یونا بهم داد. گفت به درد میخوره.
جیمین: (لبخند کوچک) دختر خوبیه.
در رو باز کردن. ویترین شیشهای، نور آبی، و توی اون... الماس شب.
سیاه بود. نه سفید. سیاه مثل ته چاه. ولی نور میداد. یه نور سرد.
مین-سو: اینه؟
جیمین: آره. دست نزن. سنسور داره.
مین-سو: (به دستگاه کوچک نگاه کرد) چقدر وقت داریم؟
جیمین: ۳۰ ثانیه.
مین-سو دستگاه رو گذاشت روی ویترین. صفحه سبز شد. ۱۹۸۷.
جیمین: (اخم کرد) سال تولد مادرت.
مین-سو: (با بغض) میدونم.
ویترین باز شد. جیمین الماس رو برداشت. همون لحظه، آژیر بلند شد.
جیمین: دویدن!
دست مین-سو رو گرفت و دویدن سمت پلهها. نگهبانها اومدن بالا. تیراندازی شروع شد.
---
🏃♀️💨 فرار از کاخ کیم
هوک با ماشین جلوی در بود. یونا پشت پنجره، اسلحه دستش.
یونا: (جیغ زد) سوار شین!
پریدن تو. ماشین گاز داد. گلوله به شیشهی عقب خورد، ترک خورد، ولی نشکست.
یونا: (نفس نفس) آخ جون! زندهاید؟
مین-سو: (دستش میلرزید) تقریباً...
هوک: (به جیمین) زخمی شدی؟
جیمین: نه. (به مین-سو نگاه کرد) تو خوبی؟
مین-سو: (سرش رو تکون داد) آره... فقط...
جیمین: فقط چی؟
مین-سو: (به الماس توی دستش نگاه کرد) این مال مادرم بود. حالا برگشت.
جیمین: (آهسته) نه. این فقط اولش بود. دو تای دیگه مونده.
یونا: (از عقب) بعدی کجاست؟
هوک: بوسان. خانوادهی پارک.
مین-سو: (به جیمین) اونجا خطرناکتره؟
جیمین: (به جاده نگاه کرد) اونجا جای دیگهایه. اونجا خون واقعیه.
---
ادامه دارد......
- ۸۲۹
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط