{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟐

پارت ۲۲ | پشت درهای بسته
صدای بسته شدن درِ آهنی مثل پتکی بر سر جونگ‌کوک فرود آمد.
ـ «سوا!»
او چند بار با تمام قدرت به در کوبید، اما در حتی تکان هم نخورد.
محافظ‌ها با عجله به سمتش دویدند.
ـ «رئیس، برید کنار!»
یکی از آن‌ها با اهرم فلزی سعی کرد قفل را بشکند، اما بی‌فایده بود.
جونگ‌کوک با خشم فریاد زد:
ـ «مواد منفجره بیارید! همین الان!»
داخل انبار...
سوا نفس‌نفس می‌زد.
همه‌جا تاریک بود.
تنها نور، از یک لامپ قدیمی روی سقف می‌آمد که مدام خاموش و روشن می‌شد.
ـ «کسی اینجاست؟»
جوابی نیامد.
صدای چکه‌ی آب در سکوت انبار می‌پیچید.
سوا چند قدم جلو رفت.
ناگهان صدایی از پشت سرش شنیده شد.
ـ «از نزدیک، خیلی شجاع‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.»
سوا سریع برگشت.
کای چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود.
دست‌هایش در جیبش بود و مثل همیشه آرام لبخند می‌زد.
ـ «لنا کجاست؟»
ـ «جای امنیه.»
ـ «دروغ نگو!»
کای آرام خندید.
ـ «تو هنوزم زود عصبانی میشی.»
سوا با خشم گفت:
ـ «منو برای چی آوردی اینجا؟»
کای چند قدم به او نزدیک شد.
ـ «برای اینکه ببینم... چرا جونگ‌کوک حاضر شد برای تو گلوله بخوره.»
سوا چیزی نگفت.
کای نگاهش را از صورت او برنداشت.
ـ «تو هم دوسش داری؟»
سوا برای لحظه‌ای جا خورد.
بعد سریع گفت:
ـ «نه.»
کای لبخندش عمیق‌تر شد.
ـ «دروغ گفتن رو هنوز خوب یاد نگرفتی.»
بیرون انبار...
محافظ‌ها مواد منفجره را کنار در نصب کرده بودند.
یکی از آن‌ها فریاد زد:
ـ «همه عقب!»
جونگ‌کوک اما تکان نخورد.
نگاهش فقط به در دوخته شده بود.
ـ «رئیس، خطرناکه!»
ـ «انفجار رو انجام بده.»
چند ثانیه بعد...
بوم!
درِ آهنی با صدایی مهیب از جا کنده شد.
گرد و خاک همه‌جا را پر کرد.
جونگ‌کوک اولین نفری بود که وارد انبار شد.
ـ «سوا!»
اما انبار...
خالی بود.
نه از سوا خبری بود...
نه از کای...
فقط یک صندلی در وسط سالن قرار داشت.
روی صندلی، گردنبند سوا افتاده بود.
جونگ‌کوک آن را برداشت.
انگشتانش از شدت خشم می‌لرزید.
یکی از محافظ‌ها با صدایی لرزان گفت:
ـ «رئیس... یعنی...»
جونگ‌کوک حرفش را قطع کرد.
چشم‌هایش از همیشه سردتر شده بود.
ـ «نه...»
گردنبند را محکم در مشت فشرد.
ـ «این بار... خودم دنبالشون می‌رم.»
در همان لحظه...
در نقطه‌ای نامعلوم از شهر...
سوا آرام چشم‌هایش را باز کرد.
دستانش به صندلی بسته شده بود.
نور چراغ مستقیمی روی صورتش افتاده بود.
صدای قدم‌هایی آرام نزدیک شد.
کای روبه‌رویش ایستاد.
لبخندی زد و گفت:
ـ «به بازی من... خوش اومدی، سوا.»


ادامه دارد...

اهم راستی این فیک ۲فصله بین فصل یک و دو یک فیک رو میزارم کامنت نزارین خدا شاهده دیگه فعال نمیشم😒
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟑پارت ۲۳ | بازی کاینور سفید چراغ مستقیم روی صورت...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟏پارت ۲۱ | انتخابهوای اتاق سنگین شده بود.هیچ‌کس ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟎پارت ۲۰ | انتخاب غیرممکنچند ثانیه...هیچ‌کس حتی ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟖پارت ۱۸ | کسی که مرده بودکارخانه در سکوت فرو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط