{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۷

پارت ۶۷: دیوارهایِ آهنینِ شک
صبحِ روز بعد، خورشید با ملایمت از پنجره‌هایِ عمارت به داخل می‌تابید. اون‌جین که حس می‌کرد رابطه‌یِ برادرش و جونگ‌کوک بهتر شده، تصمیم گرفت نقشِ «پل» رو بازی کنه. اون یک یادداشتِ ساده رویِ میزِ کارِ جونگ‌کوک گذاشت: «جونگ‌کوک، امروز عصر بیا تویِ باغچه‌یِ پشتی. تهیونگ یه سوپرایز برایِ وقت‌گذرونیِ سه‌تایی‌مون داره!»

اون‌جین فقط می‌خواست اون‌ها دوباره بخندن. اما برایِ جونگ‌کوک که تمامِ شب رو بیدار مونده بود و به این فکر می‌کرد که «آرامشِ تهیونگ یه نقابه»، این یادداشت اصلاً سوپرایز نبود. اون یادداشت رو در حالی خوند که تهیونگِ بی‌خبر، داشت با لپ‌تاپش کارهایِ دانشگاهش رو انجام می‌داد.

جونگ‌کوک با خودش فکر کرد: «باغچه‌یِ پشتی؟ نزدیک‌ترین نقطه به دیوارِ بیرونی… یعنی می‌خواد اونجا با کسی تماس بگیره؟ یا یه راهِ فرارِ مخفی پیدا کردن؟»

وقتی عصر شد و اون‌ها به باغچه رفتند، تهیونگ با لبخندِ واقعی منتظر بود. اما به محضِ اینکه جونگ‌کوک وارد شد، خبری از اون چهره‌یِ آرومِ دیشب نبود. جونگ‌کوک با صورتی که از خشم و شک تیره شده بود، جلو اومد.تهیونگ با تعجب پرسید: «چیشده؟ چرا اینطوری نگاه می‌کنی؟»

جونگ‌کوک یادداشت رو مچاله کرد و جلویِ پایِ تهیونگ انداخت: «فکر کردی خیلی باهوشی، نه؟ فکر کردی من نمی‌فهمم داری چه بازی‌ای درمیاری؟»

تهیونگ که اصلاً نمی‌فهمید ماجرا چیه، با صدایِ لرزان گفت: «جونگ‌کوک، من فقط می‌خواستم یه عصرِ آروم داشته باشیم…»

جونگ‌کوک دستش رو محکم رویِ شونه‌یِ تهیونگ گذاشت و اون رو به سمتِ خودش کشید. «دیگه هیچ‌کدوم از این بازی‌ها جواب نمیده. از این به بعد، تو حق نداری حتی یه قدم از این عمارت بیرون بذاری. اگر هم مجبوری بری، فقط و فقط با من! من خودم سایه‌به‌سایه‌ت میام تا مطمئن بشم هیچ نقشه‌یِ دیگه‌ای تویِ اون سرت نیست.»

دنیا برایِ تهیونگ تیره و تار شد. اون تمامِ تلاشش رو کرده بود تا «واقعی» باشه، تا اون نقابِ عروسک رو بشکنه و بخشش رو نشون بده، اما حالا انگار به جایِ آزادی، تویِ یک قفسِ تنگ‌تر زندانی شده بود.

تهیونگ سرش رو پایین انداخت. اون فقط می‌خواست یک «انسان» باشه، نه یک «هدفِ امنیتی». چشم‌هاش پر از اشکشد، نه از ترس، بلکه از ناامیدی. اون با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «من فقط می‌خواستم… دوباره آدم باشم. ولی انگار برای تو، همیشه قراره یک زندانی بمونم.»

اون، بدونِ اینکه دیگه به جونگ‌کوک نگاه کنه، از باغچه به سمتِ عمارت برگشت. پشتِ سرش، جونگ‌کوک ایستاده بود؛ فکر می‌کرد با این کار امنیت رو برقرار کرده، اما در واقع، داشت قلبی رو که تازه داشت شروع به اعتماد می‌کرد، دوباره سنگ می‌کرد.
[پایان پارت ۶۷]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۸

پارت ۶۹

پارت ۶۶

پارت ۶۱

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط