رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۳: «گردنبندِ انتخابشده»
صبح قصر با همیشه فرق داشت.
نور خورشید به سختی از میان پردههای ضخیم و سیاه عبور میکرد و فضای سرد قصر را کمی روشن میکرد.
تو از همان لحظهای که چشم باز کردی، فقط به یک چیز فکر میکردی...
فرار.
نمیتوانستی باور کنی که در قصر کسی گیر افتادهای که سالها موجودات جادویی را زندانی کرده بود.
اما چیزی بیشتر از همه ذهنت را درگیر کرده بود.
حرف دیشب شوگا.
«تو چیزی دربارهی این گردنبند نمیدونی.»
دستت را روی گردنبند گذاشتی.
«یعنی چی که من نمیدونم؟ این مال منه...»
اما ته دلت میدانستی.
یک چیزهایی دربارهی قدرتش همیشه برایت عجیب بود.
چرا هیچوقت نتوانسته بودی تمام قدرتش را آزاد کنی؟
چرا همیشه فقط وقتی در خطر بودی واکنش نشان میداد؟
---
در سالن اصلی قصر...
شوگا کنار یک میز بزرگ ایستاده بود.
چند کتاب قدیمی روی میز باز بودند.
دوستانش اطراف او بودند.
دوست شوگا: «سالهاست هیچکس نتونسته بفهمه گردنبند چطور فعال میشه.»
دوست شوگا: «حتی خونآشامهای قدیمی هم نتونستن جادوی اون رو بشکنن.»
شوگا ساکت بود.
چشمانش روی نوشتههای قدیمی مانده بود.
«چون اون منتظر انتخاب شدنه.»
دوستانش به او نگاه کردند.
دوست شوگا: «انتخاب؟»
شوگا آرام گفت:
«این گردنبند فقط به کسی قدرت میده که خودش بخواد.»
در همان لحظه، صدای قدمهایی آمد.
تو وارد سالن شدی.
نگاه همه روی تو افتاد.
یونا که کنار پنجره ایستاده بود، با دیدنت اخم کوچکی کرد.
یونا: «صبح به خیر، پری ماه.»
به او نگاه کردی.
«من اینجا مهمون نیستم.»
یونا لبخند زد.
یونا: «درسته. مهمانها راه خروج دارن.»
چیزی نگفتی.
چون حرفش درست بود.
---
شوگا جلو آمد.
«بیا.»
بدون اینکه تکان بخوری نگاهش کردی.
«کجا؟»
«جایی که دربارهی گردنبند صحبت کنیم.»
«فکر کردی بعد از زندانی کردن من، کمکت میکنم؟»
شوگا چند لحظه به تو نگاه کرد.
«نه.»
جوابش باعث شد کمی متعجب شوی.
«اما مجبورم بفهمم چرا این گردنبند تو رو انتخاب کرده.»
---
وارد اتاقی قدیمی شدید.
وسط اتاق، یک آینهی بزرگ قرار داشت که روی آن علامتهای جادویی حک شده بود.
شوگا به آینه اشاره کرد.
«این آینه حقیقت قدرتهای جادویی رو نشون میده.»
با شک نگاهش کردی.
«و چرا باید بهت اعتماد کنم؟»
شوگا چیزی نگفت.
فقط به آینه نگاه کرد.
برای اولین بار، خستگی را در چهرهاش دیدی.
نه سردی...
نه غرور...
فقط خستگی.
اما قبل از اینکه چیزی بگویی، در اتاق باز شد.
یونا وارد شد.
یونا: «شوگا، فکر نمیکنی داری زیادی وقت برای این پری میذاری؟»
شوگا نگاه سردی به او انداخت.
«این موضوع به تو ربطی نداره.»
یونا لبخندش را حفظ کرد.
یونا: «البته که داره. من فقط نگرانم.»
نگاهش به گردنبند افتاد.
یونا: «بالاخره این قدرت باید به دست کسی برسه که لیاقتش رو داره.»
«و تو فکر میکنی اون شخص تویی؟»
یونا برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخند زد.
یونا: «شاید.»
---
شوگا از یونا خواست بیرون برود.
وقتی تنها شدید، به آینه نزدیک شدی.
ناگهان...
گردنبند شروع به درخشیدن کرد.
چشمان شوگا باز شد.
«این اولین باره که اینطوری واکنش نشون میده.»
نور اتاق را پر کرد.
تصاویر عجیبی داخل آینه ظاهر شدند.
یک پری قدیمی...
یک جنگ بزرگ...
و صدایی که انگار از هزاران سال قبل میآمد.
«صاحب واقعی نور ماه، زمانی شناخته میشود که قلبش بین نفرت و بخشش انتخاب کند...»
تو عقب رفتی.
«این... یعنی چی؟»
اما شوگا چیزی نگفت.
چون او هم همان چیزی را دیده بود که تو دیدی.
در تصویر آینه...
تو کنار یک خونآشام ایستاده بودی.
و آن خونآشام...
شبیه خودش بود.
---
آن شب، در اتاق یونا...
یونا مقابل آینه ایستاده بود.
چهرهاش دیگر آرام نبود.
یونا: «نه... امکان نداره.»
دستش را محکم فشار داد.
یونا: «اون پری نمیتونه چیزی باشه که سرنوشت شوگا رو تغییر بده.»
لبخند سردی زد.
یونا: «اگر شوگا گردنبند رو به دست بیاره... من هم سهم خودمو میگیرم.»
و نقشهی یونا شروع شد...
ادامه دارد.
شرطا:
۲۰ کامنت
پارت ۳: «گردنبندِ انتخابشده»
صبح قصر با همیشه فرق داشت.
نور خورشید به سختی از میان پردههای ضخیم و سیاه عبور میکرد و فضای سرد قصر را کمی روشن میکرد.
تو از همان لحظهای که چشم باز کردی، فقط به یک چیز فکر میکردی...
فرار.
نمیتوانستی باور کنی که در قصر کسی گیر افتادهای که سالها موجودات جادویی را زندانی کرده بود.
اما چیزی بیشتر از همه ذهنت را درگیر کرده بود.
حرف دیشب شوگا.
«تو چیزی دربارهی این گردنبند نمیدونی.»
دستت را روی گردنبند گذاشتی.
«یعنی چی که من نمیدونم؟ این مال منه...»
اما ته دلت میدانستی.
یک چیزهایی دربارهی قدرتش همیشه برایت عجیب بود.
چرا هیچوقت نتوانسته بودی تمام قدرتش را آزاد کنی؟
چرا همیشه فقط وقتی در خطر بودی واکنش نشان میداد؟
---
در سالن اصلی قصر...
شوگا کنار یک میز بزرگ ایستاده بود.
چند کتاب قدیمی روی میز باز بودند.
دوستانش اطراف او بودند.
دوست شوگا: «سالهاست هیچکس نتونسته بفهمه گردنبند چطور فعال میشه.»
دوست شوگا: «حتی خونآشامهای قدیمی هم نتونستن جادوی اون رو بشکنن.»
شوگا ساکت بود.
چشمانش روی نوشتههای قدیمی مانده بود.
«چون اون منتظر انتخاب شدنه.»
دوستانش به او نگاه کردند.
دوست شوگا: «انتخاب؟»
شوگا آرام گفت:
«این گردنبند فقط به کسی قدرت میده که خودش بخواد.»
در همان لحظه، صدای قدمهایی آمد.
تو وارد سالن شدی.
نگاه همه روی تو افتاد.
یونا که کنار پنجره ایستاده بود، با دیدنت اخم کوچکی کرد.
یونا: «صبح به خیر، پری ماه.»
به او نگاه کردی.
«من اینجا مهمون نیستم.»
یونا لبخند زد.
یونا: «درسته. مهمانها راه خروج دارن.»
چیزی نگفتی.
چون حرفش درست بود.
---
شوگا جلو آمد.
«بیا.»
بدون اینکه تکان بخوری نگاهش کردی.
«کجا؟»
«جایی که دربارهی گردنبند صحبت کنیم.»
«فکر کردی بعد از زندانی کردن من، کمکت میکنم؟»
شوگا چند لحظه به تو نگاه کرد.
«نه.»
جوابش باعث شد کمی متعجب شوی.
«اما مجبورم بفهمم چرا این گردنبند تو رو انتخاب کرده.»
---
وارد اتاقی قدیمی شدید.
وسط اتاق، یک آینهی بزرگ قرار داشت که روی آن علامتهای جادویی حک شده بود.
شوگا به آینه اشاره کرد.
«این آینه حقیقت قدرتهای جادویی رو نشون میده.»
با شک نگاهش کردی.
«و چرا باید بهت اعتماد کنم؟»
شوگا چیزی نگفت.
فقط به آینه نگاه کرد.
برای اولین بار، خستگی را در چهرهاش دیدی.
نه سردی...
نه غرور...
فقط خستگی.
اما قبل از اینکه چیزی بگویی، در اتاق باز شد.
یونا وارد شد.
یونا: «شوگا، فکر نمیکنی داری زیادی وقت برای این پری میذاری؟»
شوگا نگاه سردی به او انداخت.
«این موضوع به تو ربطی نداره.»
یونا لبخندش را حفظ کرد.
یونا: «البته که داره. من فقط نگرانم.»
نگاهش به گردنبند افتاد.
یونا: «بالاخره این قدرت باید به دست کسی برسه که لیاقتش رو داره.»
«و تو فکر میکنی اون شخص تویی؟»
یونا برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخند زد.
یونا: «شاید.»
---
شوگا از یونا خواست بیرون برود.
وقتی تنها شدید، به آینه نزدیک شدی.
ناگهان...
گردنبند شروع به درخشیدن کرد.
چشمان شوگا باز شد.
«این اولین باره که اینطوری واکنش نشون میده.»
نور اتاق را پر کرد.
تصاویر عجیبی داخل آینه ظاهر شدند.
یک پری قدیمی...
یک جنگ بزرگ...
و صدایی که انگار از هزاران سال قبل میآمد.
«صاحب واقعی نور ماه، زمانی شناخته میشود که قلبش بین نفرت و بخشش انتخاب کند...»
تو عقب رفتی.
«این... یعنی چی؟»
اما شوگا چیزی نگفت.
چون او هم همان چیزی را دیده بود که تو دیدی.
در تصویر آینه...
تو کنار یک خونآشام ایستاده بودی.
و آن خونآشام...
شبیه خودش بود.
---
آن شب، در اتاق یونا...
یونا مقابل آینه ایستاده بود.
چهرهاش دیگر آرام نبود.
یونا: «نه... امکان نداره.»
دستش را محکم فشار داد.
یونا: «اون پری نمیتونه چیزی باشه که سرنوشت شوگا رو تغییر بده.»
لبخند سردی زد.
یونا: «اگر شوگا گردنبند رو به دست بیاره... من هم سهم خودمو میگیرم.»
و نقشهی یونا شروع شد...
ادامه دارد.
شرطا:
۲۰ کامنت
- ۱۲۸
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط