{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غروب یکی از روزای آخر تابستون سال ۸۲…

غروب یکی از روزای آخر تابستون سال ۸۲…

بازی تموم می‌شه، توپ رو می‌زنی زیر بغلت و به رفیقات می‌گی: «فردا می‌بینمتون.»

هرکسی می‌ره سمت خونه‌ش؛ بدون خداحافظی طولانی، بدون اینکه برگرده…

چون هیچ‌کدومتون نمی‌دونستین این آخرین باریه که همه‌تون توی اون کوچه جمع می‌شین.
فرداش هیچ‌وقت نرسید و بازی برای همیشه نیمه‌کاره موند… 🥹
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط