غروب یکی از روزای آخر تابستون سال ۸۲…
غروب یکی از روزای آخر تابستون سال ۸۲…
بازی تموم میشه، توپ رو میزنی زیر بغلت و به رفیقات میگی: «فردا میبینمتون.»
هرکسی میره سمت خونهش؛ بدون خداحافظی طولانی، بدون اینکه برگرده…
چون هیچکدومتون نمیدونستین این آخرین باریه که همهتون توی اون کوچه جمع میشین.
فرداش هیچوقت نرسید و بازی برای همیشه نیمهکاره موند… 🥹
بازی تموم میشه، توپ رو میزنی زیر بغلت و به رفیقات میگی: «فردا میبینمتون.»
هرکسی میره سمت خونهش؛ بدون خداحافظی طولانی، بدون اینکه برگرده…
چون هیچکدومتون نمیدونستین این آخرین باریه که همهتون توی اون کوچه جمع میشین.
فرداش هیچوقت نرسید و بازی برای همیشه نیمهکاره موند… 🥹
- ۳۱۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط