spanish girl:53
صدای خنده ی بچه ها و متلک های رابرت هنوز توی فضای کارتینگ می پیچید
لیلی ، در حالی که موهای مشکی اش را پشت گوش میزد ، کنار ماشین ایستاده بود و با لبخند نگاهشان می کرد ؛ لبخندی خسته اما واقعی
و دنیل ...... دنیل مثل همیشه ، وقتی بحث رقابت وسط می آمد .
غیرت و تمرکزش را میگذاشت وسط
دنیل در حالی که دستکش های رانندگی اش را در می آورد ، با اعتماد به نفس بی پروایی که مخصوص خودش بود ، چشم از جاده گرفت و مستقیم به لیلی خیره شد
لبخند پیروزمندانه بر روی لبش ظاهر شد
آن طرف آلیا و هانا جیغی از سر ذوق زدند و رابرت با صدای بلند زد زیر خنده و گفت :《 اووه ! انگار دنیل ما واقعا برای برنده شدن مسابقه داده بود نه برای تفریح !》
لیلی با صورتی که از خجالت داغ شده بود و نمیتوانست توی چشم های دنیل نگاه کنه سرش رو پایین انداخت.
__________---۱:۰۰---________
همه جا ساکت و تاریک بود جوری که چشم ها درست کار نمیکردند لیلی. و دنیل. قدم زنان و آرام به طرف اتاق گام برداشتند تا کسی بیدار نشه
لیلی اول رفت داخل که صدای خیلی بلند از پشتش شنید. با صدای محکم بسته شدن در ، لیلی یه متری پرید هوا و با صدای آرام ولی ترسیده گفت : 《 شت ، چیکار می کنی ؟ الان بیدار میشننن! 》
دنیل با یه نگاه تعجب زده ، در حالی که کمی شیطنت داشت . به لیلی خیره شد چشمانش داشت چیزی به لیلی میفهموند داشت بهش یه فرصت میداد
........................................................
ادامه دارد
ببخشید کوتاه بود .....
لیلی ، در حالی که موهای مشکی اش را پشت گوش میزد ، کنار ماشین ایستاده بود و با لبخند نگاهشان می کرد ؛ لبخندی خسته اما واقعی
و دنیل ...... دنیل مثل همیشه ، وقتی بحث رقابت وسط می آمد .
غیرت و تمرکزش را میگذاشت وسط
دنیل در حالی که دستکش های رانندگی اش را در می آورد ، با اعتماد به نفس بی پروایی که مخصوص خودش بود ، چشم از جاده گرفت و مستقیم به لیلی خیره شد
لبخند پیروزمندانه بر روی لبش ظاهر شد
آن طرف آلیا و هانا جیغی از سر ذوق زدند و رابرت با صدای بلند زد زیر خنده و گفت :《 اووه ! انگار دنیل ما واقعا برای برنده شدن مسابقه داده بود نه برای تفریح !》
لیلی با صورتی که از خجالت داغ شده بود و نمیتوانست توی چشم های دنیل نگاه کنه سرش رو پایین انداخت.
__________---۱:۰۰---________
همه جا ساکت و تاریک بود جوری که چشم ها درست کار نمیکردند لیلی. و دنیل. قدم زنان و آرام به طرف اتاق گام برداشتند تا کسی بیدار نشه
لیلی اول رفت داخل که صدای خیلی بلند از پشتش شنید. با صدای محکم بسته شدن در ، لیلی یه متری پرید هوا و با صدای آرام ولی ترسیده گفت : 《 شت ، چیکار می کنی ؟ الان بیدار میشننن! 》
دنیل با یه نگاه تعجب زده ، در حالی که کمی شیطنت داشت . به لیلی خیره شد چشمانش داشت چیزی به لیلی میفهموند داشت بهش یه فرصت میداد
........................................................
ادامه دارد
ببخشید کوتاه بود .....
- ۶۵۷
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط