تو آمدی
تو آمدی
و پنجرهای در تاریکیِ اتاقم باز شد،
انگار سالها
صدای باران پشت دیوارها مانده بود
و کسی جرئت نمیکرد نامِ آسمان را به زبان بیاورد.
من در سکوتِ روزهای بیعبور
به سایهها عادت کرده بودم،
اما عشقِ تو
مثل نوری آرام
روی شانههای خستهی جهان نشست.
حالا هر صبح
پیش از آنکه خورشید از خوابِ ابرها برخیزد،
نام تو در رگهای من جاری میشود،
و من باور میکنم
که قلب انسان
گاهی برای یک نگاه،
برای یک لبخند،
دوباره متولد میشود.
تو را دوست دارم؛
نه مثل واژهای که گفته میشود و میگذرد،
بلکه مثل درختی که ریشههایش
در عمیقترین لایههای خاک
به زندگی گره خورده است.
#عاشقانه
#amd_msn11
و پنجرهای در تاریکیِ اتاقم باز شد،
انگار سالها
صدای باران پشت دیوارها مانده بود
و کسی جرئت نمیکرد نامِ آسمان را به زبان بیاورد.
من در سکوتِ روزهای بیعبور
به سایهها عادت کرده بودم،
اما عشقِ تو
مثل نوری آرام
روی شانههای خستهی جهان نشست.
حالا هر صبح
پیش از آنکه خورشید از خوابِ ابرها برخیزد،
نام تو در رگهای من جاری میشود،
و من باور میکنم
که قلب انسان
گاهی برای یک نگاه،
برای یک لبخند،
دوباره متولد میشود.
تو را دوست دارم؛
نه مثل واژهای که گفته میشود و میگذرد،
بلکه مثل درختی که ریشههایش
در عمیقترین لایههای خاک
به زندگی گره خورده است.
#عاشقانه
#amd_msn11
- ۴.۱k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط