چندپارتی
چندپارتی ☆
p.1
همونطور که لباس هاش رو تنش میکرد دوستش اومد پیشش
از لحن حرف زدنش میشد فهمید که درخواست داره:
_ا.ت جونم
دختر نگاهش رو به "یونا " یا همون دوستش داد
خنده ای کرد و لب زد:
_یونا باز چی میخوای
یونا موهاش رو پشت گوشش داد و گفت:
_میدونم خسته شدی ولی بیا بریم یکم بیرون قدم بزنیم ، نمیدونم یچیز بخوریم لطفااا
_یونا بزارش واسه بعدا
یونا با لحن مظلوم لب زد:
_ا.ت جونم عشقم لطفااا
دختر اهی کشید دلش نیومد نه بگه :
_خیلی خب باشه
یونا لبخندی زد و ا.ت رو بغل کرد:
_پس من برم لباسام رو عوض کنم
ا.ت سری تکون داد و ساکش رو توی دستش گرفت
.
.
.
این بار صدم بود که جونگکوک داشت زنگ میزد
هر بار فقط اون صدای بوق مسخره رو میشنید!
بار اولی که زنگ زد و جواب نداد زیاد نگران نشد ولی وقتی دو سه بار دیگه زنگ زد خشم کل وجودشو گرفت
قرار بود الان باشگاه باشه و بعد بیاد خونه ولی دیگه تا الان باید کارش تموم میشد
ولی نیومده بود خونه!
بدتر از اون..به جونگ کوک نگفته بود کجاست و جواب تلفن و تک تک پیام هاشو نمیداد!
جونگکوک هم غافل از اینکه گوشیه دختر سایلنته همش پیام میداد:
"ا.ت؟؟کجایی؟؟"
"چرا جوابمو نمیدی؟؟"
"کجایی؟؟"
"نمیخوای جواب بدی نه؟؟"
"معلوم هست کدوم گوری؟"
"مثلا قرار بود بری باشگاه نه؟؟"
و...
یه عالمه پیام دیگه!
ا.ت هیچکدوم رو جواب نمیداد
این کارش عمدی نبود فقط..از شدت بی حواسی بود
جونگ کوک گوشی رو پرت کرد رو مبل و با نگاه کردن به ساعت اعصبانیتش بیشتر شد
........
ا.ت به ساعت روی دستش نگاهی انداخت
دیر شده بود ...یونا هم مدام یه داستانی رو تعریف میکرد و ا.ت مجبور بود به اون ها گوش بده
ضربه ای به شونه یونا زد:
_یونا خیلی ببخشید ولی دیر شده باید برگردم خونه
_وا مگه ساعت چنده ؟
نگاهی به صفحه گوشیش انداخت "۸:۴۶"
_یونا قبل نه باید خونه باشم خیلی ببخشید خدافظ
یونا سری تکون داد و از ا.ت خدافظی کرد...
جونگ کوک روی مبل نشسته بود پاش رو تکون میداد..به صفحه ی تلویزیون زل زده بود هر لحظه منتظر رسیدن اون بود
ا.ت کل راه رو دویده بود...نفس نفس میزد
رمز در رو زد و وارد خونه شد و با جونگکوک که معلوم بود چقدر عصبیه روبه رو شد:
_س.سلام عزیزم ...
ادامه دارد
همکاری با سیسی قشنگم: irene.fake@
p.1
همونطور که لباس هاش رو تنش میکرد دوستش اومد پیشش
از لحن حرف زدنش میشد فهمید که درخواست داره:
_ا.ت جونم
دختر نگاهش رو به "یونا " یا همون دوستش داد
خنده ای کرد و لب زد:
_یونا باز چی میخوای
یونا موهاش رو پشت گوشش داد و گفت:
_میدونم خسته شدی ولی بیا بریم یکم بیرون قدم بزنیم ، نمیدونم یچیز بخوریم لطفااا
_یونا بزارش واسه بعدا
یونا با لحن مظلوم لب زد:
_ا.ت جونم عشقم لطفااا
دختر اهی کشید دلش نیومد نه بگه :
_خیلی خب باشه
یونا لبخندی زد و ا.ت رو بغل کرد:
_پس من برم لباسام رو عوض کنم
ا.ت سری تکون داد و ساکش رو توی دستش گرفت
.
.
.
این بار صدم بود که جونگکوک داشت زنگ میزد
هر بار فقط اون صدای بوق مسخره رو میشنید!
بار اولی که زنگ زد و جواب نداد زیاد نگران نشد ولی وقتی دو سه بار دیگه زنگ زد خشم کل وجودشو گرفت
قرار بود الان باشگاه باشه و بعد بیاد خونه ولی دیگه تا الان باید کارش تموم میشد
ولی نیومده بود خونه!
بدتر از اون..به جونگ کوک نگفته بود کجاست و جواب تلفن و تک تک پیام هاشو نمیداد!
جونگکوک هم غافل از اینکه گوشیه دختر سایلنته همش پیام میداد:
"ا.ت؟؟کجایی؟؟"
"چرا جوابمو نمیدی؟؟"
"کجایی؟؟"
"نمیخوای جواب بدی نه؟؟"
"معلوم هست کدوم گوری؟"
"مثلا قرار بود بری باشگاه نه؟؟"
و...
یه عالمه پیام دیگه!
ا.ت هیچکدوم رو جواب نمیداد
این کارش عمدی نبود فقط..از شدت بی حواسی بود
جونگ کوک گوشی رو پرت کرد رو مبل و با نگاه کردن به ساعت اعصبانیتش بیشتر شد
........
ا.ت به ساعت روی دستش نگاهی انداخت
دیر شده بود ...یونا هم مدام یه داستانی رو تعریف میکرد و ا.ت مجبور بود به اون ها گوش بده
ضربه ای به شونه یونا زد:
_یونا خیلی ببخشید ولی دیر شده باید برگردم خونه
_وا مگه ساعت چنده ؟
نگاهی به صفحه گوشیش انداخت "۸:۴۶"
_یونا قبل نه باید خونه باشم خیلی ببخشید خدافظ
یونا سری تکون داد و از ا.ت خدافظی کرد...
جونگ کوک روی مبل نشسته بود پاش رو تکون میداد..به صفحه ی تلویزیون زل زده بود هر لحظه منتظر رسیدن اون بود
ا.ت کل راه رو دویده بود...نفس نفس میزد
رمز در رو زد و وارد خونه شد و با جونگکوک که معلوم بود چقدر عصبیه روبه رو شد:
_س.سلام عزیزم ...
ادامه دارد
همکاری با سیسی قشنگم: irene.fake@
- ۱.۴k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط