آمد به ما شجاعت را یاد داد و رفت...
آمد به ما شجاعت را یاد داد و رفت...
✊️🇮🇷
هنوز هم خیالِ برگشتن ندارید؟
میدانم که راهِ شما از همان اول هم راهِ ماندن نبود ...
آدمهای آسمانی زیاد در این زمین دوام نمیآورند
اما آقاجان ...
ما که طاقتِ یک اخمِ کمرنگ روی پیشانیتان را نداشتیم ، ما که با یک خستگی در صدایتان تمامِ جانمان میلرزید
حالا چطور این داغِ بیپایان را تاب بیاوریم؟
چطور باور کنیم شمایی که برای دلِ ما
معنیِ امنیت بودید ، شمایی که بودنتان
مرهمِ همه بیقراریها بود
حالا نبودنتان بزرگترین بیقراریِ ما شده است؟
رهبرِ شهیدِ من ، یعنی واقعاً تمام شد؟
یعنی دیگر هیچوقت هیچجای این دنیا
چشمِ ما شما را نمیبیند؟ یعنی باید به همین عکسها و فیلم ها و صوت ها دل خوش کنیم؟
به همین خاطرهها؟ به همین (بود) ها؟
بعد از شما دنیا دیگر همان دنیا نیست
انگار از سقفِ این جهان ستونی افتاده است
انگار یک تکیهگاهِ بزرگ یکباره از دلِ ما کنده شده است ...
با خودمان میگفتیم ، جایی در این جهان کسی هست که اگر همهچیز فرو بریزد ، دلِ ما هنوز به او قرص است
اما حالا این دلِ قرص ترک برداشته است…
میدانید دردش کجاست؟
دردش اینجاست که شما رفتید و به آرزویتان رسیدید و ما ماندیم با آرزوهایی که همهشان به شما ختم میشد ...
ما دیگر شما را نمیبینیم و این جمله آنقدر سنگین است که کمرِ دل را میشکند
ما دیگر شما را نمیبینیم…
#هنوزباورندارم...
بعضی نبودنها را نمیشود پذیرفت؛ حتی اگر فقط در ذهن آدم اتفاق افتاده باشند. بعضی دلتنگیها آنقدر عمیقاند که هر صبح با آنها بیدار میشوی و هر شب با همان بغض چشمهایت را میبندی.
انگار یک جای زندگی همیشه خالی است؛ جای کسی که بودنش آرامش بود و تصور نبودنش، ویرانی... 💔
آقا جان کم غم ندارم... حجم غمهایم بیشتر از توانم است. زندگی از دردهای ریز و درشت پر شده، اما هیچ زخمی برای دلم سنگینتر از خالی شدن جای شما نیست که حضورتان برایم امید بود.
#من_همیشه_افتخارم_این_بوده_که_مدافع_و_یار_شما_بودم.
این افتخار را نه زمان از من میگیرد و نه روزگار؛ چون بعضی عهدها را با دل میبندند، نه با زبان.
از وقتی این دلتنگی به جانم افتاده، عقربههای ساعت هر بار که ۹:۴۰ را نشان میدهند، انگار دنیا برای چند لحظه از حرکت میایستد.
آن دقیقهها برای من فقط یک عدد روی ساعت نیستند؛ پر از پریشانیاند، پر از جنون، پر از بغضی که راه نفس را میبندد و اشکی که بیاجازه از چشم سرازیر میشود.
میگویند آدم به همهچیز عادت میکند؛ اما نه... بعضی جای خالیها هر روز بزرگتر میشوند. بعضی نبودنها هرگز عادی نمیشوند. گاهی میان شلوغترین لحظههای زندگی، فقط یک حس در دل آدم فریاد میزند:
«کاش این نبودن، فقط یک کابوس بود...»
یعنی دیگر هیچوقت ، هیچجا این چشمهای خیس به روشنای حضورتان آرام نمیگیرند ...
هنوز باور ندارم... هنوز دلم دنبال همان آرامشی میگردد که با دیدن شما پیدا میکرد. هنوز هر دعا، بیاختیار برای سلامتی و طول عمر شما آغاز میشود. و هنوز، هر بار که به آینده فکر میکنم، دلم فقط یک چیز میخواهد؛ اینکه هیچوقت مجبور نباشد معنای واقعیِ نداشتن و جای خالیِ شمـــا را بفهمد، کـــاش نگاهی به این کهنه سرباز حقیرت کنی،عجیب#دلتنگتم_آقا 💔
دیدارمان به قیامت آقای عزیزمان
البته اگر آن روز لایق دیدارتان باشیم ...!
🇮🇷💔
✊️🇮🇷
هنوز هم خیالِ برگشتن ندارید؟
میدانم که راهِ شما از همان اول هم راهِ ماندن نبود ...
آدمهای آسمانی زیاد در این زمین دوام نمیآورند
اما آقاجان ...
ما که طاقتِ یک اخمِ کمرنگ روی پیشانیتان را نداشتیم ، ما که با یک خستگی در صدایتان تمامِ جانمان میلرزید
حالا چطور این داغِ بیپایان را تاب بیاوریم؟
چطور باور کنیم شمایی که برای دلِ ما
معنیِ امنیت بودید ، شمایی که بودنتان
مرهمِ همه بیقراریها بود
حالا نبودنتان بزرگترین بیقراریِ ما شده است؟
رهبرِ شهیدِ من ، یعنی واقعاً تمام شد؟
یعنی دیگر هیچوقت هیچجای این دنیا
چشمِ ما شما را نمیبیند؟ یعنی باید به همین عکسها و فیلم ها و صوت ها دل خوش کنیم؟
به همین خاطرهها؟ به همین (بود) ها؟
بعد از شما دنیا دیگر همان دنیا نیست
انگار از سقفِ این جهان ستونی افتاده است
انگار یک تکیهگاهِ بزرگ یکباره از دلِ ما کنده شده است ...
با خودمان میگفتیم ، جایی در این جهان کسی هست که اگر همهچیز فرو بریزد ، دلِ ما هنوز به او قرص است
اما حالا این دلِ قرص ترک برداشته است…
میدانید دردش کجاست؟
دردش اینجاست که شما رفتید و به آرزویتان رسیدید و ما ماندیم با آرزوهایی که همهشان به شما ختم میشد ...
ما دیگر شما را نمیبینیم و این جمله آنقدر سنگین است که کمرِ دل را میشکند
ما دیگر شما را نمیبینیم…
#هنوزباورندارم...
بعضی نبودنها را نمیشود پذیرفت؛ حتی اگر فقط در ذهن آدم اتفاق افتاده باشند. بعضی دلتنگیها آنقدر عمیقاند که هر صبح با آنها بیدار میشوی و هر شب با همان بغض چشمهایت را میبندی.
انگار یک جای زندگی همیشه خالی است؛ جای کسی که بودنش آرامش بود و تصور نبودنش، ویرانی... 💔
آقا جان کم غم ندارم... حجم غمهایم بیشتر از توانم است. زندگی از دردهای ریز و درشت پر شده، اما هیچ زخمی برای دلم سنگینتر از خالی شدن جای شما نیست که حضورتان برایم امید بود.
#من_همیشه_افتخارم_این_بوده_که_مدافع_و_یار_شما_بودم.
این افتخار را نه زمان از من میگیرد و نه روزگار؛ چون بعضی عهدها را با دل میبندند، نه با زبان.
از وقتی این دلتنگی به جانم افتاده، عقربههای ساعت هر بار که ۹:۴۰ را نشان میدهند، انگار دنیا برای چند لحظه از حرکت میایستد.
آن دقیقهها برای من فقط یک عدد روی ساعت نیستند؛ پر از پریشانیاند، پر از جنون، پر از بغضی که راه نفس را میبندد و اشکی که بیاجازه از چشم سرازیر میشود.
میگویند آدم به همهچیز عادت میکند؛ اما نه... بعضی جای خالیها هر روز بزرگتر میشوند. بعضی نبودنها هرگز عادی نمیشوند. گاهی میان شلوغترین لحظههای زندگی، فقط یک حس در دل آدم فریاد میزند:
«کاش این نبودن، فقط یک کابوس بود...»
یعنی دیگر هیچوقت ، هیچجا این چشمهای خیس به روشنای حضورتان آرام نمیگیرند ...
هنوز باور ندارم... هنوز دلم دنبال همان آرامشی میگردد که با دیدن شما پیدا میکرد. هنوز هر دعا، بیاختیار برای سلامتی و طول عمر شما آغاز میشود. و هنوز، هر بار که به آینده فکر میکنم، دلم فقط یک چیز میخواهد؛ اینکه هیچوقت مجبور نباشد معنای واقعیِ نداشتن و جای خالیِ شمـــا را بفهمد، کـــاش نگاهی به این کهنه سرباز حقیرت کنی،عجیب#دلتنگتم_آقا 💔
دیدارمان به قیامت آقای عزیزمان
البته اگر آن روز لایق دیدارتان باشیم ...!
🇮🇷💔
- ۵۶۱
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط