{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*آبان و خورشید*

*آبان و خورشید*


آن هایی که به طناب ها می‌نگریستند، طناب هایی که دو زندگی را خاموش کرده بودن، خود سال‌ها بود که مرده‌ بودند...
مرده هایی با چشم های باز و دل های بسته، مرده‌هایی که نفس می‌کشیدند، اما دیگر احساسی در رگ هایشان جریان نداشت.
زیرا روح زنده، تاب دیدن جان دادن دو انسان را ندارد، وقتی گناهشان فقط عشق است.
آن دو بی‌نام بودند، دو تن ساده و صادق که در میان هیاهوی دنیا فقط یکدیگر را یافته بودند...
نه می‌خواستند قهرمان باشند، نه دشمن کسی!
فقط می‌خواستند باهمدیگه زندگی کنند بی آنکه از نگاه ها بترسند...
اما زمین از عشق می‌ترسد!
مردم از آزادی می‌هراسند.
و آنانی که عشق را در خود کشته‌اند، همیشه نخستین افرادی‌ان که سنگ پرتاب می‌کنند.
آن روز طناب ها آویزان شدند...
جمعی آمدند، تا تماشا کنند، تا داوری کنند، تا فریاد بزنند
«گناهکارند»
و هيچکس نپرسید، گناه چیست؟
باهم بودن؟ عشق؟ یا شاید فقط زنده بودن میان مردگان؟
وقتی طناب ها جان را از دو تن گرفتند، باد از وزیدن ایستاد،زمین سکوت کرد و نگاه ها سنگین شد.
و دو تن به جرم عاشقی جان دادند.
تا هزاران تماشاگر به جرم بی رحمی زنده بماندند.
پیرمردی در گوشه میدان ایستاده بود چشمانش نمناک بود، صدایش می‌لرزید
«این ها را طناب ها نکشت،قضاوت کشت»
«ما که ایستاده‌ایم و تنها می‌نگریم مرده‌تر از آن هاییم»

شب که فرود آمد، باران بارید، بارانی آرام و شرمگین، مثل اشک زمین.
طناب ها خیس شده‌اند. زمین بوی اندوه گرفت.
در میان باد صدایی پیچید، صدای دو نفس که گویی هنوز در هوا جاری بودند؛ صبح فردا هیچکس طناب هارا ندید فقط رد دو سایه بر خاک مانده بود، دو انسانی که تنها آمده‌اند، با غم زیسته‌ بودند،اما با عشق یکدیگر رفته بودند...
پیرمرد هنوز همان‌جا بود.
کنار جای خالی‌شان کودکی ایستاده بود شاید ۱۰ ساله، با نگاهی آرام و بی صدا خم شد و تکه سنگ کوچکی برداشت و بر روی زمین نوشت:
اگر عشق جرمه،پس بی عشقی چیه؟
پیرمرد به او نگاه کرد، لبخندی زد، لبخندی تلخ و روشن، انگار که نوری میان تاریکی پیدا کرده است زمزمه کرد: شاید روزی تو جوابش رو بیابی پسرک،روزی که هنوز دیر نشده باشه...
باد وزید، خط ها و کلمات روی خاک آرام محو شدند، اما پرسش پسرک در هوا ماند مثل نسیمی که هیچ نگاه قضاوتگری نمی‌تواند خاموشش کند.
شهر دوباره بیدار شد، روز آغاز شد، اما هیچکس نفهمید که آن روز درمیان طناب ها نه فقط دو تن، بلکه خود انسانیت به دار آوریخته شد.
و هنوز هربار که قضاوتی بی‌رحمانه بر زبان کسی جاری میشود طنابی
نامرئی
در
باد
میرقصد...

_B.A.
(آبان و خورشید یه فیلم ۱۳ دقیقه‌ایه که بر اساس یه داستان واقیعه حالا داستان واقعیش درباره چیه؟ درباره دوتا پسر ایرانی اهل گرگان به نام های علی و مختاره که عاشق هم بودن و باهم توی یه خونه زندگی میکردن تا اینکه همسایه‌هاشون اینو میفهمن و به پلیس میگن پلیس هم میاد علی و مختار رو دستگیر میکنه و فرداش وسط میدون جایی که همه بتونن ببینن اعدامشون میکنن و اگه اشتباه نکنم کلا ۲۴_۲۵ سالشون بوده،گناهشون چی بود؟عشق.)


حقیقتا این شاهکار رو من و دوستم با کمک همدیگه نوشتیم و به نظرم لیاقتشو داره که دوباره و دوباره و دوباره پست بشه
دیدگاه ها (۱)

♤°.محفل خانواده مین.°♤𝑴𝒂𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒎𝒖𝒔𝒊𝒄 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒘𝒐𝒓𝒅𝒔..‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ...

چه خاک‌گرفته و بی‌روح...سلام؟¿:)

*rainy night*

برای همیشه..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط