مه شفاف و رقیقی از سطح دریاچه برمیخاست و همه چیز در فاصل
مه شفاف و رقیقی از سطح دریاچه برمیخاست و همه چیز در فاصلۀ کمی دورتر شکلی مبهم به خود میگرفت و به تدریج محو میشد. اما در نزدیکی من، قایقها، ساحل، جزایر کوچک، بشکهای که فراموش شده بود، یا یک شاخه گل زرد که دستخوش امواج بود چنان واضح و روشن دیده میشد که انگار بر دامن زیبای طبیعت حک شده است. پرنده دریایی ره گم کردهای خود را به آب میزد و دوباره به پرواز درمیآمد و از من دور میشد. آنجا میایستادم، تماشا میکردم، گوش میدادم و حالت غریبی داشتم. آن روزها فقط یک کودک بودم
_ فئودور داستایفسکی
_ فئودور داستایفسکی
- ۲۴۶
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط