{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مه شفاف و رقیقی از سطح دریاچه برمی‌خاست و همه چیز در فاصل

مه شفاف و رقیقی از سطح دریاچه برمی‌خاست و همه چیز در فاصلۀ کمی دورتر شکلی مبهم به خود می‌گرفت و به تدریج محو می‌شد. اما در نزدیکی من، قایق‌ها، ساحل، جزایر کوچک، بشکه‌ای که فراموش شده بود، یا یک شاخه گل زرد که دستخوش امواج بود چنان واضح و روشن دیده می‌شد که انگار بر دامن زیبای طبیعت حک شده است. پرنده دریایی ره گم کرده‌ای خود را به آب می‌زد و دوباره به پرواز درمی‌آمد و از من دور می‌شد. آنجا می‌ایستادم، تماشا می‌کردم، گوش می‌دادم و حالت غریبی داشتم. آن روزها فقط یک کودک بودم
_ فئودور داستایفسکی
دیدگاه ها (۰)

"دلـی که مـرده بردن نـداره ... وقتـی مثل احمقـا به پـاش نشسـ...

در نبودت من دگر تنها تر از تنها شدمبی قلم، بی قلب و بی معنات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط