{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : ببر من p7

رمان : ببر من p7

فردا صبح

پاشدم رفتم حموم و اومدم روتین پوستیم رو انجام دادم که برم مدرسه وسایلم رو چک کردم که چیزی یادم نرفته باشه بعد رفتم پایین و نشستم سرمیز و صبح بخیر گفتم که فیلیکس گفت

!: امروز میرم مهمونی میای ؟

_: نه چون میخوام خودم برم

!: باشه

صبحونه رو خوردم و رفتم که فیلیکس افتاد دنبالم

!: وایسا باهم بریم

_: خودت بیا

!: دوست دارم با تو بیام

_: خب زود باشه

بدو اومد رفتیم وقتی که رسیدیم که دیدم سوا منتظر منه تا منو دید اومد بغلم کرد و گفت

$: دختره دیوونه برای چی گوشیت رو جواب ندادی

_: مگه تهیونگ نگفت

$: نه

_: بعدا میگم

_: بدو بریم سر کلاس تا خانم هان کلمون رو نکنده

رفتیم کلاس و ۷ ساعت بعد اومدم خونه و رفتم حموم که یاد داد تهیونگ افتادم بغض کردم که گوشیم پیام اومد تهیونگ خان بود

+: عشقم ۴ حاضر باش

_: من نمیام

+: چرا چیشده ؟

_: دوست ندارم

زنگ زد حواب دادم

+: چیشده ات برای چی نمیای ؟

_: گفتم که دوست ندارم

+: قهری ؟

تعجب کردم ولی هیچی نگفتم چون دوست داشتم نازم رو بکشه

+: دختر کوچولم منو میبخشی ؟

_: نه

+: چرا

_: چون از دستت ناراحتم

+: هر کاری کردم ببخشم

_: چون دوستت دارم میبخشمت ولی دیگه کاری نکن که اشکم رو در بیاری

+: چشم

خیلی خوشم اومد نازم رو کشید شروع مردم حاضر شدن ساعت ۳:۵۰ دقیقه تموم شد رفتم پایین که بابام گفت

بابا : میری مهمونی ؟

_: اره

تا اومدم خدافظی کنم صدا بوق ماشین اومد سریع خدافظی کردم و رفتم ماشین تهیونگ رو دیدم سوار شدم

+: سلام دختر کوچولوی من چطوره

_: خوبم تو چطوری

+: عالیم بگو ببینم چیکار کردم که اشکت رو در اوردم

_: دیروز سرم داد زدی ناراحت شدم

+: ببخشید حالا بریم

_: بریممممممم

رسیدیم اومد خیلی رمانتیک در رو واسم باز کرد و دستم رو تو دستاش و گذاشت و برد سمت یه میز که اعضا بودن

+: سلام داشای من

جین : سلام داداش این خانوم کی باشن

+: اها دوست دخترم ات

_: سلام

اعضا : سلام

که سوا اومدم منو تا دید بغل کرد و گفت

$: زن داداشه من چطوره

_: سوا خجالتم نده

$: وا چه خجالتی

نشستیم و کلی حرف زدیم تهیونگ فقط با اعضا شوخی میکرد تا خنده ی من رو ببینه منو هم همش با سوا حرف میزدم که تهیونگ گفت

+: ات خانم بیا دوست پسرت حوصلش سر رفته

جین : یکی میام میزنم بهت ها نمیخواد دوست دخترت رو به رخمون بکشی

+: جدی گفتم

تو همین زمان بحث جین و تهیونگ من دیگه کلافه شدم گفتم

_: تهیونگ بس کن

+: اگه دوست داری بیا پیشم تا اروم بشم

_: باشه ولی اذیتم کنی میام دوباره اینجا

+: بیا اذیتت نمیکنم

رفتم نشستم پیشش که یه صدای اشنا اومد

!: تهیونگ تو کی دوست دختر پیدا کردی

وای خدای من فیلیکس بود بیچاره شدم

+: عه فیلیکس سلام چخبر رفیق

!: نمیخوای این خانم رو بهم معرفی کنی

تا اومد بگه من کیم صورتم رو سمتش چرخوندم قشنگ معلوم بود تعجب کرد گفت

!: ات؟

_: سلاممم

+: شما هم رو میشناسین

_: اره مگه میشه نشسناسم داداشمه

اعضا و + : چی ؟؟؟

_!: بله ما خواهر برادریم

+: چرا بهم نگفتی فیلیکس ؟

!: اخه تا حالا نپرسیدی

+: ات تو چرا نگفتی

_: نپرسیدی

+: اینا رو ول کن بیا بشین ازت بپرسم

ماشالله دوباره یه صدای اشنای دیگه

٪: سلام اقای تهیونگ

وای لیسا اینجا چیکار میکنه میدونستم برم خونه فاتحم خوندست

٪: فیلیکس ؟

٪: ات ؟

_!: سلام عزیزم

+: نکنه که لیسا هم خواهرته ؟؟

_: بله خواهره قشنگمه

٪: ات میکشمت

_: اصلا تو اینجا چیکار میکنی

٪: من این رو باید بپرسم

_: من با تهیونگ اومدم

٪: تهیونگگگگ ؟

ای وای چه گوهی خوردم گفتم تهیونگ

_: خواهر عزیزم من دوست پسر اقای کیم تهیونگ هستم

٪: میدونی اگه بابا بفهمه میکشتت

_: فعلا که نفهمیده بیا بشین

نشست و تهیونگ شروع کرد سوال پرسیدن

+: خب همیناس یا بازم هست ؟

_: نه خودمونیم

+: چرا بهم نگفتی ؟

_: اخه عشق من نپرسیدی

!٪: عشق من ؟؟

_: بله دوست پسرمه ها

یه نگاه به تهیونگ انداختم دیدم داره از خوشحالی بال درمیاره

که یه دستش رو انداخت رو گردنم گفت

+: خب خب که اینطور

_: بله

+: فردا عکاسی داری ؟

_: اره ولی بهت نگفتم

+: خودم میدونستم

_: چطور

+: چون همکاره فردات منم

_: جدی

+: اره فردا هم بابات میگم که باهمیم

_: اصلا

ادامه دارد............
دیدگاه ها (۰)

رمان: ببر من p7بعد از ۷ ساعت مدرسه...

لباس هایی که خریدی 💗

رمان: ببر من p۴+: پیاده شو ویو_ پیاده...

part 8برادر ناتنی موهامو خشک کردم رفتم روی تختم ولو شدم داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط