{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟒

ات با صدای بوق یکنواخت دستگاه نفس عمیقی کشید.

پلک‌هاش کمی لرزید… انگار می‌خواست باز شه.

مینا که کنار تخت نشسته بود، ناگهان دستشو تکون داد.

ـ «ات؟ ات! صدای منو میشنوی؟»

صدای لرزونش پر از امید بود.

اشکاش روی گونه‌ش سر خورد.

در همون لحظه، در باز شد و کوک وارد شد.

قدم‌هاش محکم، نگاهش مستقیم به صورت ات.

همزمان با باز شدن نیمه‌ی پلک‌های ات، هر دو خم شدن بالای سرش.

برای لحظه‌ای کوتاه، ات دید:

سمت راست، صورت خیس از اشک مینا، با لبخند لرزون و نگاه پر از ترس و عشق.

سمت چپ، نگاه پرحرارت و عمیق کوک، لبخند کجی که سعی داشت آرامش بده اما تهش پر از ادعا بود.

مینا دستشو فشرد.

ـ «من اینجام، ات! با منی…»

کوک خم شد و آروم کنار گوشش گفت:

ـ «دیدی؟ بالاخره چشماتو برای من باز کردی.»

(بچها بنظرتون نباید ات از دست این دوتا نحات بدیم😤)

چشم‌های نیمه‌باز ات بین اون دو جابه‌جا شد.

نفسی لرزون بیرون داد.

سعی کرد کلمه‌ای بگه… ولی فقط صدای خش‌داری از گلوی خشک‌ش بیرون اومد.

هر دو فکر کردن اون صدا، جواب خودشونه.
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟓دکتر با عجله وارد اتاق شد. ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟒ات با صدای بوق یکنواخت دستگا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟔که یه یهو صفحه گوشی روشن شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط