انتقام سخت
انتقام سخت
Part: 1
ات: خب دیگه من امادم
جونگ کوک خانم جئون ات فکر نمیکنین لباستون خیلی بازه
ات: جونگ کوک عشقم گیر نده دیگه این جشن از خودمونه به مناسبت مافیا شدنت پوشیدم
جونگ کوک: دل تو دلم نیس سریع جای پدرمو بگیرم
ات: حالا زمانش رسیده به من گیر نده
جونگ کوک: وای ات همه مافیا ها هستن تو این جشن ذز همه کشور ها اومدن
ات: خب بیان یکم......
تق تق
جونگ کوک: بیا داخل (سرد)
خدمتکار: جناب جئون پدرتون گفتن که بهتون اطلاع بدم که برید برای خوش امد گویی به مهمان ها
جونگ کوک: باشه میتونی بری(سرد)
خدمتکار: متشکرم
جونگ کوک: ات من اماده نیستممم
ات: خوشتیپ شدی اقای جئون
ویو ات: بوسه ای روی لبای جونگ کوک گذاشتم و رفتیم تا به مهمان ها سلام کنیم بعد از چند مین همه مهمون ها رسیدن و همه سر میز نشسته بودیم پدر جونگ کوک بالای سکو داشت حرف میزد و همه گوش میکردیم نگاهی رو روی خودم احساس کردم به میز پشت سر جونگ کوک چشم افتاد او خدای من هان بود یکی از همکلاسی های مدرسم بعد از 6،7 سال دیدمش اونم تو این مهمونی میدونستم نمیتونم کاری بکنم چون چشامای جونگ کوک روم بود پس بدون هیچ خطایی سرمو برگردوندم سمت سکو
پدر جونگ کوک: خب دیگه به هر حال سنی از من گذشته و فکر میکنم که بهتره مدیریت مافیا عارو کاملا بدم دست پسرم حالا از پسرم میخوام که بیاد بالا و حرف بزنه
جونگ کوک از سر میز بلند شد کتش رو مرتب کرد و به سمت سکو رفت
جونگ کوک: خب اول از همه از همتون ممنونم که به این جشن اومدین و.......
حسکردم کسی کنارم نشست سرم رو چرخوندم هان بود
هان: بیا بیا بریم داخل عمارت دلم برات تنگ شده بود اونجا میتونیم حرف بزنیم
از سر میز بلند شدم نگاه جونگ کوک برای چند وانیه روم بود اما با هان به داخل عمارت رفتیم
هان: او اینجا اتاقته
ات: اوهوم از دیدنت خوشحالم هان
هان: خیلی دلم تنگ شده بود برات
ات: منم همینطور راستی تو چطور تو این مهمونی هستی
هان: خب راستش من خونه عموم بودم و خب باهاش اومدم عموم مافیای جئون هاست
ات: او پس عموت مافیای ما
هان: تو تعریف کن چجوری عضو این خوانواده شدی
ات: او من ازدواج کردم
هان: ازدواج کردی! ات چراااا من میخواستم...
ات: حقیقتا راضیم از ازدواجم
هان: ولی من دوست داشتم ات
ات: هان درسته یچیزایی بین......
هان: ولش کن بیا فقط چند دیقه باهم حال کنیم
ات:...
این رمان دو یا سه پارت هست کلا😁
Part: 1
ات: خب دیگه من امادم
جونگ کوک خانم جئون ات فکر نمیکنین لباستون خیلی بازه
ات: جونگ کوک عشقم گیر نده دیگه این جشن از خودمونه به مناسبت مافیا شدنت پوشیدم
جونگ کوک: دل تو دلم نیس سریع جای پدرمو بگیرم
ات: حالا زمانش رسیده به من گیر نده
جونگ کوک: وای ات همه مافیا ها هستن تو این جشن ذز همه کشور ها اومدن
ات: خب بیان یکم......
تق تق
جونگ کوک: بیا داخل (سرد)
خدمتکار: جناب جئون پدرتون گفتن که بهتون اطلاع بدم که برید برای خوش امد گویی به مهمان ها
جونگ کوک: باشه میتونی بری(سرد)
خدمتکار: متشکرم
جونگ کوک: ات من اماده نیستممم
ات: خوشتیپ شدی اقای جئون
ویو ات: بوسه ای روی لبای جونگ کوک گذاشتم و رفتیم تا به مهمان ها سلام کنیم بعد از چند مین همه مهمون ها رسیدن و همه سر میز نشسته بودیم پدر جونگ کوک بالای سکو داشت حرف میزد و همه گوش میکردیم نگاهی رو روی خودم احساس کردم به میز پشت سر جونگ کوک چشم افتاد او خدای من هان بود یکی از همکلاسی های مدرسم بعد از 6،7 سال دیدمش اونم تو این مهمونی میدونستم نمیتونم کاری بکنم چون چشامای جونگ کوک روم بود پس بدون هیچ خطایی سرمو برگردوندم سمت سکو
پدر جونگ کوک: خب دیگه به هر حال سنی از من گذشته و فکر میکنم که بهتره مدیریت مافیا عارو کاملا بدم دست پسرم حالا از پسرم میخوام که بیاد بالا و حرف بزنه
جونگ کوک از سر میز بلند شد کتش رو مرتب کرد و به سمت سکو رفت
جونگ کوک: خب اول از همه از همتون ممنونم که به این جشن اومدین و.......
حسکردم کسی کنارم نشست سرم رو چرخوندم هان بود
هان: بیا بیا بریم داخل عمارت دلم برات تنگ شده بود اونجا میتونیم حرف بزنیم
از سر میز بلند شدم نگاه جونگ کوک برای چند وانیه روم بود اما با هان به داخل عمارت رفتیم
هان: او اینجا اتاقته
ات: اوهوم از دیدنت خوشحالم هان
هان: خیلی دلم تنگ شده بود برات
ات: منم همینطور راستی تو چطور تو این مهمونی هستی
هان: خب راستش من خونه عموم بودم و خب باهاش اومدم عموم مافیای جئون هاست
ات: او پس عموت مافیای ما
هان: تو تعریف کن چجوری عضو این خوانواده شدی
ات: او من ازدواج کردم
هان: ازدواج کردی! ات چراااا من میخواستم...
ات: حقیقتا راضیم از ازدواجم
هان: ولی من دوست داشتم ات
ات: هان درسته یچیزایی بین......
هان: ولش کن بیا فقط چند دیقه باهم حال کنیم
ات:...
این رمان دو یا سه پارت هست کلا😁
- ۴۶۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط