{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ی جایی وسط زندگی ن سر راه ن ته خط ی نقطه ای هست ...

ی جایی وسط زندگی ن سر راه ن ته خط ی نقطه ای هست که میفهمی دیگه همه چی زیادیه! خودتم زیادی ای!!
مثل ی شخصیت اشتباهی تویه داستان که هیشکی منتظرش نبوده فقط اتفاقی افتاده اینجا...
آدم وقتی میرسه به ی جایی که دیگه هیچی باعث تعجبش نمیشه هیچ اتفاقی خوشحالش نمیکنه وقتی همه چی یا درد داره یا بی حسی اون وقته که میفهمی دیگه ادامه دادن کش دادن ی زخم کهنست ن درمان.
میگن باید قوی بود میگن زندگی خوب ب آدمای خوب لبخند میزنه دروغ میگن بنظر من زندگی خوب ی چیز درونیه ی نوری که یا هست یا نیست
توی من هیچوقت نبوده هرچقدرم که دستمو دراز کردم یا نرسیدم یا افتادم
همه چی توی من تاریک بود
هیشکی هیچوقت یادم نداد تو تاریکی چجوری باید راه برم
من بزگ شدم با ی مشت باور اشتباه اینکه اگه خوب باشی خوبی میبینی اگه تلاش کنی تنیجه میبینی اگه دوست بدی دوست میگیری ولی هیچکدوم درست نبود هیچکدوم کار نکرد. یهو سعی کردم خودمو بندازم تو دل ادما؛ نشد.نمیگرفتنم بلد نبودم خودمو بفهمونم مثل زبونی که هیشکس تو دنیا بلدش نیست.داد میزدم خفه میشدم همه چیو خراب میکردم هعی خودمو بیشتر گم میکردم بعدش بهم گفتن بدبینم گفتن تلخی ولی کسی نگفت شاید من فقط دیگه چیزی واسه خوشحال شدن ندارم شاید فقط دیگه گول نمیخورم شاید فقط زودتر از بقیه فهمیدم آخر این راه هیچی نیست هیچی...! من بارها تلاش کردم تغییر کنم خواستم..خواستم از ته ته خودم یچیز نو بسازم ی نسخه ی بهتر ی منه قابل تحمل ولی هرچی ساختم ریخت... چون چیزی که از ریشه خراب باشه هرچقدر بهش رنگ بزنی باز فرو میریزه اینو آخرش فهمیدم. تنهایی؟!نه ازش نمی‌ترسم من با تنهایی صلح کردم چون وقتی تنها نیستم وقتی ادما دورمن خرابکاری میکنم آدمی که بلد نیست دوست داشته باشه همون بهتر تنها بمونه چون وقتی میره سمت رابطه میسوزونه، زخمی میکنه بعدشم...بعدشم بیشتر از قبل تنها میمونه من بارها آدم هارو زدم ن با مشت ن با فش با بودنم! با سکوتم با ترسم با نفهمیدما با نفهموندنام پرم از رد ضربه هایی که خواستم نزنم زدم ... چون داشتم دستو پا میزدم واسه رهایی اما بیشتر فرو میرفتم الانم دیگه بازی تمومه دیگه وقتشه که بفهمم همه چی برا همه نیست
خوشبختی برا همه نیست نجات برا همه نیست بعضیا باید زودتر تموم شن ن از رو ضعف از رو فهم از رو پذیرش
تو؟ نمیدونم چرا هنوز زنده ای...شاید هنوز امید داری...شاید هنوزم گول میخوری
اما من...من دیگه هیچ نقشی تو هیچ داستانی ندارم...اونی که از اول اضافی بوده من بودم...وخب الانم دارم خودمو حذف میکنم
ما آدمای اضافه ایم مایی که زیاد موندیم زیاد فکر کردیم
هعیییش
دیدگاه ها (۴)

هیچ کاری وقت تلف کردن نیست چون اون موقع حالت رو خوب میکردن ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط