{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانی کوتاه غمگین

داستانی کوتاه (غمگین)

یادمه بچه که بودم ارزو داشتم زودتر بزرگ بشم و برم دنبال رویاهام واسه خودم کسی بشم فکر میکردم همه چی همینقدر اسونه و بچگانه بدست میاد
یکم که بزرگتر شدم فهمیدم باید تلاش کنم و لی امان از زندگی که وقتی بخواد بیافته رو دنده لج بد میافته یکم که بزرگتر شدم فهمیدم فقط تلاش نیست باید رو پاهام بایستم و فقط خودمم کسی نیست بیاد کمکم و از گودال که مثل باتلاق میمونه بکشتم بیرون پس هرچی دست و پا زدم بیشتر فرو رفتم وقتی بزرگتر شدم فهمیدم تنها فردی که دلش برام میسوزه خودمم حتی خانوادم وقتی کارشون گیر بود سراغم میومدن
اما الان که بزرگتر شدم احساس میکنم یه مرده بی احساس یه افسرده یه ادم مغرور خودخواه که کسی نمیخوادش و فقط و فقط کسی که باهاش راحته خودشه الان ففط میخوام بفهمم چه مرگمون بود که میخواستیم بزرگ بشیم
کاش دوباره برگردم به اون دوران کودکی
💔🥀
دیدگاه ها (۰)

ارمی ها اگه گفتین کیه؟؟ 😝😜

الاهی تو بخوابی من بیدارت کنم ننه 😍

شبتون به شیرینی شوگولی شب بخیر 😪😴😍

ایشونم سارا هستن مرسی که تو چالش شرکت کردین کیوتام😍

#عطر_سگ_بی_اهمیت #پارت۵(سونگمین- بنگچان+)<از زبون سونگمین>آب...

[پارت¹] "پرنسس من"شـروع داسـتـان از زبان لونـا:خانواده من س...

خب خب اومدمممنفرت به عشق پارت۳______________________یکم بیشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط