{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در عمق نگاهش طوفانی برپا بوداو را نه تنها دوست داشت

در عمق نگاهش، طوفانی برپا بود‌‌‌..او را نه تنها دوست داشت، بلکه می‌پرستید. پرستشی که در تاریکیِ نگاهش، رنگ جنون گرفته بود. هر نفسش، هر تپش قلبش، برای آن فرشته‌ی کوچک بود؛ همان که چون گوهری نایاب، در آغوشش پناه گرفته بود.

اما آیا این عشق بود؟ یا وهمی بیمارگونه که ذهن پریشانش را تسخیر کرده بود؟

وقتی فرشته‌اش، با بال‌های شکسته، در پی گریز بود و به هر سو پناه می‌برد، او چون سایه‌ای مرگبار، در پی‌اش می‌آمد. وای بر آنکه چشم طمع به گوهر نایابش می‌انداخت؛ خشمش چون آتشی شعله‌ور می‌شد و حیات از او ستانده می‌شد. او محافظ بود، نه از سر عشق، که از سر تملک.

فرشته‌ی کوچک، دیگر راه گریزی نداشت. در تارهای عشقی که بوی جنون می‌داد، گرفتار شده بود. دامی که آن شیطانِ دلربا، با لبخندی مرموز، بر سر راهش گسترده بود. او نه تنها عاشق بود، بلکه مالک بود؛ و این عشق، چون زنجیری نامرئی، روحش را به اسارت گرفته بود.

فرشته‌ی کوچک، روزها در قفس طلایی‌اش، به ستاره‌های دوردست خیره می‌شد. خاطرات پرواز، آواز پرندگان، و عطر باغ‌های رها شده، چون زخمی کهنه، قلبش را می‌فشرد. او می‌دانست که دیگر بال‌هایش، توان پرواز به سوی آسمان را ندارند. آن شیطان دیوانه، با عشقِ بیمارگونه‌اش، او را از دنیای بیرون، و حتی از خودش، جدا کرده بود.

هر روز، او را با نگاهی خیره، که ترکیبی از ستایش و مالکیت بود، می‌نگریست. برایش از عشق می‌گفت، از وفاداری، از اینکه تنها متعلق به اوست. اما در پسِ این کلمات، ترسِ از دست دادن، چون خنجری برنده، قلبش را می‌خراشید. او می‌ترسید از روزی که فرشته‌اش، دیگر در آغوش او نباشد. ترس از تنهایی، بزرگترین جنونش بود.

یک روز، فرشته‌ی کوچک، دیگر نتوانست سکوت کند. با صدایی لرزان، که سال‌ها در گلویش حبس شده بود، پرسید: "چرا مرا اینگونه اسیر کرده‌ای؟ آیا عشق واقعی، اینگونه زنجیر می‌کشد؟"

شیطان، با چشمانی گشاد شده از تعجب و وحشت، به او نگریست. گویی برای اولین بار، کلمات او را می‌شنید. "اسیر؟" با صدایی خفه تکرار کرد. "من تو را از گزند دنیا حفظ می‌کنم. من تو را می‌پرستم. این عشق است! عشقی که هیچ‌کس نمی‌تواند درک کند."

اما در عمق چشمانش، ذره‌ای تردید جرقه زد. آیا این پرستش، خودخواهی نبود؟ آیا این عشق، زندان نبود؟ او برای اولین بار، با سایه‌ی تاریکِ جنونِ خود روبرو شد. سایه‌ای که سال‌ها، بر چهره‌ی عشقش کشیده بود.
دیدگاه ها (۰)

بانو🔥🛐

مـن درک نمیکنم این جماعت غربزده را اینها در حالی ادعای وطن پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط