Afterglow
پارت چهل و چهارم — دیت
مینگیو او را به یک رستوران کوچک برد.
نه جایی که خبرنگارها معمولاً منتظرشان باشند.
نه یک رستوران لوکس و شلوغ.
یک جای آرام که صاحبش آنها را میشناخت و برای همین هم میدانست چه زمانی نباید مزاحمشان شود.
ا/ت نشست.
ـ بالاخره یه بار هم برنامهریزی تو خوب بود.
مینگیو گفت:
ـ «یه بار»؟
ـ آره.
ـ من برای این دیت سه روز فکر کردم.
ـ پس خیلی نگرانکنندهست.
ـ ا/ت!
خندید.
بعد شام خوردند.
دربارهی کار حرف زدند.
دربارهی سفر.
دربارهی آدمهایی که اخیراً دیده بودند.
دربارهی یک مصاحبهی خندهدار که مینگیو دیده بود.
و حتی دربارهی مسابقهی بعدی ا/ت.
این بار نه کسی عجله داشت.
نه کسی به ساعت نگاه میکرد.
وقتی از رستوران بیرون آمدند، مینگیو گفت:
ـ این چهار روز رو کامل برای خودمون نگه دار.
ا/ت گفت:
ـ سعی میکنم.
ـ نه.
ـ چی؟
ـ این بار نگو «سعی میکنم».
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ باشه.
ادامه دارد....
مینگیو او را به یک رستوران کوچک برد.
نه جایی که خبرنگارها معمولاً منتظرشان باشند.
نه یک رستوران لوکس و شلوغ.
یک جای آرام که صاحبش آنها را میشناخت و برای همین هم میدانست چه زمانی نباید مزاحمشان شود.
ا/ت نشست.
ـ بالاخره یه بار هم برنامهریزی تو خوب بود.
مینگیو گفت:
ـ «یه بار»؟
ـ آره.
ـ من برای این دیت سه روز فکر کردم.
ـ پس خیلی نگرانکنندهست.
ـ ا/ت!
خندید.
بعد شام خوردند.
دربارهی کار حرف زدند.
دربارهی سفر.
دربارهی آدمهایی که اخیراً دیده بودند.
دربارهی یک مصاحبهی خندهدار که مینگیو دیده بود.
و حتی دربارهی مسابقهی بعدی ا/ت.
این بار نه کسی عجله داشت.
نه کسی به ساعت نگاه میکرد.
وقتی از رستوران بیرون آمدند، مینگیو گفت:
ـ این چهار روز رو کامل برای خودمون نگه دار.
ا/ت گفت:
ـ سعی میکنم.
ـ نه.
ـ چی؟
ـ این بار نگو «سعی میکنم».
ا/ت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ باشه.
ادامه دارد....
- ۱.۲k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط