{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مدرسههای بیپناه

مدرسه‌های بی‌پناه
دخترکان بی‌گناه...

دریده شد گلوی نی‌زنانِ عشق‌نواز، آنجا که سپیدارانِ کم‌سن‌وسال میناب در هیاهوی آتش و هراس، ناتمام رها شدند. امروز، چهل روز از روزی می‌گذرد که مدرسه‌ای کوچک، به ناگاه به سنگر درد بدل شد و دختران و پسرانی که هنوز دفترهایشان بوی زندگی می‌داد، پرکشیدند.

مادرِ یکی از آن دختران می‌گوید: دخترِ جانم… زیبایِ من… امروز چهلم توست و من هر روز، هر لحظه، به یاد تو نفس می‌کشم.

سایه‌ی نبودنت هنوز بر دیوارهای کلاس پیداست. هنوز صندلی‌هایی هست که نام شما را آرام صدا می‌زنند؛ صداهایی که به خاک سپرده شدند اما خاموش نشدند.

ای کودکان نور،

شما رفتید و آسمان، رنگ خونِ بسیاران گرفت. از زمین پرسیدیم: کدام باران چنین سرخ می‌بارد؟

سرابِ امن و امان که بر باور یاران سایه انداخت، ما را به این دشتِ سنگینِ داغ رساند؛ جایی که یاد شما از هر حصاری عبور می‌کند و در جانِ این شهر جاودانه می‌شود.

چهل روز گذشته و ما هنوز در برابر خاطره‌ی شما قامت راست نکرده‌ایم.

نامتان در حافظه‌ی میناب، مهربان و بی‌زوال خواهد ماند.

روح‌تان آرام… یاد‌تان روشن.
دیدگاه ها (۰)

عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود...

من کام نمی‌خواهماز لعلِ لبت جانامن جامِ تو می‌خواهمبِستان هم...

به نام خدا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط