{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک عصر تابستان

پارت ۱۲

حالا اگر او باشد جواب این پنهان‌کاری را چه بدهد؟ مخصوصاً که خواستگارش منفورترین فرد زندگی علی است.


از بالای پله‌ها همه‌چیز پیدا بود. موهای سیاه مجعد، همان چشمان مشکی که همیشه به زیبایی آسمان شب تشبیه‌اش می‌کرد. علی بود. کفش‌هایش را درآورد و گذاشت درون جاکفشی. هنوز نفهمیده بود توی خانه چه خبر است.

خانه در سکوت فرو رفته بود. نه از آن سکوت‌هایی که صدا درونش گم می‌شود، بلکه از آنهایی که انگار هر نفس‌ کشیدن آدم را ده برابر بلندتر می‌کند. مهتاب نگاهش را چرخاند سمت خانواده‌اش. مادر لبش را گزیده بود. اما پدر همان نگاه همیشگی را داشت. نگاهی که انگار از قبل می‌دانست علی قرار است چه کار کند و همین باعث می‌شد همان تحقیر قدیمی در چشمانش نمایان شود.

قلب مهتاب طوری به سینه‌اش کوبید که فکر کرد دنده‌هایش خرد می‌شوند. مشتش را فشار داد روی نرده‌ی راه‌پله. چوب سرد زیر انگشت‌هایش تنها چیزی بود که نگهش می‌داشت. مثل تنها نخی که وجود را سرپا نگه داشته.

— خواهری نگفتی که مهمون داریم اگه...

علی حرفش را قورت داد چون واقعیت تلخ را متوجه شد. مهتاب همان‌جا دید که چطور چشمانش از روی گل‌ها و شیرینی روی کانتر گذشت و روی صورت عمه و شوهرعمه خشک شد. در اخر بدون اینکه به او نگاه کند نگاه خیره‌اش را دوخت به سهراب که چند قدم عقب تر ایستاده بود.

چند ثانیه طول کشید. یک چشم‌به‌هم‌زدن. اما مهتاب در همان یک لحظه ترس را درون چشمان برادرش دید. همان ترسی که شب‌ها بعد کابوس همیشگی‌اش به سراغش می‌آمد. حالا آن ترس واقعی شد، روبه‌رویش ایستاده، و مهتاب کاری کرد که این اتفاق بیفتد.

— علی من می‌خواستم...

صدای خودش را نشناخت. لرزان بود، آن‌قدر که انتهای کلماتش در گلو خفه شد. همه‌ی نگاه‌ها به سمتش چرخید. جز یک نفر. علی هنوز نگاهش روی سهراب دوخته شده بود. ساک از دستش افتاد روی زمین. صدای شکستن چیزی از درون آن بلند شد.

مهتاب دیگر منتظر نماند. پله‌ها را دوتا یکی پایین آمد. انگار اگر زودتر می‌رسید، می‌توانست همه‌چیز را درست کند. می‌خواست بگوید اشتباه کرده، می‌خواست بگوید متأسف است، می‌خواست...

— حالا برای خواهرم خواستگار میاد و من خبر ندارم؟ اونم سهراب خان.

نفرتی که در کلمات آخر علی بود مثل آب سرد روی تن مهتاب نشست. لب‌های برادرش به شکل یک لبخند تلخ درآمد. ترسی که برای یک لحظه در چشمانش دید حالا محو شده بود و جایش را خشم پر کرد. خشمی که فقط مهتاب می‌توانست غم پشتش را ببیند.

— می‌خواستیم بعداً بهت بگیم پسرم. خبر می‌دادی که داری میای. حالا هم بیا داخل بشین باهم صحبت کنیم و...

حرف مادر با خنده‌ی علی بریده شد. خنده‌ای که بیشتر شبیه صدای شکستن بود تا خوشحالی. علی نگاهش را چرخاند سمت مهتاب. چشم‌هایش قرمز شده بود.

— حداقل تو می‌گفتی.

فقط همین یک جمله، سد اشک‌های مهتاب را شکست. تمام خوشحالی چند دقیقه پیش مثل بادکنکی که سوزن خورده باشد خالی شد و رفت. زانوهایش خم شد و نشست روی زمین. سرامیک سرد زیر پاهایش بود اما گرمای اشک هایش را بیشتر می‌فهمید. در سینه‌اش چیزی سنگینی می‌کرد که انگار نمی‌گذاشت نفس بکشد. شاید احساس گناه.

(ادامه‌اش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)

خب نظرتون راجب علی چیه؟ بلاخره وارد داستان شد و میخوام بدونم چه برداشتی ازش داشتید. البته بگم بعضی ها نیاید بهم فوحش بدید که چرا اینجوری شد 😂
دیگه خودتون بهتر می‌دونید که کرم دارم سر داستان ها 😁
دیدگاه ها (۲۹)

تولدت مبارک صورتی دوست

یکی از انیمه های جدید این فصل ایشونه که هنوز فقط یک قسمت ازش...

در کل داستان دنبال این بود که پول جمع کنه و بره یک گوشه آروم...

یک عصر تابستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط