p.اخر
♡درخواستی♡
ویو سه ماه بعد:
ویو ات
از خواب بیدار شدم. توی این چند ماه اولین کارم بعد از بیدار شدن اینه که برم پیش شن و امادش کنم برای سواری.
از تخت بلند شدم و لباس و یه لباس جذب سفید پوشیدم. موهاما دم اسبی بالا بستم. و بعد چکمه های مشکیما پوشیدم.
یکم عطر زدم و راه افتادم که برم پیش شن که یهو
_ات یه لحظه میشه وایسای؟
تهیونگ دوید تا رسید بهم. برگشتم و نگاهش کردم.
+بله
_میخام باهات حرف بزنم.
+چه حرفی؟
فک تهیونگ منقبض شدـ
_خب دیگه. میتونم باهات بیام اسب سواری؟
+عوم.. اره بیا.
_باشه پس من لباس عوض کنم. فقط یکن طول میکشه میشه....
+برات اسبتا اماده میکنم تا زودتر بشه.
_مرسی.
تهیونگ یه لبخند زد و برگشت و دوید تا بره لباس اسب سواری بپوشه.
ویو تهیونگ.
فورا رفتم توی اتاق و لباساما عوض کردم.
_هوووف اروم باش قوی باش... و فقط حستا بهش بگو.
قلبم داشت میومد توی دهنم. دستام از استرس داشت میلرزید. میخاستم از اتاق برم بیروت که دیدم مونا اومد توی اتاق.
٪تهیونگ
_مونا چند بار بگن دیگه هرچی بین ما بود تموم شد...
٪اما...
_گمشو بیرون هر... زه ـ
تهیونگ مونا را بیرون کرد و خودش هم دوید رفت پیش ات.
_عووو چه زود اسبا اماده کردی. نمیدونستم انقدر باهات خوبه.
+رابطم با اسبا خوبه.
_خب بریم؟
+بریم.
راه افتادن.ات جلوتر و سریع میرفت و تهیونگم پشت سرش.
ویو تهیونگ.
این دختر گاده. واقعا پشیمونم که همیشه درموردش بد فکر میکردم. فقط باید یه بار میشنیدمش. درکش میکردم. اون واقعا کلی سختی کشیده و بدترینشم اینکه عاشق کسی باشی ولی باهاش مثل یه غربیه باشی.
هرچقدر تند میرفتم بهش نمیرسیدم. این ات خیلی حرفه ای فرزه.
+کیم تهیونگ عقب موندی.
_خیلی تند داری میری.
+من نه شن داره تند میره.
ویو ات
بردمش جایی مه همیشه خودم میرم. وقتی رسیدیم به دریاچه پیاده شدم. شن یکم اب خورد و همونجا برای خودش رفت بچرخه.
_چرا نمیبندیش فرار میکنه ها.
+نه نمیکنه حتی اگه من برم اون خودش برمیگرده.
_اینجا کجاست؟ من تاحالا اینحا نیومدم. ینی اصلا نمیدونستم همچین جایی وجود داره.
+شوخی میکنی؟ تو ینی پادشاهی باید از کشورت خبر داشته باشی.(و چهار زانو میشینه لب دریاچه)
_متسفانه همچین جای باشکوهی از دستم در رفته.
+خب حرفتا بزن.
تهیونگ میره میشینه کنارش و روشا میکنه بع ات.
دستاشا میگیره تو دستش. و به تت پته افتاد.
+ت... تهیونگ داری میترسونیم. چی میخای بگی بگو زود تموم شه برع.
_من دوست دارم(داد)
از این دادی که تهیونگ ات پرید بالا پ ترسید. و هم شوکه شد.
_ع... چیز من معذرت میخام یه لحظه عصبی شدم که نمیتونم حرفما بزنم.
................+
_ات نمیخای حرفی بزنی؟ من... من واقعا بهت علاقع مند شدم. یعنی عاشقت شدم.
+توقع داری باور کنم؟
_میدونم حق داری باور نکنی. ولی من عاشقت شدم. عاشق اینکه تو انقدر قوی. انقدر باهوش و زیرک. عاشق قلبت شدم.
ات هیچی نمیگفت. شوکه شده بود..
تهیونگ صورتشا برد طرف ات. اروم اروم.
ات دهنشا باز کرد که حرف بزنه و تهیونگ از این فرصت استفاده کرد و لب..شا گرفت.
تهیونگ وقتی دید ات یاری نمیکنه خواست جدا شه کع ات با دستشا سر تهیونگا گرفت و و شروع کرد به یاری کردن.
و پایان.
بچه ها حتما نظرتونا درمورد این فیک بهم بگین. چون نظرتون مهمه🤗✨
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
ویو سه ماه بعد:
ویو ات
از خواب بیدار شدم. توی این چند ماه اولین کارم بعد از بیدار شدن اینه که برم پیش شن و امادش کنم برای سواری.
از تخت بلند شدم و لباس و یه لباس جذب سفید پوشیدم. موهاما دم اسبی بالا بستم. و بعد چکمه های مشکیما پوشیدم.
یکم عطر زدم و راه افتادم که برم پیش شن که یهو
_ات یه لحظه میشه وایسای؟
تهیونگ دوید تا رسید بهم. برگشتم و نگاهش کردم.
+بله
_میخام باهات حرف بزنم.
+چه حرفی؟
فک تهیونگ منقبض شدـ
_خب دیگه. میتونم باهات بیام اسب سواری؟
+عوم.. اره بیا.
_باشه پس من لباس عوض کنم. فقط یکن طول میکشه میشه....
+برات اسبتا اماده میکنم تا زودتر بشه.
_مرسی.
تهیونگ یه لبخند زد و برگشت و دوید تا بره لباس اسب سواری بپوشه.
ویو تهیونگ.
فورا رفتم توی اتاق و لباساما عوض کردم.
_هوووف اروم باش قوی باش... و فقط حستا بهش بگو.
قلبم داشت میومد توی دهنم. دستام از استرس داشت میلرزید. میخاستم از اتاق برم بیروت که دیدم مونا اومد توی اتاق.
٪تهیونگ
_مونا چند بار بگن دیگه هرچی بین ما بود تموم شد...
٪اما...
_گمشو بیرون هر... زه ـ
تهیونگ مونا را بیرون کرد و خودش هم دوید رفت پیش ات.
_عووو چه زود اسبا اماده کردی. نمیدونستم انقدر باهات خوبه.
+رابطم با اسبا خوبه.
_خب بریم؟
+بریم.
راه افتادن.ات جلوتر و سریع میرفت و تهیونگم پشت سرش.
ویو تهیونگ.
این دختر گاده. واقعا پشیمونم که همیشه درموردش بد فکر میکردم. فقط باید یه بار میشنیدمش. درکش میکردم. اون واقعا کلی سختی کشیده و بدترینشم اینکه عاشق کسی باشی ولی باهاش مثل یه غربیه باشی.
هرچقدر تند میرفتم بهش نمیرسیدم. این ات خیلی حرفه ای فرزه.
+کیم تهیونگ عقب موندی.
_خیلی تند داری میری.
+من نه شن داره تند میره.
ویو ات
بردمش جایی مه همیشه خودم میرم. وقتی رسیدیم به دریاچه پیاده شدم. شن یکم اب خورد و همونجا برای خودش رفت بچرخه.
_چرا نمیبندیش فرار میکنه ها.
+نه نمیکنه حتی اگه من برم اون خودش برمیگرده.
_اینجا کجاست؟ من تاحالا اینحا نیومدم. ینی اصلا نمیدونستم همچین جایی وجود داره.
+شوخی میکنی؟ تو ینی پادشاهی باید از کشورت خبر داشته باشی.(و چهار زانو میشینه لب دریاچه)
_متسفانه همچین جای باشکوهی از دستم در رفته.
+خب حرفتا بزن.
تهیونگ میره میشینه کنارش و روشا میکنه بع ات.
دستاشا میگیره تو دستش. و به تت پته افتاد.
+ت... تهیونگ داری میترسونیم. چی میخای بگی بگو زود تموم شه برع.
_من دوست دارم(داد)
از این دادی که تهیونگ ات پرید بالا پ ترسید. و هم شوکه شد.
_ع... چیز من معذرت میخام یه لحظه عصبی شدم که نمیتونم حرفما بزنم.
................+
_ات نمیخای حرفی بزنی؟ من... من واقعا بهت علاقع مند شدم. یعنی عاشقت شدم.
+توقع داری باور کنم؟
_میدونم حق داری باور نکنی. ولی من عاشقت شدم. عاشق اینکه تو انقدر قوی. انقدر باهوش و زیرک. عاشق قلبت شدم.
ات هیچی نمیگفت. شوکه شده بود..
تهیونگ صورتشا برد طرف ات. اروم اروم.
ات دهنشا باز کرد که حرف بزنه و تهیونگ از این فرصت استفاده کرد و لب..شا گرفت.
تهیونگ وقتی دید ات یاری نمیکنه خواست جدا شه کع ات با دستشا سر تهیونگا گرفت و و شروع کرد به یاری کردن.
و پایان.
بچه ها حتما نظرتونا درمورد این فیک بهم بگین. چون نظرتون مهمه🤗✨
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۸۳۶
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط