با چشم های بهت زده و پر اشک گفت من مامانمو میخوام آ
با چشم های بُهت زده و پر اشک گفت «من مامانمو میخوام» آقاهه الکی گفت نگران نباش، مامانت الان میاد. اما مامانش شهید شده بود.
جماعتِ مریض و واجبالمطب، قُماشِ تجـزیهطلـب، پشت به ساحتِ وطن، در التماسِ اهـرمن! که به دردِ این بچهها و فرشته های میناب میخندید و با هر انفجار میرقصید؛ آهِ این بچهها دامنتون رو میگیره یه روز. زود. خیلی زود!
جماعتِ مریض و واجبالمطب، قُماشِ تجـزیهطلـب، پشت به ساحتِ وطن، در التماسِ اهـرمن! که به دردِ این بچهها و فرشته های میناب میخندید و با هر انفجار میرقصید؛ آهِ این بچهها دامنتون رو میگیره یه روز. زود. خیلی زود!
- ۴.۸k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط