یه جایی به بعد

یه جایی به بعد

یه جایی به بعد
دیگه خسته می شی از هر چی که هست و یک چیزی که نیست ...
دلت از عالم و آدم پُر می شه و هیچ کس نمی تونه آرومت کنه .
جلوی روت عمری که باید بیهوده سپری بشه و پشت سرت گذشته ای که همیشه درگیر شی و ولت نمی کنه و این وسط به کسایی ضربه می زنی که نزدیکتن ولی نمیتونی کاری بکنی ...
دیگه کم کم خودتو فراموش می کنی زندگی برات زندان میشه و هر چقدر که زمان می گذره بدتر و بدتر میشه.
نمیدونم چه اتفاقی تو زندگیم افتاد ولی دیگه برام مهم نیست آدم ها چه فکری دربارم میکنن دیگه حرفا و قضاوت هاشون اذیتم نمیکنه دیگه برام مهم نیست
توی روزای سخت زندگیم کیا ترکم کردن گذشته رو رها کردم و در کل هیچ توقعی از هیچ کس ندارم
عوضش حالم بهتره خوشحال ترم هر چیزی و هرکسی نمیتونه منو بهم بریزه و من این حال خوبو با هیچی عوض نمیکنم
دیدگاه ها (۳)

وقتی کسی که به اندازه‌ی جانت دوستش داشتی، کاری با اعتمادت می...

دیگه حالِ عاشقی ندارم...نه اینکه دلم سنگ شده باشه،فقط اون‌قد...

همسر پادشاه مین

تا دیروز، حرف مردم برام حرف بود و فکر مردم برام مهم…اما امرو...

🖤 شناسنامه رمان «سبز یشم زیر باران»ژانر:ویکتوریایی | تاریخی ...

درود درود🖤این اولین داستانیه که قراره توی واتپد منتشر کنم و ...

╭─── ⋆。°✩°。⋆ ───╮ ♡ پاتریک راست میگه... ♡☆゜・。。・゜゜・。。・゜★₊˚⊹♡ ...

گاهی آدم از شدت درد نمی‌تونه به چیزای دیگه فکر کنه… 😣من هم م...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

### سناریو BTS 💜وقتی بهشون میگی: «ددی، میشه بغلم کنی؟» (در ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط