{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Afterglow

پارت چهل و هفتم — بغل
بعدازظهر همان روز، ا/ت باید می‌رفت.
کیفش را برداشت.
ـ خب.
مین‌گیو گفت:
ـ خب.
چند ثانیه هر دو ایستادند.
بعد ا/ت گفت:
ـ چیزی نمی‌گی؟
ـ مثلاً چی؟
ـ نمی‌دونم.
مین‌گیو جلو آمد و او را در آغوش گرفت.
نه عجولانه.
نه نمایشی.
فقط یک بغل طولانی و آرام.
ا/ت هم دست‌هایش را دور او حلقه کرد.
مین‌گیو گفت:
ـ دلم برات تنگ می‌شه.
ا/ت گفت:
ـ فردا می‌بینمت.
ـ باز هم دلم تنگ می‌شه.
ـ مشکل خودته.
ـ خیلی سنگدلی.
ا/ت لبخند زد.
ـ می‌دونم.
وقتی از هم جدا شدند، مین‌گیو پیشانی‌اش را آرام لمس کرد.
ـ مراقب خودت باش.
ـ تو هم.
و این بار ا/ت قبل از رفتن برگشت و خودش دوباره او را بغل کرد.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط