{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادمه زل زدم تو چشماش و گفتم نمیخوامت،دیگه دوست ندارم.وقت

یادمه زل زدم تو چشماش و گفتم نمیخوامت،دیگه دوست ندارم.وقتی میخواست بره،تمام وجودم پر بود از التماس،دلم میخواست بگم وایستا و محکم بغلش کنم و بگم اشتباه کردم...اما نگفتم و فقط رفتنش رو تماشا کردم.بعد از اون چند بار خواستم برم سمتش،ولی غرور لعنتیم نذاشت.
با خودم می گفتم اگه دوسم داشته باشه برمیگرده،
اگه بهم حسی داشت،می موند.اما به این فکر نمی کردم که من بهش گفته بودم برو‌...امروز بعد از ده سال از اون لحظه،اولین موی سفیدم رو روی سرم دیدم.چقد یادش افتادم‌.یاد اون جملش که هر بار یه پیر مرد یا پیر زنی رو میدید می گفت
ای به قربان آن زلف سپیدت...

مهران قدیری
#ستایش_قلب_سربی
#عاشقانه #عشقولانه #عشق_جان
#دلنوشته #دلبرانه #دلتنگی #تنهایی
دیدگاه ها (۷)

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

هنوزم وقتی می‌نویسم، دستم می‌لرزه. نمی‌دونم از سرماست یا از ...

چند پارتی درخواستیـــــــــــــ💔🔪ــــــــــــوقتی ناخواسته ب...

قسمت ۱۰

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

I'm not jealouspart 42نفس های داغشو کنار گوشم احساس میکردم ی...

پارت یازدهم《جبران》《Custom kiss》 ×وایسا..+...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط