{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با مادرم کمی دیرتر به محل تجمع اولیه رسیدیم خانمها روی

با مادرم کمی دیرتر به محل تجمع اولیه رسیدیم. خانم‌ها روی پله‌ّهای مسجد ایستاده بودند و حسرت می‌خوردند. انگار از کاروانی که به سمت مکه یا کربلا حرکت می‌کنند جا مانده بودند. با تماس‌ّهای پی‌درپی متوجه شدیم جمعیت به کدام خیابان رسیده. برف می‌خورد توی صورت‌هایمان و باد چادرهایمان را تکان می‌داد. انگار نمازمان در حال قضا شدن باشد، می‌خواستیم زودتر به بقیه برسیم. هیچ کدام همدیگر را قبل از این ندیده بودیم. تعارفشان کردیم که سوار ماشین ما شوند. قبول کردند. داغ شهادت رهبر و تلاش برای خالی‌نکردن میدان فصل مشترکی بود که ما را به هم وصل می‌کرد. توی ماشین که جاگیر شدیم با لب‌های ترک‌خورده از سرما و چشم‌های خیس به هم تسلیت گفتیم.

با دیدن اولین پرچم‌های ایران خودمان را غرق جمعیت سیاه‌پوش کردیم. دلمان نمی‌خواست به جای «خامنه‌ای رهبر صاحب‌عزاست امروز» بگوییم «خامنه‌ای رهبر پیش خداست امروز». هنوز زبانمان به شعارهای جدید نمی‌چرخید. صدایمان می‌لرزید. ما زن‌ها عاطفی‌تریم. روز اول فقط اشک می‌ریختیم و توی سروصورتمان می‌زدیم. مردها از پشت پرده‌ی مسجد با صلوات ساکتمان می‌کردند. اما امشب اشک‌هایمان را فرودادیم. باید پر چادرمان را می‌کشیدیم روی صورت زخم‌خورده وطن تا اجنبی چهره خونینش را نبیند. ما زن‌های ایرانی این کارها را خوب بلدیم. فرقی نمی‌کند روزی صدام برای میهنمان دندان تیز کند یا روزی ترامپ و نتانیاهو به آن چپ نگاه کنند. ما با مشت‌های ظریفمان، با قلب‌های ترک‌خورده‌مان و تا پای جان وطن را همچون نوزادی در آغوش می‌گیریم و می‌گوییم:

ایران وطن ماست/ پرچم کفن ماست

✍🏻 #فاطمه_شه‌روش
#روایت

پی‌نوشت: تصویر مربوط به حضور مردم با اصالت و شرف شهرستان ابهر در کولاک برف است.

#رهبر_شهید #جان_ایران
دیدگاه ها (۳)

باز هم از دل گودال خبر آوردند!

امشب چقدر لاله شکفتهست بر تنت!

ای داستان عمر تو منظوم عزت!

مادرم حماسه‌سراست من از وقتی یادم می‌آید دا غروب بیستم ماه م...

توضیحات: این داستان کلا به ۱۰ پارت تقسیم میشه و روزی ۲ پارت ...

🔶🔷🔶تنگه اُحُد و مدرسه مِیْ دانِ انقلاب بلافاصله بعد از نماز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط