{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۹: یک روز عادی… شاید
آشپزخانه قصر هنوز شلوغ بود.
صدای برخورد ظرف‌ها، بخار قابلمه‌ها و دستور دادن‌های سرآشپز همه جا پیچیده بود.
سوآ با دقت مشغول خرد کردن میوه‌ها برای دسر بعدی بود.
کنارش، تهیونگ هم سبزیجات خرد می‌کرد… البته با تمرکز نصفه.
چند بار نزدیک بود چاقو از دستش لیز بخورد.
سوآ نگاه کوتاهی به او انداخت.
— ته‌سون.
تهیونگ سرش را بلند کرد.
— هوم؟
سوآ ابرو بالا انداخت.
— اگه همین‌جوری ادامه بدی، به جای سبزی دستتو خرد می‌کنی.
تهیونگ نگاه کوتاهی به چاقو انداخت و خندید.
— اوه… نزدیک بود.
سوآ زیر لب گفت:
— امروز خیلی حواست پرته.
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— شب خوب نخوابیدم.
سوآ با شک نگاهش کرد.
— دروغ میگی.
تهیونگ خندید.
— چرا فکر می‌کنی همیشه دروغ میگم؟
سوآ خیلی راحت گفت:
— چون معمولاً همین کارو می‌کنی.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
— این توهین بزرگیه.
سوآ لبخند کوچکی زد و دوباره مشغول کارش شد.
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
اما ذهن تهیونگ جای دیگری بود.
— فردا…وقتی جونگ‌کوک بیاد…
با خودش آه کشید.
— خدا به خیر کنه.
در همین لحظه سرآشپز با صدای بلند گفت:
— سوآ!
سوآ سریع سرش را بالا آورد.
— بله سرآشپز؟
— بیا اینجا.
سوآ دست‌هایش را پاک کرد و جلو رفت.
سرآشپز به چند ظرف روی میز اشاره کرد.
— امروز بخش دسر های عصرونه هم با توعه.
چشم‌های سوآ کمی باز شد.
— با من؟
سرآشپز با همان لحن جدی گفت:
— بله امروز کارت بد نبود ببینیم بازم می‌تونی همون‌قدر خوب باشی یا نه.
سوآ سرش را خم کرد.
— تمام تلاشم را می‌کنم.
تهیونگ از دور نگاهشان می‌کرد.
لبخند کمرنگی زد.
— بد نیست سوآ…داری کم‌کم پیشرفت می‌کنی.
سوآ برگشت سمت میز کارش.
وقتی از کنار تهیونگ رد شد آرام گفت:
— حالا باید بیشتر کار کنم.
تهیونگ گفت:
— من هم کمک می‌کنم.
سوآ سریع گفت:
— نه.
تهیونگ جا خورد.
— چرا؟
سوآ خیلی جدی گفت:
— دفعه قبلی که کمک کردی، پادشاه نزدیک بود آتیش بگیره.
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
بعد زیر لب گفت:
— هنوزم بابت اون قضاوتم می‌کنن…
سوآ خندید.
اما تهیونگ در حالی که دوباره سبزی خرد می‌کرد، آرام به او نگاه کرد.
و با خودش فکر کرد:
— سوآ…کاش می‌دونستی فردا قراره چی بشه…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۵)

#تاج_و_طوقانپارت ۱۸۸: دروغ نصفه‌نیمهتهیونگ چند لحظه در راهرو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۷: آزمون سخت‌تراز پشت در صدای پادشاه آمد....

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۴: دسر خطرناکچند دقیقه بعد…سوآ با دقت مشغ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۳: روز دوم در آشپزخانهچند دقیقه بعد…سوآ و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط