من میخواهم بمیرم !
میخواهم زمانی که خبر مرگم به گوششان رسد قطره های اشک را که آرام و آهسته از چشمانشان سرازیر میشود ببینم ، میخواهم حتی شده لحظه ای به من فکر کنند و خاطره ای از من به یاد بیاورند ! میخواهم تلخی ها و شیرینی های که با من داشتند را مرور کنند ، نامه های که نوشتم و هرگز نفرستادم و پنهانشان کردم را بخوانند ، میخواهم خبر مرگم بشنود حتی اگر در دورترین نقطه باشند و دیگر هیچ گونه باهم ارتباط نداریم ! حتی یک نشانی اینترنتی! دوست دارم که اندوهی را که در چشمانشان صمیمانه پدیدار میشود را حس کنم ! دوست دارم پیشیمانی هایشان را ببینم ولی همه ی اینا ها رویایی بیش نیست ! به گمان من آنقدری فراموش شده و بی ارزشم که حتی ارزش ندارم در گوشه ای از ذهنشان باشم ، شاید بعد این همه ماه حتی به یاد ندارند که که بودم ، اسمم چیست ، کیستم ! انسان گمنام به دنیا آمده و گمنام از دنیا میرود ولی گویی انگار من گمنام ترین حسرت به دلم ترینم ! یارا ، مونسا ! گوش فردا ده به زمزمه ی تنهایی ام ، بنگر به دریاچه غمی که مرا بلعیده و لالم کرده ! دریاچه ی چشمانم خشکیده و فقط نمک مانده ! قلبم پاره شده و به میلیون ها تکه تقسیم شده که هرگز تکه های از آن پیدا نشده ! در آغوش بگیر ذهن نا آرامی که فکر تو را دمی کنار نگذشته ! گفته بودی ماهتم ولی مگر میشود کسی شبی حتی شده یک دم به ما ننگرد ؟! گفتی رفیقتم پناهتم ولی من چرا پناهگاهم را گم کرده ام ! دلی پر از افسوس ، ذهنی به شلوغی تپه های زباله ۰۰۰ آری گویی این من هستم ! منی که شما از من ساختید :)
- ۱.۹k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط