« شیطون کوچولوی من »
« شیطون کوچولوی من »
«چهار سال پیش»
ــ«فلور..»
+«بله بانوی من؟»
ـــ«ازت ممنونم..»
+«بانو؟, برای چی؟»
ــ « برای اینکه این مدت خیلی باهام خوب بودی..»
+«وای بانوی من، فکر کردم میخوای چی بگید! من فقط به وظیفم عمل کردم»
دستش رو گرفتم..
ــ« به هر حال.. ممنونم..»
+« بانوی عزیز من!»
لبخند سر خوشی زد
+«میدونید بانو! شما مثل خواهر کوچکترم میمونید!، من همیشه پیشتون میمونم!،»
(پایان فلش بک)
«ویو آنا »
با وحشتی که تمام وجودم رو گرفته بود روی زمین سرازیر شدم،
به مردمک چشم هایش خیره شدم و دست ها سردش رو تو دستم گرفتم،
«فلور..ف..لور؟؟... به من نگاه کن»
بغیر از این جملات چیز دیگه ای از گلوم خارج نشد،
میخواستم جیغ بکشم، میخواستم فریاد بزنم ، حرکتی کنم!
...
اما هیچ! انگار کسی من را نگه داشته بود و نمیگذاشت تکان بخورم،
فلور همونطور که اشک هایش دونه دونه پایین میریخت و با خون روی زمین ترکیب میشد نگاهی لرزان بهم انداخت،
با خفیف ترین صدای ممکن لب زد:
« آنا... آنای..عزیزم...»
«م..متاسفم...»
تمام توانم رو جمع کردم و صدایی از دهانم خارج شد:
«چ..چی؟»
دستش را با تمام وجود در دستم فشردم،...
نه..
این درست نبود،...
نه،..
این هم یه کابوس دیگه بود،..
فقط یکی دیگه،..
عذابی که در صدایش بود بیشتر من را میترساند،:
+«انا...باید...خیلی..وقت پیش..این رو...بهت میگفتم...»
ــ«نه.. فلور ..گوش کن.. حرف نزن..تو حالت خوب میشه!... فقط ...فقط..فقط..باید یکی رو خبر کنم..»
با نفس نفس این رو گفتم ، میخواستم بلند بشم ،...
باید بلند میشدم،..
باید!..
دستش رو روی دامنم کشید گویی میخواست من را متوقف کند،..
+«انا..همش ..دروغ بود... حقیقت نداشت...»
با تقلا گفتم:
«چی..درباره چی حرف میزنی..؟»
«پسرت..»
.......
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#ایسفاد #اورال #اسدیل #این_دریا_طغیان_میکند
«چهار سال پیش»
ــ«فلور..»
+«بله بانوی من؟»
ـــ«ازت ممنونم..»
+«بانو؟, برای چی؟»
ــ « برای اینکه این مدت خیلی باهام خوب بودی..»
+«وای بانوی من، فکر کردم میخوای چی بگید! من فقط به وظیفم عمل کردم»
دستش رو گرفتم..
ــ« به هر حال.. ممنونم..»
+« بانوی عزیز من!»
لبخند سر خوشی زد
+«میدونید بانو! شما مثل خواهر کوچکترم میمونید!، من همیشه پیشتون میمونم!،»
(پایان فلش بک)
«ویو آنا »
با وحشتی که تمام وجودم رو گرفته بود روی زمین سرازیر شدم،
به مردمک چشم هایش خیره شدم و دست ها سردش رو تو دستم گرفتم،
«فلور..ف..لور؟؟... به من نگاه کن»
بغیر از این جملات چیز دیگه ای از گلوم خارج نشد،
میخواستم جیغ بکشم، میخواستم فریاد بزنم ، حرکتی کنم!
...
اما هیچ! انگار کسی من را نگه داشته بود و نمیگذاشت تکان بخورم،
فلور همونطور که اشک هایش دونه دونه پایین میریخت و با خون روی زمین ترکیب میشد نگاهی لرزان بهم انداخت،
با خفیف ترین صدای ممکن لب زد:
« آنا... آنای..عزیزم...»
«م..متاسفم...»
تمام توانم رو جمع کردم و صدایی از دهانم خارج شد:
«چ..چی؟»
دستش را با تمام وجود در دستم فشردم،...
نه..
این درست نبود،...
نه،..
این هم یه کابوس دیگه بود،..
فقط یکی دیگه،..
عذابی که در صدایش بود بیشتر من را میترساند،:
+«انا...باید...خیلی..وقت پیش..این رو...بهت میگفتم...»
ــ«نه.. فلور ..گوش کن.. حرف نزن..تو حالت خوب میشه!... فقط ...فقط..فقط..باید یکی رو خبر کنم..»
با نفس نفس این رو گفتم ، میخواستم بلند بشم ،...
باید بلند میشدم،..
باید!..
دستش رو روی دامنم کشید گویی میخواست من را متوقف کند،..
+«انا..همش ..دروغ بود... حقیقت نداشت...»
با تقلا گفتم:
«چی..درباره چی حرف میزنی..؟»
«پسرت..»
.......
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#ایسفاد #اورال #اسدیل #این_دریا_طغیان_میکند
- ۴۰۶
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط