سلام به گندم های نازم...
سلام به گندم های نازم...
فکر کنم دلم بخواد باهاتون درد و دل کنم...
خب اول از همه، حالتون چطوره؟ امیدوارم همیشه عالی باشید...
خب امروز دو تا اتفاق افتاد نیاز دارم باهاتون حرف بزنم.
اولیش این بود که کم چند وقت پیش با کاپم کات کردم و خب خودم گفتم چون حالم خوب نبود و فقط حال اون رو بد میکرد.
خلاصه نسبت موندیم و بهم گفته بود که "من میتونم صبر کنم تا وقتی که حالت خوب بشه؛ پس دوست دارم که این قضیه تموم نشه. چون کاپ زدن به این معنی نیست که فقط تو شرایط خوبی و راحتی کنار هم باشیم درسته؟"
و امروز شنیدم و فهمیدم که دقیقا ۲ روز بعد از کات کردنمون با نسبتش کاپ زده و به نسبت من گفته که "اونم دیگه رو مخش رفته بود تقریبا جفتمون خسته شده بودیم، بعد دیگه خیلی ناگهانی تصمیم بر کاپ زدن شد-"
خب... شاید بگید که خودت گفتی کات کنیم. ولی من بالا گفتم فقط میخواستم اون ناراحت نباشه و بعد از اینکه حالم خوب شد بهش بگم که خب، میشه باز با هم کاپ بزنیم؟
جدی این منو میسوزونه که هنوز دوستش دارم و خب... هه هه. نباید داشته باشم.
دومیش هم موضوع خانوادمه. خونه ای که ما داخلش زندگی میکنیم ارثی هست و نصفش برای مامان بزرگ منه.
ولی این برادرش همش میاد میاد دعوا میکنه و خونه رو میخواد.
جدی از اینکه اومد به من فحاشی کرد و گفت جنـ/ده و حر/ومزاده و حالا حرف های دیگه از این عصبی هستم که به مامان و مامان بزرگم فحش داد...
جدی باعث میشه که کل رگ هام رو نفرت پر کنه.
یه روز حالم خوب بود. یه روز بود که داشتم میگفتم زندگی چقدر قشنگه. یه روز بود که داشتم با خیال راحت سر رو بالشت میذاشتم. چرا انقدر عوضی هستی؟ چرا نمیمیری؟ شعورت کجاست؟ خطاب کردن بقیه با اسم جنـ/ده کار قشنگی نیست. حتی الان که خونه نشستم صدای مسخره ات به گوش میرسه. بمیر. لطفا. فقط بمیر.
چرا نمیمیری؟...
...
اوه. ببخشید.
ببخشید که اومدم اینجا و همه ی حرصام رو حرفام رو خالی مردم اینجا.
با اینکه درست نیست و نباید بروز بدمشون...
هوم... ببخشید.
فکر کنم دلم بخواد باهاتون درد و دل کنم...
خب اول از همه، حالتون چطوره؟ امیدوارم همیشه عالی باشید...
خب امروز دو تا اتفاق افتاد نیاز دارم باهاتون حرف بزنم.
اولیش این بود که کم چند وقت پیش با کاپم کات کردم و خب خودم گفتم چون حالم خوب نبود و فقط حال اون رو بد میکرد.
خلاصه نسبت موندیم و بهم گفته بود که "من میتونم صبر کنم تا وقتی که حالت خوب بشه؛ پس دوست دارم که این قضیه تموم نشه. چون کاپ زدن به این معنی نیست که فقط تو شرایط خوبی و راحتی کنار هم باشیم درسته؟"
و امروز شنیدم و فهمیدم که دقیقا ۲ روز بعد از کات کردنمون با نسبتش کاپ زده و به نسبت من گفته که "اونم دیگه رو مخش رفته بود تقریبا جفتمون خسته شده بودیم، بعد دیگه خیلی ناگهانی تصمیم بر کاپ زدن شد-"
خب... شاید بگید که خودت گفتی کات کنیم. ولی من بالا گفتم فقط میخواستم اون ناراحت نباشه و بعد از اینکه حالم خوب شد بهش بگم که خب، میشه باز با هم کاپ بزنیم؟
جدی این منو میسوزونه که هنوز دوستش دارم و خب... هه هه. نباید داشته باشم.
دومیش هم موضوع خانوادمه. خونه ای که ما داخلش زندگی میکنیم ارثی هست و نصفش برای مامان بزرگ منه.
ولی این برادرش همش میاد میاد دعوا میکنه و خونه رو میخواد.
جدی از اینکه اومد به من فحاشی کرد و گفت جنـ/ده و حر/ومزاده و حالا حرف های دیگه از این عصبی هستم که به مامان و مامان بزرگم فحش داد...
جدی باعث میشه که کل رگ هام رو نفرت پر کنه.
یه روز حالم خوب بود. یه روز بود که داشتم میگفتم زندگی چقدر قشنگه. یه روز بود که داشتم با خیال راحت سر رو بالشت میذاشتم. چرا انقدر عوضی هستی؟ چرا نمیمیری؟ شعورت کجاست؟ خطاب کردن بقیه با اسم جنـ/ده کار قشنگی نیست. حتی الان که خونه نشستم صدای مسخره ات به گوش میرسه. بمیر. لطفا. فقط بمیر.
چرا نمیمیری؟...
...
اوه. ببخشید.
ببخشید که اومدم اینجا و همه ی حرصام رو حرفام رو خالی مردم اینجا.
با اینکه درست نیست و نباید بروز بدمشون...
هوم... ببخشید.
- ۱.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط