حاجی من هیچ توضیحی درباره ی اوسی ولکام هومم ندادم خب پس ا
حاجی من هیچ توضیحی درباره ی اوسی ولکام هومم ندادم خب پس الان توضیح میدم
خب
اسمش کایلی هستش اولش جودی بود ولی خب یه جولی داریم که قاطی میشیم باهم پس اسمشو تغییر دادم به کایلی
قبلاً باباش خلبان یه هواپیما بود که باهاش دور دنیا رو میچرخید و همیشه به همه هم کمک میکرد تا اینکه یه روز پدرش
میمیره به علت سکته کایلی هواپیمای پدرشو به ارث برد و خلبان شد شبیه پدرش کل دور دنیا رو میگرده مادرش ولش کرده
ولی بازم با این حال تا 15 سالگی پیشه مادرش بود و بعد از اینکه پدرش مرد مادر کایلی ،
رفت با یکی دیگه ازدواج کرد و بچه دارم شد تازه وقتی بچه اش بزرگ شد کایلی تصمیم گرفت برای خودش زندگی کنه و به جای اینکه بشینه زندگی که قبلاً به پایان رسیده رو تماشا کنه از پیشه مادرش رفت مادرش حتی نپرسید چرا میری و اصلأ اهمیتی نداد
کایلی آن موقعه 17 سالش شده بود که سعی کرد روی پای خودش بایسته تصمیم گرفت اول یاد بگیرد چگونه یه خلبان ماهر شبیه پدرش بشود و بعدش یادبگیرد که هواپیمای پدرش را براند توی آسمان ها و تا هر کجای دنیا که میخواهد برود کایلی قبل از اینکه پدرش بمیرد یدونه دفترچه راهنما گذاشته بود چون کایلی از همان بچگی دوست داشت یک خلبان شود کایلی دفترچه راهنمای پدرش را خواند و روز به روز هرچه میگذشت بیشتر پیشرفت میکرد و در روز آخر کایلی موفق شد که هم یک خلبان ماهر شود مانند پدرش و هم بتواند در آسمان ها با هواپیمای پدرش پرواز کند و دور دنیا رو بچرخد ولی قبلش به این فکر کرد که زندگی اش را به تنهایی نمیتواند ادامه دهد . چندسال گذشت کایلی 20 سالش شده بود و دور دنیا را میچرخید روزی به جایی رفت که همه چیز رنگارنگ و شاد بود او تصمیم گرفت که به آنجا برود وقتی هواپیما اش را فرود آورد به این ور و آن ور نگاه کرد که ببیند آیا کسی اینجا هست
و بله او چند نفر را دید که آنجا شاد و خندان کنار هم هستند کایلی چند روزی در آنجا ماند و تصمیم گرفت همان جا بماند کایلی
با تمام افراد آنجا دوست شد و دیگر تنها نبود و در کنار دوستانش بود او به آنها قول داد که برای آنها دوست خوبی باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا شد قصه که بماچه ولی خب حالا در مورد ظاهرش رفتارش و اینا *چه حوصله ایی دارم *
اسم : کایلی
سن : 20
شغل : کاپیتان
علاقه : هواپیما ، دوستاش ، کیک ، پیانو ، خونه اش،
دوست خیلی نزدیکش : همه ولی خب * سالی
تنفر : ندارد
تنفر از کسی : ندارد
اخلاق: مهربون ، پیش فعال ، دلقک ، آروم ، خوشحال، اعصبانی،
کاریی که بیشتر اوقات انجام میده : میره مغازه هاودی سیب میخره میخوره * بعضی موقعه هام یواشکی برمیداره میره که تهش هاودی میوفته دنبالش جارو رو میکنه تو کونش تا پول سیبشو بده * ناراحتشدم *، به فرانک همیشه میگه چرا انقد اعصبانی ، عاشق کیک و کاپ کیکای پاپیه ، بعضی موقعه ها جولی هم با خودش میبره دور دنیا رو میچرخن، بعضی موقعه ها به ادی کمک میکنه تا چندتا پستو برسونه بعضیاشونم گوشه کنارای دنیا،
با والی نقاشی میکشه ، با بارنابی توپ بازی میکنه ، با سالی همیشه حرف میزنه ،
خب
اسمش کایلی هستش اولش جودی بود ولی خب یه جولی داریم که قاطی میشیم باهم پس اسمشو تغییر دادم به کایلی
قبلاً باباش خلبان یه هواپیما بود که باهاش دور دنیا رو میچرخید و همیشه به همه هم کمک میکرد تا اینکه یه روز پدرش
میمیره به علت سکته کایلی هواپیمای پدرشو به ارث برد و خلبان شد شبیه پدرش کل دور دنیا رو میگرده مادرش ولش کرده
ولی بازم با این حال تا 15 سالگی پیشه مادرش بود و بعد از اینکه پدرش مرد مادر کایلی ،
رفت با یکی دیگه ازدواج کرد و بچه دارم شد تازه وقتی بچه اش بزرگ شد کایلی تصمیم گرفت برای خودش زندگی کنه و به جای اینکه بشینه زندگی که قبلاً به پایان رسیده رو تماشا کنه از پیشه مادرش رفت مادرش حتی نپرسید چرا میری و اصلأ اهمیتی نداد
کایلی آن موقعه 17 سالش شده بود که سعی کرد روی پای خودش بایسته تصمیم گرفت اول یاد بگیرد چگونه یه خلبان ماهر شبیه پدرش بشود و بعدش یادبگیرد که هواپیمای پدرش را براند توی آسمان ها و تا هر کجای دنیا که میخواهد برود کایلی قبل از اینکه پدرش بمیرد یدونه دفترچه راهنما گذاشته بود چون کایلی از همان بچگی دوست داشت یک خلبان شود کایلی دفترچه راهنمای پدرش را خواند و روز به روز هرچه میگذشت بیشتر پیشرفت میکرد و در روز آخر کایلی موفق شد که هم یک خلبان ماهر شود مانند پدرش و هم بتواند در آسمان ها با هواپیمای پدرش پرواز کند و دور دنیا رو بچرخد ولی قبلش به این فکر کرد که زندگی اش را به تنهایی نمیتواند ادامه دهد . چندسال گذشت کایلی 20 سالش شده بود و دور دنیا را میچرخید روزی به جایی رفت که همه چیز رنگارنگ و شاد بود او تصمیم گرفت که به آنجا برود وقتی هواپیما اش را فرود آورد به این ور و آن ور نگاه کرد که ببیند آیا کسی اینجا هست
و بله او چند نفر را دید که آنجا شاد و خندان کنار هم هستند کایلی چند روزی در آنجا ماند و تصمیم گرفت همان جا بماند کایلی
با تمام افراد آنجا دوست شد و دیگر تنها نبود و در کنار دوستانش بود او به آنها قول داد که برای آنها دوست خوبی باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا شد قصه که بماچه ولی خب حالا در مورد ظاهرش رفتارش و اینا *چه حوصله ایی دارم *
اسم : کایلی
سن : 20
شغل : کاپیتان
علاقه : هواپیما ، دوستاش ، کیک ، پیانو ، خونه اش،
دوست خیلی نزدیکش : همه ولی خب * سالی
تنفر : ندارد
تنفر از کسی : ندارد
اخلاق: مهربون ، پیش فعال ، دلقک ، آروم ، خوشحال، اعصبانی،
کاریی که بیشتر اوقات انجام میده : میره مغازه هاودی سیب میخره میخوره * بعضی موقعه هام یواشکی برمیداره میره که تهش هاودی میوفته دنبالش جارو رو میکنه تو کونش تا پول سیبشو بده * ناراحتشدم *، به فرانک همیشه میگه چرا انقد اعصبانی ، عاشق کیک و کاپ کیکای پاپیه ، بعضی موقعه ها جولی هم با خودش میبره دور دنیا رو میچرخن، بعضی موقعه ها به ادی کمک میکنه تا چندتا پستو برسونه بعضیاشونم گوشه کنارای دنیا،
با والی نقاشی میکشه ، با بارنابی توپ بازی میکنه ، با سالی همیشه حرف میزنه ،
- ۱.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط