{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
«آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو»
گفتم «ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم»
گفت «آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو»
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان‌صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم «ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد»
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم «این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است؟»
گفت «این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو»
گفتم «این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد»
گفت «می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو»
ای نشسته تو در این خانهٔ پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم «ای دل پدری کن نه که این وصف خداست»
گفت «این هست ولی جان پدر هیچ مگو»
#دکلمه_زیبا
#شخصی
دیدگاه ها (۰)

#عکس_نوشته

🌱🍒آمدی از باغ قلبت همقدم با پای بارانباسبدهایی پراز گلهای عش...

🌱🍒برای وصف تو باید به شعر میدان داد🌱🍒

#عکس_نوشته

در گوشۀ سلول نشسته‌ام و ناگزیر، برای تو می‌نویسم. اری ناگزیر...

دیدار آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط