{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگر هیچ چیـز تعجبم را برنمی‌انگیـزد.

دیگر هیچ چیـز تعجبم را برنمی‌انگیـزد.
هیچ اندوهی غافلگیرم نمی‌کنـد هیچ شادی‌ای به هیجـانم نمی‌آورد.
انگار که در مـیانه‌ی خوابی تاریـک ، میان سایه‌هایی گنگ و صداهایی دور ، معلق مانـده‌ام.
آدم‌ ها می‌آیند و می‌روند ، حـرف می‌زنند،
می‌خندند ، گـریه می‌کنند ، اما من ؟
من فقط نگاهـشان می‌کنم ، بی آنکه کوچک‌ترین
احساسی درونم تکان بخورد.
زنـدگی ؟ واژه‌ای که معنایش را گـم کرده‌ام.
امید ؟ سـایه‌ای که دیگر دنبالم نمـی‌آید.
تنها چیزی که مـانده ، این بی‌حسـی عمیق است، چیزی شـبیه خواب رفتـن روح ، چیزی شبیه مُردن ، بی آنکـه خاک رویت ریخـ‍ته باشند.
دیدگاه ها (۱)

💔❤️‍🩹🥀

💔❤️‍🩹🥀

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش اول_بدترین دردی که می‌توان...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۱‌آنیا و دامیان هنوز...

لحظه‌ای که نازنین کنار سینا نشست، انگار زمان برای تمام آن پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط