{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجنونpart

مجنونpart⁵:

«ولی اون ولم کرد.....»

(چشامو باز کردم سرم وحشتناک درد میکرد جوری که نمیتونستم تکون بخورم....رد اشکارو رو گونم میتونستم حس کنم....چشام باز نمیشد و همه چیز تیره و تار میدیدم!...گرمی تن یک نفر را کنار خودم حس کردم...جنی بود...من خیلی مدیون جنیم...بلند شدم پتو رو کشیدم روش و رفتم تو اشپز خونه)

ا.ت:اخ سرم...قبلا وقتی سرم درد میکرد سرمو می‌بوسیدی منو به اغوشت میکشیدی تا اروم‌بشم....هع چه مضخرف...بعد از رفتنت من خانوادمم از دست دادم...خودم رو از از دست دادم...نتونستم اون دختر شادی باشم که قبلا بودم...شدم یک فرد کثافت عوضی که برای اروم شدنش دشمناشو شکنجه می‌کنه! تو منو کشتی...یروز برمیگردی‌‌...که دیگه «من» نیستم ...تا بودم‌ نمیدونستی کیم روزی به سراغم میای که دیگه نیستم!
من همین الانم نیستم!من،«من»گم کردم...

ساعت 5 عصر:

جنی:من باید برم ولی اگه میدونی پیشت میمونم...

ا.ت:نه عزیزم اون برام مهم نیست دختر، فقط خاطرات با اون اذیتم میکنه...هروقت تونستم میام پیشت:)

جنی:باشه نفسم....خوب باشیا !

ا.ت:هستم:)«ولی دروغ میگفتم!»فعلا!

«بعد از رفتنش سریع سمت اتاق لباس ها رفتم شلوار پارچه ای مشکی،دکلته ی سفید و نیم کت مشکیمو تنم کردم،ارایش ملایم اما گیرایی کردم و کفش لوبوتان مشکیم رو پام کردم و سوار ماشین شدم به سمت شرکت روانه شدم...نمیخواستم بهش فکر کنم کلی کار داشتم که باید قبل رفتنم انجام میدادم»

یری:سلام خانم«یری مشاور شرکت ا.ت است»

ا.ت:سلام خب وقت زیادی نداریم نهایت نیم ساعت تمام برنامه هارو برام بگو که باید برم باید مثل رعد‌‌ و برق سریع باشی!

یری:بله خانم
دیدگاه ها (۱)

مجنون‌قسمت⁶:«یری درحال توضیح دادن و شرح وضعیت شرکت و قرار ها...

مجنونpart⁷:جیمسون:بله بانو؟ا.ت:بار آخرت باشه با من اینجوری ح...

مجنونpart⁴:«چیزی نمیشنیدم بغض کرده بودم خاطراتم از جلو چشم ر...

مجنونpart³:سوار ماشین شدیم بدنم داشت از استرس می‌لرزید فقط ت...

های من یـہ ـ؋ـیک نویس تازـہ وارـב هستم امیـבوارم ازم حمایت ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط