تو که در باغِ جتسیمانی، عرق چون قطراتِ خون از پیشانیات چ
تو که در باغِ جتسیمانی، عرق چون قطراتِ خون از پیشانیات چکید؛ تو که آن شب، از شدتِ اندوه، به فرشتهای نیاز پیدا کردی؛ تو میدانی ترس چیست.
تو آن شبِ بیپایانِ بیداری را میشناسی؛ آنگاه که هیچ پاسخی از آسمان نمیآید و زمین، زیر پایِ آدمی میلرزد.
برای او دعا میکنم؛ برای آنکه دیگر نمیتواند گام بردارد؛
نه از آن رو که پاهایش سست شده، بلکه از آن رو که فردا، او را میترساند.
زمینگیر شده؛ نه در میانِ میدانِ جنگ، بلکه میانِ خانهی خودش، میانِ اتاقی که هر گوشهاش از خاطراتِ «پیش از ترس» پر است.
او زندگی نمیکند؛
تو گفتی: مترس، زیرا من با تو هستم؛ نترس، زیرا من خدای توأم. تو را قوی میسازم و کمکت میکنم
و به دستِ راستِ عدالتِ خود، نگاهت میدارم.
پس این ترس را از جانِ او بردار؛ یا اگر هنوز وقتِ برداشتنش نیست،بگذار دستت را بگیرد.
یادش بیاور که پطرس بر آب قدم گذاشت و آنگاه که چشم از تو برداشت و باد را دید، ترسید و فرو رفت؛ اما دستِ تو همانجا بود.
همان دستی که او را گرفت، هنوز برای گرفتنِ دستهای لرزان جلو امده است.
تو گفتی: «مترس.»
خدایا، مثلِ چوپانی که نود و نه گوسفند را بر جا میگذارد تا آن یکیِ گمشده را بیابد، به دنبالِ او بیا؛ به همین اتاقِ تاریکِ او، به همین شبِ بیخوابیِ او. اگر دیگر توانِ آمدن به سوی تو را ندارد،
تو به سوی او بیا. اگر دعایش به چند کلمهی شکسته فروکاسته شده، همان چند کلمه را بشنو.
اگر دیگر حتی توانِ دعا کردن ندارد، سکوتش را نیز دعا حساب کن. به او بگو که محبتِ کامل، ترس را بیرون میکند؛ به او بگو که قوتِ تو در ضعفِ او کامل میشود؛
به او بگو که حتی اگر از وادیِ سایهی مرگ عبور کند،
عصا و چوبدستیِ تو، او را تسلی خواهد داد.
او را از «زنده نبودن» نجات بده؛
از نفسهای نصفه، از دعاهای نصفه، از روزهای نصفه.
او را به تمامی زنده کن.
یا دستکم، در همین زمینگیری،
چنان زندهاش نگه دار که بداند هنوز در این جهان جایی برای او هست.
بگذار در سکون، سکونِ تو را بشنود؛
و در بیحرکتی، حرکتِ روحالقدس را احساس کند.
و اگر باز هم ترس آمد،
و خواهد آمد،
زیرا این جهان هنوز جایِ ترس است،
یادش بیاور که سایه تنها جایی پیدا میشود
که نوری در کار است و آن نور تو هستی.
آمین.
#جونگکوک #بی_تی_اس
تو آن شبِ بیپایانِ بیداری را میشناسی؛ آنگاه که هیچ پاسخی از آسمان نمیآید و زمین، زیر پایِ آدمی میلرزد.
برای او دعا میکنم؛ برای آنکه دیگر نمیتواند گام بردارد؛
نه از آن رو که پاهایش سست شده، بلکه از آن رو که فردا، او را میترساند.
زمینگیر شده؛ نه در میانِ میدانِ جنگ، بلکه میانِ خانهی خودش، میانِ اتاقی که هر گوشهاش از خاطراتِ «پیش از ترس» پر است.
او زندگی نمیکند؛
تو گفتی: مترس، زیرا من با تو هستم؛ نترس، زیرا من خدای توأم. تو را قوی میسازم و کمکت میکنم
و به دستِ راستِ عدالتِ خود، نگاهت میدارم.
پس این ترس را از جانِ او بردار؛ یا اگر هنوز وقتِ برداشتنش نیست،بگذار دستت را بگیرد.
یادش بیاور که پطرس بر آب قدم گذاشت و آنگاه که چشم از تو برداشت و باد را دید، ترسید و فرو رفت؛ اما دستِ تو همانجا بود.
همان دستی که او را گرفت، هنوز برای گرفتنِ دستهای لرزان جلو امده است.
تو گفتی: «مترس.»
خدایا، مثلِ چوپانی که نود و نه گوسفند را بر جا میگذارد تا آن یکیِ گمشده را بیابد، به دنبالِ او بیا؛ به همین اتاقِ تاریکِ او، به همین شبِ بیخوابیِ او. اگر دیگر توانِ آمدن به سوی تو را ندارد،
تو به سوی او بیا. اگر دعایش به چند کلمهی شکسته فروکاسته شده، همان چند کلمه را بشنو.
اگر دیگر حتی توانِ دعا کردن ندارد، سکوتش را نیز دعا حساب کن. به او بگو که محبتِ کامل، ترس را بیرون میکند؛ به او بگو که قوتِ تو در ضعفِ او کامل میشود؛
به او بگو که حتی اگر از وادیِ سایهی مرگ عبور کند،
عصا و چوبدستیِ تو، او را تسلی خواهد داد.
او را از «زنده نبودن» نجات بده؛
از نفسهای نصفه، از دعاهای نصفه، از روزهای نصفه.
او را به تمامی زنده کن.
یا دستکم، در همین زمینگیری،
چنان زندهاش نگه دار که بداند هنوز در این جهان جایی برای او هست.
بگذار در سکون، سکونِ تو را بشنود؛
و در بیحرکتی، حرکتِ روحالقدس را احساس کند.
و اگر باز هم ترس آمد،
و خواهد آمد،
زیرا این جهان هنوز جایِ ترس است،
یادش بیاور که سایه تنها جایی پیدا میشود
که نوری در کار است و آن نور تو هستی.
آمین.
#جونگکوک #بی_تی_اس
- ۱.۴k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط