➖⃟👅•• #𝗣𝗮𝗿𝘁_4
➖⃟👅•• #𝗣𝗮𝗿𝘁_4
ناجے من🫠:)
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
همه اونارم مرتب کردم
با حالت زاری نشستم رو لب تخت
اتاق و بررسی کردم
اووو هانا خانوم چه کرده همرو دیوونه کرده
خندیدم سوت بلندی زدم
به ساعت نگاهی انداختم
ساعت 5با بچها قرار داشتیم
الان فعلا 2بود
یه ساعتی بخابم چیزی نمیشه که
رو تخت لش کردم پتو کشیدم روم و به سه نرسیده خوابم برد...
•••••
با صدای زنگ گوشیم که داشت خودشو میکشت پاشدم
+ها؟ چیه؟ چی میگی؟
_کجایـــــــــی
با دادی که زد مطمئنم گوشم کر شد
+چرا داد میزنه زنیکه ترشیده
خونم خب
+ما اینجا علاف تویمممم
ساعت و دیدم و بلهههه دیر کردم ساعت 5دیقه به 5بوددد
+نه کی میگه دارم کفش میپوشم اسکل اومدمم
_هانا تا پنج دیقه دیگه اینجا نباشی فقط..
سریع از تخت پریدم پایین...
ادامه دارد •• •• •• •• •• •• •• •• ••
ناجے من🫠:)
● •• •• •• •• •• •• •• •• •• ●
همه اونارم مرتب کردم
با حالت زاری نشستم رو لب تخت
اتاق و بررسی کردم
اووو هانا خانوم چه کرده همرو دیوونه کرده
خندیدم سوت بلندی زدم
به ساعت نگاهی انداختم
ساعت 5با بچها قرار داشتیم
الان فعلا 2بود
یه ساعتی بخابم چیزی نمیشه که
رو تخت لش کردم پتو کشیدم روم و به سه نرسیده خوابم برد...
•••••
با صدای زنگ گوشیم که داشت خودشو میکشت پاشدم
+ها؟ چیه؟ چی میگی؟
_کجایـــــــــی
با دادی که زد مطمئنم گوشم کر شد
+چرا داد میزنه زنیکه ترشیده
خونم خب
+ما اینجا علاف تویمممم
ساعت و دیدم و بلهههه دیر کردم ساعت 5دیقه به 5بوددد
+نه کی میگه دارم کفش میپوشم اسکل اومدمم
_هانا تا پنج دیقه دیگه اینجا نباشی فقط..
سریع از تخت پریدم پایین...
ادامه دارد •• •• •• •• •• •• •• •• ••
- ۱۵۱
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط