p21
p21
ویو روز بعد:
جونگکوک داشت پروندههای روی میزش رو مرتب میکرد که در اتاق بدون در زدن باز شد و تهیونگ همراه هلنا وارد شدند. هلنا هنوز کمی رنگپریده بود، اما در کنار تهیونگ، محکم قدم برمیداشت.
جونگکوک نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و بعد به اونها خیره شد.
جونگکوک: زود اومدید. قرارمون واسه بعدازظهر نبود؟
تهیونگ روی صندلی مقابل میز نشست و دستش رو روی شونهی هلنا گذاشت. با لحنی که سعی میکرد عادی به نظر برسه صحبت کنه
تهیونگ: آره، ولی یه خبرایی شده. امشب یه مراسم مهم داریم. باید آماده باشی.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
جونگکوک: مراسم؟ چه مراسمی؟
هلنا که تا اون لحظه ساکت بود، با صدای آرومی گفت:
هلنا: یه جور مهمونی خصوصی و سطح بالا. پدر الینا… میدونی که، کلی آدممهم اونجا دعوتن. حضور تو لازم
جونگکوک پوزخند بیحوصلهای زد.
جونگکوک: من از این نمایشهای پر زرقوبرق تجاری متنفرم. میدونید که چقدر حالم از این دورهمیهایِ الکی بهم میخوره. چرا باید بیام؟
تهیونگ با خونسردیِ عجیبی که جونگکوک رو مشکوک نمیکرد، جواب داد
تهیونگ:چون باید باشی. شاید یه فرصت تجاری باشه، شاید هم فقط برایِ اینکه نشون بدیم هنوز سر پاهایی. فقط بیا، بقیهاش رو بسپار به ما.
جونگکوک نگاهش رو بین تهیونگ و هلنا چرخوند. چیزی توی نگاه اونها بود… یه جور اضطراب پنهان که سعی میکردن پشت چهرههای خنثاشون قایم کنن. جونگکوک: یه مهمونیه؟
تهیونگ بلند شد و با دست به شونهی جونگکوک زد. تهیونگ: فقط یه مهمونی. ساعت هشت شب. کتوشلوارت رو بپوش و بیا. نمیخوایم تأخیر داشته باشی
وقتی اونها از اتاق خارج شدن، جونگکوک دستش رو توی موهاش کشید و با خودش فکر کرد. انگار تهیونگ و هلنا داشتن یه چیزی رو ازش پنهان میکردن، چیزی که احتمالاً خیلی بهش مربوط میشد، اما اون هنوز حتی نمیدونست اسم اون بازی چیه...
بچه ها اگر کوتاه شد بخاطر اینه که میخوام یه پارت طولانی الان بزارم⭐️
#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_بی_تی_اس #بی_تی_اس #بی_تی_اس #جونگکوک #جونگکوک #تهیونگ #ویسگون
ویو روز بعد:
جونگکوک داشت پروندههای روی میزش رو مرتب میکرد که در اتاق بدون در زدن باز شد و تهیونگ همراه هلنا وارد شدند. هلنا هنوز کمی رنگپریده بود، اما در کنار تهیونگ، محکم قدم برمیداشت.
جونگکوک نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و بعد به اونها خیره شد.
جونگکوک: زود اومدید. قرارمون واسه بعدازظهر نبود؟
تهیونگ روی صندلی مقابل میز نشست و دستش رو روی شونهی هلنا گذاشت. با لحنی که سعی میکرد عادی به نظر برسه صحبت کنه
تهیونگ: آره، ولی یه خبرایی شده. امشب یه مراسم مهم داریم. باید آماده باشی.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
جونگکوک: مراسم؟ چه مراسمی؟
هلنا که تا اون لحظه ساکت بود، با صدای آرومی گفت:
هلنا: یه جور مهمونی خصوصی و سطح بالا. پدر الینا… میدونی که، کلی آدممهم اونجا دعوتن. حضور تو لازم
جونگکوک پوزخند بیحوصلهای زد.
جونگکوک: من از این نمایشهای پر زرقوبرق تجاری متنفرم. میدونید که چقدر حالم از این دورهمیهایِ الکی بهم میخوره. چرا باید بیام؟
تهیونگ با خونسردیِ عجیبی که جونگکوک رو مشکوک نمیکرد، جواب داد
تهیونگ:چون باید باشی. شاید یه فرصت تجاری باشه، شاید هم فقط برایِ اینکه نشون بدیم هنوز سر پاهایی. فقط بیا، بقیهاش رو بسپار به ما.
جونگکوک نگاهش رو بین تهیونگ و هلنا چرخوند. چیزی توی نگاه اونها بود… یه جور اضطراب پنهان که سعی میکردن پشت چهرههای خنثاشون قایم کنن. جونگکوک: یه مهمونیه؟
تهیونگ بلند شد و با دست به شونهی جونگکوک زد. تهیونگ: فقط یه مهمونی. ساعت هشت شب. کتوشلوارت رو بپوش و بیا. نمیخوایم تأخیر داشته باشی
وقتی اونها از اتاق خارج شدن، جونگکوک دستش رو توی موهاش کشید و با خودش فکر کرد. انگار تهیونگ و هلنا داشتن یه چیزی رو ازش پنهان میکردن، چیزی که احتمالاً خیلی بهش مربوط میشد، اما اون هنوز حتی نمیدونست اسم اون بازی چیه...
بچه ها اگر کوتاه شد بخاطر اینه که میخوام یه پارت طولانی الان بزارم⭐️
#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_بی_تی_اس #بی_تی_اس #بی_تی_اس #جونگکوک #جونگکوک #تهیونگ #ویسگون
- ۹۴۵
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط